تازه های کتاب در ایران  - بخش هفتم - مهرماه  1393 

 

نسرین پورهمرنگ

  

جوراب ساق‌بلند سفيد و داستان‌های دیگر/

دی اچ. لارنس / ترجمه‌ی فرید قدمی/ نشر مسافران

 مجموعه داستان جوراب ساق‌بلند سفيد و داستان‌هاي ديگر از نویسنده‌ی انگلیسی زبان -دي. اچ. لارنس- وبا ترجمه‌‌ی فريد قدمي منتشر شد.

این کتاب حاوی چهار داستان بلند و كوتاه با نامهای جوراب ساق‌بلند سفيد، انتخاب دوم، سايه‌اي در باغچه‌ي رُز و مراسم تعميد می‌باشد. علاوه بر آن مترجم کتاب پیشگفتاری به آن افزوده که آثار و اندیشه‌های لارنس را به طور مشروح به خوانندگان معرفی می کند.

دیوید هربرت لارنس معروف به دی. اچ. لارنس؛ نویسنده، شاعر، نقاش و مقاله نویس بریتانیایی است که او را به عنوان یکی از چهره‌های معتبر ادبیات انگلیسی زبان به شمار می آورند.

لارنس در سال 1885 میلادیدر خانواده‌یی فقیر در شهر ایستوود ناتینگهام‌شایر در انگلیس به‌دنیا آمد. وی سالهای آغازین جوانی خود را به آموزگاری در مدارس گذرانید و در سال 1911 نخستین داستان خود به نام طاووس سفید را نوشت. از سال 1919 او به سفرهای فراوانی در سایر کشورهای اروپایی، استرالیا و آمریکا پرداخت و طی این مدت علاوه بر سفرکردن به نوشتن داستان نیز اقدام نمود. از جمله‌ی این داستانها می توان به پسران و عشاق و رنگین کمان اشاره کرد. لارنس در نمایاندن تصاویرهایی شفاف از غرایز حیوانی و احساسات انسانی از تبحر فراوانی برخوردار بود. لارنس اگرجه در زمره‌ی نویسندگان برتر انگلیسی زبان به شمار می‌آید اما شیوه‌ی نگارش او ساده و داستان‌هایش عامه‌پسند است. البته بخشی از شهرت لارنس به دلیل نگارش داستان‌هایی است که در زمان وی غیراخلاقی به شمار می رفت. حتی یکی از داستان‌های او به نام معشوق خانم چترلی تا مدت‌ها اجازه‌ی چاپ در آمریکا و بریتانیا را نیافت. همین رمان به صورت خلاصه شده و با حذف بخش‌هایی از آن در ایران با عنوان فاسق لیدی چترلی منتشر شده است. از دیگر آثار معروف او می‌توان به رنگین کمان، طاووس سفید، پسران و عشاق و زنان عاشق اشاره کرد.

مترجم کتاب در پیشگفتار خود درباره‌ی این نویسنده‌ی بریتانیایی چنین نوشته است: دي. اچ. لارنس نويسنده‌ ناممكن‌هاست؛ يا به عبارت بهتر، نويسنده‌اي‌ست ناممكن؛ همچون همين پيشگفتار كه پس از پايان ترجمه‌ داستان‌هايي از او قرار گرفته اما پيش از آن‌ ظاهر شده، گويي كه آينده را جاي گذشته جا زده است. اگر براي هر شاعر يا نويسنده‌اي قائل به خانواده‌اي باشيم كه او را در بر مي‌گيرد، بي‌گمان بايد لارنس را نيز در خانواده‌اي از ديگر شاعران و نويسندگان ناممكني قرار دهيم كه بيش از حد معاصرند، بدان معنا كه هماره خود را از گذشته به آينده‌اي مي‌افكنند كه هميشه پيش روي ماست، نه در پسِ ما، كه هيچ‌گاه نمي‌توانيم آنان را در زمانه‌ خود جا دهيم؛ شاعران و نويسندگاني چون: والت ويتمن، فردريش نيچه و ژرژ باتاي.

مترجم دربخشی دیگر از پیشگفتار خود می‌نویسد: بنيادي‌ترين نقد باتاي بر هگل ناديده گرفتن حيوانيتِ انسان است؛ از نگاه باتاي امر قدسي زماني ظهور مي‌كند كه بشر ممنوعيت‌هاي جسماني‌اي را كه براي نفي حيوانيت‌اش وضع كرده بود، به يك‌باره مي‌شكند و خودش را به جهان مادي و طبيعت پيوند مي‌زند. در داستان انتخاب دوم لارنس، فرانسيس با كشتن يك موش‌كور گويي حيوانيت‌ خودش را نفي مي‌كند تا به عنوان انساني اجتماعي آماده‌ي ازدواج شود. بزرگ‌ترين نقد لارنس به انسانِ مدرن نيز همين است: او فراموش كرده كه حيوان است و ارتباطي ذاتي با طبيعت و ماده دارد؛ همچون كليفورد، همسر ليدي چترلي، در رمان عاشق ليدي چترلي كه خالي از هر گونه شور جسماني و دركي از طبيعت است؛ اما ليدي چترلي، همزمان با خروج از قراردادهاي اجتماعي، خواهان برقراريِ پيوندي محكم با طبيعت و احضار عشق جسماني و قدسي‌اش است؛ الوينا هافتون در رمان دختر گمشده (Lost Girl) نيز در جست‌وجوي همين پيوند با جهان مادي و جسماني است كه به زندگي موجود و متعارف اجتماعي‌اش پشت پا مي‌زند.

 

 سیرکی که می گذرد/

پاتریک مودیانو/ ترجمه‌ی نسیم موسوی پاک/ نشر چشمه/ 129 صفحه

 سیرکی که می‌گذرد اثر پاتریک مودیانو؛ برنده‌ی فرانسوی نوبل 2014 از سوی نشر چشمه به تازگی به چاپ دوم رسیده است.

مودیانو  ایتالیایی تبار و البته از مادری اهل بلژیک به دنیا آمده است. مودیانو با این تبار دوگانه در سال 1945 در کشور فرانسه به دنیا آمد. اگرچه او درست درسالی به دنیا آمد که جنگ جهانی دوم  یا شکست ارتش متحدین به پایان خود رسیده بود، اما حضور تردیدبرانگیز پدر وی در جنگ که به نفع ارتش گشتاپو و علیه همشهریان فرانسوی‌اش خبرچینی و به فروش کالا در بازار سیاه اقدام می‌کرد، همواره به مثابه سایه‌ای شوم برسر مودیانو سنگینی می‌کرد و او دربسیاری از اثارش همراه تلاش داشته است تا به نوعی رفتار شک برانگیز پدرش را توجیه و یا حتی تبرئه نماید. ازاینرو جست و جوی هویت برای مودیانو همواره به یکی از دغدغه‌های وی تبدیل شد. به ویژه که پدرش همواره از دور خانه بود و یا به علت بیماری روانی‌اش نمی‌توانست با پاتریک و برادر کوچکش ارتباط مناسبی برقرار نماید و مادرش نیز که از اعضای یک گروه تئاتر بود، به‌واسطه‌ی شغلش اغلب در سفر و دور از خانه و فرزندان خود به‌سر می‌برد و تنها همدم پاتریک برادر کوچکش رودی بود.

در بخشی از پیشگفتار این رمان می‌خوانیم: بنا به گفته مودیانو پدر و مادرش انسان‌هایی ماجراجو و اسرارآمیز بودند. در سال 1984 او و برادرش رودی که دو سال از او کوچک‌تر بود، خانه‌شان را در اسکله کنتی پاریس به مقصد شهر بیاریتز ترک کردند و یکسال بعد به پاریس بازگشتند.

تجربه‌ی این کودکی پرتلاطم و سرشار از رنج تاثیراتی عمیق بر ذهن و روح پاتریک نوجوان برجای گذاشت و از همان اوان جوانی نوشتن را شروع کرد و به گونه‌ای می‌نوشت که به نظر می‌رسید به مرور خاطرات زندگی‌اش می‌پردازد.

در رمان سیرکی که می‌گذرد نیز مودیانو به مرور خاطرات زندگی‌اش در قالب جست و جوی هویت می پردازد؛ جست و جوی هویت برای انسان خسته و وامانده‌ی دنیای مدرن. زبان داستانی مودیانو در این داستان نیز همچون سایر آثارش ساده و روان البته جذاب است.

در بخشی از این رمان می‌خوانیم: در میدان شاتله می‌خواست سوار مترو شود. درست زمان شلوغی مترو بود. نزدیک در خروجی واگن، چسبیده به هم ایستاده بودند. در هر ایستگاه مسافرانی تازه دوباره سوار می‌شدند. سرش را روی شانه‌ام گذاشت و با لبخندی گفت: هیچ‌کس تو این شلوغی نمی‌تواند پیدایمان کند.

در ایستگاه گاردونور با موج مسافرانی همراه شده بودم که طرف قطارهای حومه شهر سرازیر می‌شدند. از راهرو ایستگاه گذشتیم. در سالن امانات، در صندوقی را باز کرد و چمدان چرمی سیاهی را بیرون آورد. چمدان سنگین را می‌کشیدم دنبال خودم و فکر می‌کردم داخلش چیزی به غیر از لباس است.

مودیانو در مهرماه امسال زمانی که درحال قدم زدن در پارک لوکزامبورگ بود، با تماس تلفنی دخترش از اعطای جایزه نوبل خبردار شد. او در گفت‌گویی که بعد از اعلام جایزه نوبل ادبیات از جانب آکادمی سوئدی نوبل، در سایت گاردین منتشر شد گفت: فکرش را هم نمی‌کردم جایزه نوبل را به من بدهند. فکر می‌کنم که در این 45 سال رمانی را می‌نویسم که بخش دیگرش هنوز ننوشته باقی مانده است.

آثار مودیانو در ایران با ترجمه‌های اصغر نوری، مهسا ابهری، آرش نقیبیان، نسرین اصغرزاده، ساسان تبسمی و حسین سلیمانی نژاد منتشر شده است.

 

 علف همراه با کوچ بختیاری/

مریان سی کوپر/ ترجمه‌ی شاهرخ باور/ انتشارات نامک/ 196 صفحه

   علف همراه با کوچ بختیاری؛ عنوان سفرنامه‌ای است از سه آمریکایی - مریان سی‌کوپر، ارنست شودساک و مارگریت هریسن- که در یکی از کوچ‌های طایفه ایل بابا‌احمدی (از طوایف ایل بختیاری) همراه آنها بوده‌اند.

در بخشی از مقدمه‌ی کتاب آمده است: این کتاب داستان مبارزه پیگیر و مداوم بختیاری‌ها با طبیعت در جست و‌جوی علف است. جهانگردان بهتر از ما هم بین طوایف بوده‌اند اما تا جایی که می‌دانیم ما نخستین کسانی بوده‌ایم که پابه‌پای طایفه بابااحمدی از ایل بختیاری کوچ کرده و از کوه‌های صعب‌العبور گذشته‌ایم.

در نخستین فصل کتاب جهانگردان به توصیف مشاهدات خود از محیط زندگی عشایر بابااحمدی می‌پردازند و اینکه عشایر باوجود امکانات اندکی که دارند چگونه تلاش می‌کنند تا محیطی مطلوب برای پذیرایی مهمانان خود فراهم سازند. دربخشی از این فصل چنین آمده است: با مشاهده فقر ظاهری دهکده از دیدن فرش‌ها و تشکچه‌های نفیسی که کف اتاق را مفروش کرده بود حیرت کردم. رحیم که تعجب ما را دید گفت: به اهالی دهکده پیغام فرستادم که اتاق را برایمان آماده کنند. این یکی از وظایف مردم ما است که بدون هزینه از میهمانان کسی که مهر دارد پذیرایی کنند.

سبک زندگی عشایر را نباید دلیلی بر ناآشنایی آنان با مظاهر دنیای جدید به حساب آورد و یا چنین پنداشت که بین فرزندان جوان آنها میل و رغبتی برای زیستن به شیوه‌های نوین زندگی وجود ندارد. پایبندی فرزندان به همبستگی‌های قومی و طایفگی، یکی از دلیل‌های دوری جستن آنها از زندگی شهرنشینی می باشد. نویسندگان در فصل دوم سفرنامه‌ی خود به کتابخانه‌ی یکی خانزاده‌های ایل اشاره می‌کنند و می‌نویسند:غروب رحیم کتابخانه‌اش را آورد تا به ما نشان دهد. مشاهده چنین مجموعه عجیبی در اردوی روسای طوایف بیابان‌گرد بسیار حیرت‌انگیز بود. کتاب حقوق بین‌الملل، انجیل سن‌جان به فارسی و انگلیسی، ترجمه قرآن مجید، کتب کلاس پنجم آمریکایی پراز جملات شاعرانه، کتاب کهنه جغرافی و یک کاتالوگ کمبریج. رحیم در نظر داشته به کالج برود اما چون پسر ارشد بوده حالا پدرش اصرار دارد در میان ایل زندگی کند.

 در فصل سوم کتاب سی‌کوپر به مقایسه‌ی پاریس و این ناحیه‌ی ایل نشین در شوشتر جنوب‌غربی ایران پرداخته و می‌نویسد: پنج روز است که هیچ ننوشته‌ام. زیرا پنج‌روز است که منتظریم راهنمائی بیاید و ما را به طایفه ببرد. به رغم انتظارمان برای رفتن زمان به خوشی گذشت. آمادگی برای هر سفر لذت‌بخش است، اما اگر عزیمت هیات به طبیعتی ناشناخته باشد لذت سه‌برابر خواهد شد. به همین دلیل مثلا پاریس همیشه خاطره‌های خوش برایم داشته زیرا همیشه از پاریس سفرم را آغاز کرده‌ام. در هیچ کجای دنیا نمی‌توان دو شهری را نسبت به هم نامتجانس‌تر از پاریس درخشان و شوشتر شرقی کثیف یافت، اما به هر حال در بخش ویژه‌ای از مغزم خاطرات آن دو کنار هم قرار دارند.

نویسندگان در مدت اقامت خود دراین منطقه‌ی لرنشین به کندوکاو درباره‌ی ویژگی‌های نژادی این طایفه پرداختند و به خوانندگان ایرانی یادآوری می‌نمایند که هموطنان لرزبان ما از بازماندگان حقیقی نژاد آریایی هستند که پیش از عربها، ترکها و تاتارها به این سرزمین کوچیده‌اند. به نظر می‌رسد که با کردهایی که در شمالشان هستند از یک گروه نژادی باشند. زبانشان هم لهجه‌ای از پارسی است. تفاوت اساسی با زبان کردها ندارد. از سوی دیگر آنها اختلاط با کردها را که لکس می‌نامند توهین به خود تلقی می‌کنند. اکثر نویسندگان بر این موضوع اتفاق‌نظر دارند که آنها بازماندگان حقیقی آریایی‌های کهن و یا از دودمان کهن ایرانیانی هستند که پیش از عرب‌ها و ترک‌ها تاتارها به این سرزمین کوچیده‌اند.

 مسیر کوچ عشایر و سختی‌های راه آنان، موضوع فصل پنجم این سفرنامه را تشکیل می‌دهد. سی‌کوپر دربخشی از این فصل می‌نویسد: امشب که گذشته را مرور می‌کنم و تمام مناظر مهیج را به یاد می‌آورم یک چیز در فکرم جان می‌گیرد. آن خم مهیب و خوفناک رود با انبوه گوسفندان تقلاگر و همهمه مردان گرفتار در گرداب متلاطم نیست. آن منظره یکی دو مردی است که بی‌مهابا کلک پوست بزشان را با چوپ‌های نوک تیزش به آب انداختند و سپس یک مادر و دو بچه و یک طفل درون گهواره چوبی را سوارش کردند و به داخل جریان رود راندند تا از آن بگذرند.

  در فصل ششم کتاب نویسنده به شرح جزییاتی از ویژگی‌های زندگی رییس ایل می‌پردازد و می‌نویسد: در حالی که سکندر می‌خوردم و می‌کوشیدم از خورشید بی‌رمق پیشی بگیرم به این شیوه زندگی که رئیسی با اسب‌های اصیل و زنان ابریشم پوشش و سرویس چای‌خوری نقره‌اش و فروتنی موقرانه‌اش می‌تواند هفته‌ها در طی کوچ در زیر سایه بوته‌ها سر کند و بدون داشتن چادر و سرپناهی که زنان و فرزندانش را از گزند شبنم محفوظ دارد، حیرت کردم.

در فصل هففتم نویسنده از مراحل سخت کوچ سخن به میان می‌آورد و درفصل هشتم نشان می‌دهد که چگونه زندگی در این طبیعت خشن بیش از هرچیز دیگر به قدرت بدنی و عزم و اراده‌ی راسخ بستگی دارد.به صخره پر درختی رسیدیم. درختان کوتاه قامت بالای سر ما پراکنده بود. فشردگی پیش‌رو را دنبال کردیم. مسیر با زاویه‌ای تند و طولانی به راست پیچیده و روی نمای صخره‌ای مورب و به تدریج بالا می‌رود. سپس در جهت دیگر به چپ می‌پیچد و اریب‌وار و طولانی رو به بالا می‌رود و در طول این زیگزاگ مورب همیشه همه آهسته به ستون یک و کمی رو به بالا حرکت می‌کنند.

در فصل نهم با عنوان پای برهنه در برف به رنجی خودخواسته بین عشایر اشاره می‌کند و می‌نویسد: امشب قبل از این که بخوابم مایل هستم یکی دو سوال که از ابتدای صعودم به آن کوهستان برفی ذهنم را به خود مشغول کرده مطرح کنم. چرا این مردمی که این همه گاو دارند کفشی از پوست آنها و مقاوم در برف برای خود نمی‌دوزند؟ چرا بایستی برهنه‌پا بروند؟ و چرا برای خود پوستینی نمی‌دوزند؟

و در فصل پایانی با عنوان سرزمین علف سی‌کوپر سخنانش را چنین به پایان می‌رساند: داستان من سرگذشت کوچ و سفر عشایر است که به پایان رسیده است. حالا مشاهده می‌کنیم که عشایر در این سرزمین بی‌درخت و دره‌های سرسبز، با هزاران نهر و جویبار متفرق می‌شوند. به زودی سیاه چادرهایشان را از دهات چهارمحال می‌آورند و ما هم بایستی غزل خداحافظی را بخوانیم و برویم.

 

این کتاب در 10 فصل تدوین شده که سرفصل ها عبارتند از: در اردوی شاهزاده (ایلخان)چادرنشین، سوار بر کلک شاهانه از پوست بز، بازوهایش مثل بازوی گوریل بود، راز و رمز عشایر، آنها بایستی عبور کنند، هم‌پای حیدر در مسیر کوهستانی، عشایر گرد هم می‌آیند،جایی که قدرت حرف آخر را می‌زند، پای برهنه در برف و سرزمین علف.