این آدمها کمی زیادی تر‌ هستند

* نسرین پورهمرنگ

   در ادبیات قرن نوزدهم روسیه به ویژه طی سالهای ۱۸۴۰ تا ۱۸۵۰ اصطلاحی رواج یافت که مخاطب آن شخصیت‌هایی بودند که به واسطه‌ی افکار و رفتار متمایز خود نه تنها توسط صاحبان قدرت، که حتی از جانب اطرافیان خود نیز طرد می‌شدند و ناگزیر به کُنجی در حاشیه ها پناه می‌بردند و زمان را شماره می‌کردند تا کی قًرعه‌ی فال به نام لحظه‌ی موعود زده شود و یاران بخت خوش از راه رسند و کام دل به ثمر نشیند.

این به کًنج عًزلت پناه بردن نه از سر بیکاری و بی‌پولی که از سردرگًمی‌شان بود. سردرگمی افرادی نخبه و ممتاز و اغلب از طبقه‌ی اشراف و مًتمول جامعه که انگار از خوابی طولانی و بی‌هنگام برخاسته باشند و گیج و گًنگ، بًهت زده ی اطراف خود باشند که در چه هنگام از زمان به سر می‌برند و اینک باید با انبوه کارهایی که بر سرشان ریخته چه کنند؟ از کجا باید شروع کنند و چگونه طی کنند.

همین از کجا و چگونه شروع کردن بود که آنها را وا می‌داشت مدتها در قهوه خانه‌ها، پای سماورهای درحال غًلغل کردن بنشینند و از چگونه زیستن و چگونه کار کردن و چگونه آباد کردن بگویند...، آنگاه شب هنگام خسته و بدون انرژی به خانه‌هایشان باز گردند و روز بعد دوباره مبهوت زمان و مکان و از کجا آغاز کردن و چگونه طی کردن باشند.

آدمهای زیادی در ادبیات کلاسیک روسیه  نماینده‌ی گروهی از افراد جامعه هستند که با وجود دارا بودن آرمانهای متعالی با چشم‌اندازهایی فریبنده، قادر به محقق ساختن آرزوهای خود نیستند. همه‌ی آرمانها و ایده‌هایشان در حد حرف و شعار باقی می‌ماند و توان آن را ندارند که حتی قدمی برای تحقق آنها بردارند.

نسل جدید با نقد و انکار افکار و منش نسل قدیم خواهان دگرگونی مناسبات کهنه و پوسیده بود. نابرابری‌های اجتماعی، سرفداری، مناسبات ارباب و رعیتی، ظلم و ستم تزار و اشراف و زمینداران بزرگ، فقر و گرسنگی اکثریت ساکنان کشور، فقدان آزادی بیان، فساد ماموران حکومتی و ...  جملگی از موضوعاتی بودند که طبقه‌ی روشنفکر و نخبگان جامعه خواهان برطرف شدن انها بودند. اما همه‌ی مشکل در اینجا بود که آنان نمی‌دانستند برای رسیدن به همه‌ی این خواسته‌های زیبا و البته به حق خود چه باید بکنند. از کجا باید شروع کنند و اوضاع را چگونه سر و سامان دهند.

هرچه زمان می‌گذشت نخبگان روس؛ همین‌ها که آدم زیادی لقب گرفته بودند خود را تلخکامتر از گذشته احساس می‌کردند. همین تلخکامی میل به تخریب را در آنان شدیدتر می‌کرد. تخریب همه‌ی آثار و نشانه های گذشته و هر آنچه که آنان را به این نظم پوسیده ی تزاری ربط می داد. تضادها آنان را می‌آزرد و بیش از هر چیز سردرگم‌شان می‌کرد. الکساندر پوشکین، همان که رمان یوگنی آنگین او نمونه ی بارز یک آدم زیادی است یکبار در نامه‌یی به دوست خود چادایف چنین می نویسد:

به شرفم قسم می‌خورم كه حاضر نيستم وطنم را با هيچ چيز در اين دنيا معاوضه كنم و یا تاريخ دیگری غیر از تاريخ نياكانمان كه خداوند به ما عطا كرده، داشته باشم. و هم  او چنین می‌گفت: كار شيطان بود كه من با اين روح و اين ذوق در روسيه به دنيا بيايم.!!

اینان افرادی با استعداد که نتوانسته بودند از فرصت لازم و کافی برای ظهور و بروز استعدادهایشان بهره‌مند شوند. فرصتی که ناعادلانه از آنها گرفته شده بود و از سر جور و رشوه‌خواری به نااهلان واگذار گردیده بود.

پوشکین در رمان معروف یوگنی آنگین همه‌ی آرمانها، باورها، خوشی ها، ناخوشی‌ها و طبیعت ساده و گاه خشن جامعه‌ی همعصر خود را به تصویر می کشد. یوگنی آنگین قهرمان رمان- نماینده‌ی نسل جوان روسیه در قرن نوزدهم است. آن دسته از جوانانی که اگرچه به واسطه‌ی ریشه ی اشرافی‌گری دستشان به دهانشان می‌رسد، در مجالس اشراف پرسه می‌زنند و اوقاتی را به خوش‌باشی می‌گذرانند، اما آنچه گفته شد همه‌ی ابعاد شخصیتی آنها را شرح نمی‌دهد. یوگنی آنگین همان آدم زیادی داستان پوشکین، از دیدن نابرابری ها و بی‌عدالتی ها رنج می‌برد. او هم تمایل دارد که فساد اداری و رشوه خواری از میان برود و آزادی روشنفکران و همه‌ی اقشار جامعه تامین شود. اما یوگنی سردرگم است. او زندگی پرزرق و برق شهر را رها می‌کند. به محیط ساکت روستا می‌رود تا هم خود را دوباره بیابد و هم در این بازیابی خیرش به سایرین برسد. اما آدم زیادی داستان ما رفتاری متمایز از سایرین دارد و گاه این تمایز رفتاری به زنندگی می‌زند. از همین‌روست که مورد پذیرش جامعه قرار نمی گیرد؛ همان جامعه‌یی که او و سایر آدم‌زیادی‌ها برایش دل می‌سوزانند. اما دل سوختنشان به جایی نمی‌رسد و گاه شعله‌یی می‌شود که وجود خود آنها را دربر می گیرد و جز خاکستر اثری از آن باقی نمی‌گذارد.

برخی مانند پوشکین بارها و بارها با خود کلنجار رفتند که چه کاری برای انجام دادن در روسیه دارند و آیا بهتر نیست این کشور لعنتی را برای همیشه ترک کنند، اما برخی نیز فقط به گفتن اکتفا نکردند و بار سفر بستند. الکساندر هرتسن یکی از همین شخصیت‌های ممتاز و الهامبخش بود.

 از قضا او نیز در رمان مُقصر کیست خود تیپ آدمهای زیادی را به تصویر می کشد. آدم زیادی داستان او نیز معتقد بود که نباید با توسل به مفاهیم کلی و انتزاعی از قبیل رستگاری ابدی، تاریخ، بشریت، پیشرفت، دولت و کلیسا آزادی انسانها را از آنها سلب کرد، همچنان که خود هرتسن چنین می‌اندیشید. ولادیمیر بلتوف شخصیت اصلی این رمان نمادی از طبقه ی اشراف روسیه در قرن نوزدهم میلادی است، فردی که برای رسیدن به آرزوهای دور و دراز خود فقط همت حرف زدن را دارد و دیگر هیچ کاری از او برنمی آید. به غیر از هرتسن و پوشکین، لرمانتوف، تورگنیف و داستایفسکی نیز در آثار خود به توصیف شخصیت آدم زیادی پرداخته‌اند.

*******

   اما آدمها اگر کمی زیادی‌تر باشند، وضعیت شان شاید به کلی متفاوت از آدمهای زیادی باشد که به اختصار شرحشان رفت. چگونه می‌توان زیادی‌تر شد؟

زیادی ترها کسانی هستند که نه تنها از جانب صاحبان قدرت طرد شدند که ثروتی آنچنانی نیز نداشتند که پشتوانه‌ی ابراز وجودشان در عرصه‌ی کشمکش‌های سیاسی باشد. از همین‌رو همواره کوشیدند آرام و بی‌صدا از راه مرز خود رفت و آمد کنند و سر در جیب گریبان خود داشته باشند که به نگاه و عمل سوء متهم نشوند؛ که اتهام همانا و جُرم و جزا همانا.

آدم زیادی ترها هیچ‌گاه خطری محسوب نمی‌شدند. آخر آنها نه اصولگرا بودند که قادر به تخلیه‌ی انرژی های هیجانی باشند و قابلیت بهره‌گیری از عصبیت های جاهلی‌شان وجود داشته باشد و نه آنقدر در باورهایشان سرسخت و پًرحرارت که عَلَم عثمان را برافرازند. آنها فقط و فقط زیادی بودند، همین و بس، که فقط فضا اشغال می‌کردند و اکسیژن مصرف می‌کردند و کمی از حقشان از بیت‌المال را مطالبه می‌کردند. چاره‌یی نبود باید تحمل می‌شدند. در نهایت بزرگواری و گذشت چنین نتیجه‌گیری می‌شد که به هرحال حضورشان ضرری ندارد. جمعیت محسوب می‌شوند...

 اما از دیدگاهی دیگر- از دیدگاه یکی از همین آدمهای زیادی‌تر- تفاوتی مهم این میان وجود دارد؛ بین آدم زیادی‌ها و آدم زیادی‌ترها. وقتی آدم زیادی‌تر باشی منتظر لباس فاخر نمی مانی،با همین لباس های معمولی هم می‌توانی به رفت و آمد بپردازی. منتظر شب‌نشینی های اعیانی نمی‌شوی که همین دورهمی های خشک و خالی با یک استکان چای هم کیف‌ات را کوک می کند. منتظر نمی نشینی تا بلندگو دستت بدهند. همین که فرصتی به دست آوری حرفهای دلت را بیرون می‌ریزی؛ به دور از ترتیب و آداب. آنقدر می گویی و می گویی که دیگر حرفی ته دلت باقی نمی‌ماند. ته دل هیچ کس باقی نمی ماند. همه می مانند و چشمان بًهت زده ... که پس همه، همه چیز را می دانند و این فقط من نبودم که حرفها و غًصه ها ته دلم سنگینی می‌کرد.!

این آدمهای زیادی‌تر خوبی‌شان این است که نه در حسرت گذشته خوابشان می برد و نه در آرزوی آینده هزاران امروزشان به تنها فردای باقیمانده ختم شود.بیشترین حُسن شان این است که ترتیب و آداب نمی جویند و لذت امروزشان را در پایکوبی با آهنگی که صدایش از همین نزدیکی‌ها به گوششان می‌رسد، می جویند.

اما این پایکوبی همگانی ناخوشایند کسانی است که خود را همواره اصل و صاحب مدار پنداشته اند و مابقی را ریزه‌خواران ناچیز همواره رعیت گُمان کرده‌اند.

امروز زیادی‌ترها همه به صحنه آمده‌اند. حالا اگر نگوییم همه، اغلب‌شان آمده‌اند. در کوچه‌ها و خیابانها، در کافی‌شاپها، رستورانها، پارک‌ها، پیاده راهها، فروشگاههای بزرگ و زنجیره یی، ترمینال‌ها، فرودگاهها، مغازه‌ها، بوتیک‌ها، سینماها، تئاترها،  در رنگ ها، آرایه‌ها، سُرخاب سفیدآبها، آرایش‌ها، پیرایش‌ها، در ژست‌ها و پًزهایشان، در سالن‌های رنگ و مُدشان، در پاساژها، در به غمزه راه رفتن هایشان و از همه بیشتر و مهمتر در فضاهای مجازی...

 بله از همه بیشتر در فضاهای مجازی؛ آنجا که می توانی بیشتر و بهتر با همه حرف بزنی، از آرزوهایت بگویی، از خوشی‌ها و ناخوشی‌هایت، از حرفهای نگفته ات، از گفته‌ها و نشنیده‌ها، از شنیده ها و ناگفته ها، از بادا و مباداها، از ...از احساساتت، بله از احساساتی که همواره به واسطه‌ی شرم و یا ترس و نگرانی فرو خورده شد و سرکوب گردید.

گفت و گو در تالارهای مجازی و رفتارهای به‌هنگام در فضاها و موقعیت های عینی به ویژه با انداختن یک برگه‌ی رای در صندوقهای انتخاباتی، امروز آدم زیادی‌ترها را به نیرویی بی‌بدیل تبدیل کرده  که آدم زیادی‌ها هیچ‌گاه نتوانستند از خود بروز دهند. این نیروی مدنی، بی‌بدیل است به ویژه در مقابل اصول پنداران که در روزگار قحط اصول، نیروی اجتماعی‌شان را از تُنُک مایگانی گدایی می کنند که زمانی به اصطلاح قدرت و خودبرتربینی معنوی‌شان را از شاخ و شانه کشیدن برای همینان به رخ همگان ظاهرآرایی می‌کردند.

امروز روز حضور آدمهای زیادی‌تر است. اینها دارای انرژی‌های هیجانی نیستند چون با پرسه زدن در توهم ایدئولوژی‌ها نان خود را جست و جو نمی‌کنند. امروز روز آدمهایی است که در کوچه و خیابانهای شهر پرسه می‌زنند و نان خود را در تعاملات روزمره از دست یکدیگر طلب می‌کنند و شادی‌هایشان را با بوق زدنهای اتومبیل‌شان قسمت می‌کنند.

امروز، روز آدمهای امروز است؛ روز آدمهای زیادی‌تر.