تحليل‌ عناصر موجود در فرهنگ‌هاي‌ محلي‌ و بررسي‌ نقش‌ زنان‌ در تداوم‌ يافتن‌ فرهنگ‌ها
نسرين‌ پورهمرنگ‌ 

   پيش‌ از بررسي‌ هرگونه‌ نقش‌ در هرگونه‌ كُنش‌ از جمله‌ كنش‌هاي‌ فرهنگي‌ ، بايد از چيستي‌ و چرايي‌ آن‌ كُنش‌ سخن‌ به‌ ميان‌ آورد. فرهنگ‌ و آداب‌ و سنن‌ محلي‌ شامل‌ همه‌ي‌ آن‌ رفتارها و باورهايي‌ است‌ كه‌ ساكنان‌ بومي‌ منطقه‌ در رويكردهاي‌ خود در قبال‌ پيشامدهاي‌ طبيعي‌ و جريانات‌ اجتماعي‌ و مراحل‌ گوناگون‌ زندگي‌ در پيش‌ مي‌گيرند و بدانها توسل‌ مي‌جويند تا چرخه‌ي‌ حيات‌ از گردش‌ باز نايستد و اين‌ گردش، حركتي‌ رو به‌ پيش‌ باشد نه‌ در جا و يا به‌ عقب. بنا به‌ تعريفي‌ كه‌ ارائه‌ شد مي‌توان‌ به‌ تناسبي‌ كه‌ ميان‌ رفتارها و باورها و گردش‌ چرخه‌ي‌ حيات‌ در نظر گرفته‌ شده‌ است‌ توجه‌ كرد و به‌ پاسخ‌ اين‌ پرسش‌ رسيد: چرا بايد آداب‌ و سنن‌ محلي‌ يا فرهنگ‌هاي‌ بومي‌ حفظ‌ شود؟!  يك‌ پاسخ‌ مي‌تواند آن‌ باشد كه‌ هر فرهنگي‌ بنا به‌ ويژگي‌هاي‌ ذاتي‌ خود مي‌تواند آفريننده‌ و حركت‌زا باشد. در بطن‌ آفرينندگي‌ و حركت، زندگي‌ و حيات‌ نهفته‌ است. اين‌ ويژگي‌ اختصاص‌ به‌ فرهنگ‌ بومي‌ منطقه‌يي‌ خاص‌ ندارد.

 همه‌ي‌ فرهنگ‌ ها مي‌توانند آفريننده‌ و در نتيجه‌ حياتبخش‌ و زندگي‌زا باشند ولو آنكه‌ ثمره‌ي‌ اين‌ حيات‌ و آفرينندگي‌ براي‌ مردماني‌ كه‌ صاحب‌ آن‌ نيستند نتايجي‌ متفاوت‌ و حتي‌ ضرر بخش‌ به‌ بار آورد. اما آفرينندگي‌ و حركت‌زايي، ويژگي‌هايي‌ يك‌ سويه‌ نيستند. آنجا كه‌ آفرينش‌ها و حركت‌ ها به‌ آفرينش‌ ها و حركتهاي‌ ديگر برخورد مي‌كنند ممكن‌ است‌ تغيير مسير بدهند، به‌ چپ، راست‌ يا حتي‌ به‌ عقب‌ به‌ حركت‌ درافتند. چه‌ بسا كه‌ در جا بزنند و متوقف‌ شوند و اين‌ توقف‌ در پي‌ خود گندابي‌ حاصل‌ كند.

 سخن‌ بر سر اين‌ است‌ كه‌ فرهنگها بنا به‌ ويژگيهاي‌ ذاتي‌ خود مي‌توانند حركت‌ آفرين‌ باشند و در خلال‌ اين‌ آفرينش‌ چرخه‌ي‌ حيات‌ و زندگي‌ را به‌ گردش‌ درآورند. اما حركت‌ ها همواره‌ رو به‌ پيش‌ و رشد و بالندگي‌ نيست. مي‌تواند به‌ چپ، راست‌ و حتي‌ قهقرا باشد. مي‌تواند حركتي‌ رو به‌ انتحار باشد. شرايط‌ نامطلوب‌ همواره‌ ممكن‌ است‌ بر هر حركتي‌ عارض‌ شود. چرا كه‌ هيچ‌ حركتي‌ در خلأ صورت‌ نمي‌گيرد. ذات‌ هر حركتي‌ اقتضأ مي‌كند كه‌ در ميان‌ مجموعه‌يي‌ از علل‌ و اسباب‌ به‌ وقوع‌ بپيوندد. بديهي‌ است‌ كه‌ اين‌ علل‌ و اسباب‌ هيچگاه‌ جملگي‌ بر وفق‌ مراد نخواهند بود و آنچه‌ طلب‌ نكردني‌ است‌ نيز بدون‌ انتظار سر خواهد رسيد.

 اصلاً‌ بايد گفت‌ همان‌ اندازه‌ كه‌ وجود مطلوبها براي‌ تداوم‌ هر حركتي‌ ضروري‌ است‌ وجود نامطلوبها نيز ضروري‌ است، چرا كه‌ انگيزه‌ي‌ هر حركتي‌ از وجود حركتهاي‌ موجود گرفته‌ مي‌شود. در دنياي‌ ساكت‌ و ساكن، هر آنچه‌ به‌ دنيا مي‌آيد مرده‌ است. سكوت‌ و سكون‌ نيز جز يكنواختي‌ و يكساني‌ چيز ديگري‌ نيست. آنگاه‌ كه‌ بر گورستانها گذر مي‌افتد آنچه‌ مشاهده‌ مي‌شود سكوت‌ و سكون‌ و يكنواختي‌ است‌ و ديگر هيچ‌ ؛ جملگي‌ آرميده‌ بدون‌ كمترين‌ حركتي. آنچه‌ دنياي‌ زندگان‌ را از مردگان‌ جدا مي‌كند جنبش‌ است‌ و حركت، و البته‌ در ذات‌ حركتها ناهمگوني‌ و گوناگوني‌ نهفته‌ است. بنابر اين‌ بايد به‌ بررسي‌ دو موضوع‌ پرداخت؛ نخست‌ آنكه‌ چرا و چگونه‌ مي‌توان‌ از ذات‌ فرهنگ‌ ها انتظار حركت‌ زايي‌ و آفرينندگي‌ داشت؟ دوم‌ آنكه‌ اساساً‌ حركت‌ ها چرا صورت‌ مي‌گيرند و ناظر به‌ كدام‌ منظورند؟

     در ابتداي‌ نوشتار در تعريف‌ آداب‌ و سنن‌ محلي‌ گيلان‌ (فرهنگ‌ بومي) به‌ رفتارها و باورها اشاره‌ شد. اگر رفتارها را همان‌ حركتهايي‌ بدانيم‌ كه‌ بدان‌ اشاره‌ شد - و چنين‌ نيز هست‌ - چرا كه‌ حركت‌ زندگي‌ چيزي‌ جز رفتارهايي‌ نيست‌ كه‌ صاحبان‌ زندگي‌ و به‌ تعبير دقيق‌ تر آفرينندگان‌ زندگي‌ از خود بروز مي‌دهند.

 پس‌ مرور اصلي‌ بر روي‌ باورها خواهد بود. هيچگاه‌ به‌ دقت‌ به‌ مفهوم‌ باور انديشيده‌ايد؟ باورها چيستند و چه‌ كاركردي‌ در زندگي‌ انسانها دارند؟ هنگامي‌ مي‌توان‌ از انديشه‌ سخن‌ به‌ ميان‌ آورد و اصلاً‌ انديشيد كه‌ به‌ خود رجوع‌ كنيم. به‌ عبارتي‌ به‌ تامل‌ بپردازيم‌ و در رفتارها و سخنان‌ خود و ديگران‌ دقت‌ به‌ خرج‌ دهيم. رجوع‌ به‌ منابع‌ و مآخذ اگر چه‌ مفيد است‌ و ضروري، و بر ميزان‌ آگاهي‌ خواهد افزود اما تكيه‌ي‌ بيش‌ از حد به‌ منبع‌ و مآخذ فرصت‌ و يا لزوم‌ انديشيدن‌ را از فرد سلب‌ مي‌كند.

اصلا" بهتر است‌ براي‌ توضيح‌ مفهوم‌ باور از آنچه‌ گفته‌ شد سخن‌ آغاز كنيم.  منابع‌ و مآخذ چيستند؟ چرا براي‌ نگارش‌ مثلاً‌ يك‌ مقاله‌ به‌ آنها رجوع‌ مي‌كنيم؟ نگاشتن‌ يك‌ مقاله‌ و رساله‌ و يا كتاب‌ و يا آماده‌ كردن‌ خود براي‌ يك‌ سخنراني‌ يك‌ حركت است؛ حركت‌ در جهت‌ رسيدن‌ به‌ هدفي كه‌ در نظر گرفته‌ شده‌ است. وقتي‌ هدفي‌ را در نظر مي‌گيريم‌ و براي‌ رسيدن‌ به‌ آن‌ هدف، چارچوبي‌ را در ذهن‌ ترسيم‌ مي‌كنيم‌ براي‌ آغاز حركت‌ به‌ منابع‌ و ماخذي‌ كه‌ آنها را معتبر مي‌شماريم‌ رجوع‌ مي‌كنيم‌ تا با تعاريفي‌ كه‌ در اختيارمان‌ مي‌گذارد و چشم‌اندازي‌ كه‌ تصوير مي‌كند بتوانيم‌ حركتمان‌ را آغاز كنيم‌ و در مسير آن‌ چشم‌انداز، رو به‌ افقي‌ كه‌ به‌ گمان‌ به‌ هدف‌ مورد نظر ختم‌ مي‌شود راهمان‌ را ادامه‌ دهيم. بنابراين‌ منابع‌ و مآخذ با در دست‌ دادن‌ تعاريفي‌ از آنچه‌ مد نظرمان‌ است‌ ضمن‌ مشخص‌ كردن‌ مبداي‌ حركت‌ از سرگشتگي‌ و باري‌ به‌ هر جهت‌ رفتن‌ جلوگيري‌ مي‌كنند. ا

گر بخواهيم‌ بر اين‌ منابع‌ و مآخذ كه‌ دو كاركرد دارند؛ تعيين‌ كنندگي‌ مبدا و تعيين‌ كنندگي‌ مسيرِ حركت، نام‌ ديگري‌ بنهيم‌ آن‌ نام‌ بي‌ترديد واژه‌ي‌ باور است. اين‌ باور نسبتبه‌ محرك‌ و آنكه‌ حركت‌ را آغاز مي‌كند وجود و حضور پيدا مي‌كند. نمي‌توان‌ به‌ مرجع‌ و ماخذي‌ بدون‌ اينكه‌ بدان‌ باور داشت‌ رجوع‌ كرد و توضيح‌ طلبيد و با كمك‌ آن‌ توضيحات‌ مبدا و مسير حركتي‌ را مشخص‌ نمود و در آن‌ به‌ راه‌ افتاد. نتيجه‌ آنكه‌ بدون‌ وجود باور و باورها، وقوع‌ و تداوم‌ هيچ‌ حركتي‌ ميسر نيست.

حركتها به‌ وقوع‌ نمي‌پيوندند مگر آنكه‌ از مبدايي‌ آغاز شوند، و مبادي‌ ايجاد نمي‌شوند جز به‌ واسطه‌ي‌ وجود باورها. باورها تكيه‌گاههاي‌ آدمي‌ در زندگي‌ هستند؛ چه‌ زندگي‌ فردي‌ چه‌ زندگي‌ اجتماعي. چه‌ باورهايي‌ كه‌ به‌ طور طبيعي‌ در ذهن‌ او ايجاد مي‌شوند؛ براي‌ نمونه‌ پدر، مادر، اعضاي‌ خانواده‌ و خويشاوندان، چه‌ باورهايي‌ كه‌ در خلال‌ زندگي‌ و در اجتماع‌ كسب‌ مي‌كند  و چه‌ باورهايي‌ كه‌ به‌ طور تاريخي‌ و نسل‌ اندر نسل‌ به‌ او به‌ ارث‌ مي‌رسد. وقتي‌ به‌ گفته‌هاي‌ دوستي، بزرگتري‌ ، معلمي، پزشكي، متخصصي‌ و... اعتماد مي‌كنيم‌ و كاري‌ را انجام‌ مي‌دهيم‌ يعني‌ آنان‌ را باور كرده‌ايم. محتواي‌ اين‌ باور مي‌تواند صداقت‌ و يكرنگي‌ دوستمان‌ باشد، تجربه‌ و ريش‌ سفيدي‌ بزرگتري‌ باشد، دلسوزري‌ و دانايي‌ معلمي‌ باشد، علم‌ و حاذقي‌ پزشكي‌ باشد و يا تخصص‌ و آگاهي‌ يك‌ متخصص.

 در هر حال‌ ما با تكيه‌ بر هر يك‌ از اينها حركتي‌ را انجام‌ مي‌دهيم. يا وقتي‌ براي‌ تامين‌ آتيه‌ي‌ فرزندانمان‌ پس‌ اندازهايمان‌ را در يك‌ بانك‌ و يا موسسه‌ي‌ مالي‌ پس‌ انداز مي‌كنيم‌ به‌ اعتبار آن‌ مركز ماليو صلاحيتش‌ براي‌ در اختيار نهادن‌ همه‌ي‌ پس‌اندازمان‌ اعتماد كرده‌ايم‌ و باور نموده‌ايم. وقتي‌ در هنگامه‌ي‌ آغاز سال‌ نو به‌ تكاپو و حركت‌ مي‌افتيم‌ و درصدد برگزاري‌ و تدارك‌ آيين‌ هايي‌ ويژه‌ مي‌شويم‌ باور داريم‌ كه‌ بايد آماده‌ و مهيا و در معيت‌ اسباب‌ و وسايل‌ و تداركي‌ ويژه‌ به‌ اين‌ استقبال‌ برويم‌ و پا در آغاز سالي‌ نو بنهيم‌ تا با هر آنچه‌ مطلوب‌ است‌ رو در رو شويم‌ و از هر چه‌ نحوست‌ است‌ دوري‌ گزينيم.

 با توجه‌ به‌ آنچه‌ گفته‌ شد مي‌توان‌ به‌ چيستي‌ باورها و نقش‌ و اهميت‌ شان‌ در مسير زندگي‌ انسانها و اصلاً‌ مسير آفريني‌ زندگي‌ پي‌ برد. مطابق‌ آنچه‌ گفته‌ شد به‌ راحتي‌ مي‌توان‌ دريافت‌ كه‌ فرهنگ‌ ها نيز مجموعه‌يي‌ از باورها هستند.

 هر آنچه‌ كه‌ آداب‌ و رسوم‌ و سنن‌ نام‌ گرفته‌اند چيزي‌ نيستند جز مجموعه‌يي‌ از باورها. بنابر اين‌ وقتي‌ سخن‌ از لزوم‌ حفظ‌ آداب‌ و رسوم‌ و سنن‌ محلي‌ گيلان‌ به‌ ميان‌ مي‌آيد يعني‌ از لزوم‌ حفظ‌ مجموعه‌ باورهايي‌ سخن‌ گفته‌ مي‌شود كه‌ در گذشته‌يي‌ نه‌ چندان‌ دور چرخه‌ي‌ زندگي‌ ساكنان‌ اين‌ منطقه‌ را به‌ حركت‌ در مي‌آورد و شايد اكنون‌ كه‌ از لزوم‌ حفظ‌ آن‌ صحبت‌ مي‌شود به‌ طور ضمني‌ اشاره‌ به‌ اين‌ واقعيت‌ باشد كه‌ ديگر امروز اين‌ چرخ‌ چندان‌ با اتكا به‌ آن‌ باورها نمي‌چرخد و بر مدارهاي‌ ديگري‌ گردش‌ مي‌كند كه‌ باورهايشان‌ حاصل‌ رستاخيزي‌ ديگرند. به‌ عبارتي‌ آنچه‌ از باورهاي‌ ديروز باقيمانده‌ است‌ تنها خاطراتي‌ هستند كه‌ گهگاه‌ يادآوري‌ آنها لذتي‌ را بر مي‌انگيزد نه‌ دغدغه‌ي‌ خاطري‌ را براي‌ درانداختن‌ حركتي‌ و جنبشي.  اما چرا اينگونه‌ است؟ براي‌ پاسخ‌ گفتن‌ به‌ اين‌ پرسش‌ بار ديگر پرسشهايي‌ را كه‌ از ابتدا مطرح‌ شد و سعي‌ گرديد پاسخي‌ هر چند كوتاه‌ براي‌ مشخص‌ كردن‌ مسير حركتانديشه‌ و تحليل‌ سوژه‌ به‌ آنها داده‌ شود مرور مي‌نماييم‌ تا به‌ پاسخي‌ قانع‌ كننده‌ در قبال‌ طرح‌ سوژه‌ و پرسش‌ نخستين‌ دست‌ يابيم.

    در ابتدا تعريفي‌ كوتاه‌ از چيستي‌ فرهنگ‌ و سنن‌ بومي‌ ارائه‌ شد و سپس‌ به‌ لزوم‌ حفظ‌ اين‌ آداب‌ و سنن‌ پرداخته‌ شد. در پاسخ‌ مطرح‌ شده‌ به‌ وجود ويژگي‌ حركت‌ زايي‌ و حركت‌ آفريني‌ در ذات‌ فرهنگها اشاره‌ شد. آنگاه‌ دو پرسش‌ ديگر در راستاي‌ اين‌ پاسخ‌ مطرح‌ شد؛ نخست‌ اينكه‌ اصلاً‌ چرا ذات‌ فرهنگها حركت‌ زا و حركت‌ آفرين‌ هستند و دوم‌ اينكه‌ اساساً‌ حركتها چرا صورت‌ مي‌گيرند و ناظر به‌ كدام‌ منظورند؟

    در پاسخ‌ پرسش‌ نخستين‌ گفته‌ شد كه‌ عناصر و پنداشته‌هاي‌ مطروحه‌ در فرهنگ‌ ها جملگي‌ از جنس‌ باور هستند يعني‌ تكيه‌ گاه‌ و مبدا حركتها مي‌باشند. تكيه‌گاه‌ و مبدا يعني‌ نقطه‌ي‌ ثقل‌ حركت. در ادامه‌ ي‌ پاسخ‌ به‌ همين‌ پرسش‌ گفته‌ شد حركتهايي‌ كه‌ متصل‌ به‌ هر مبدا و تكيه‌گاهي، به‌ راه‌ مي‌افتند در مسير خود به‌ حركتهاي‌ ديگري‌ برخورد مي‌كنند كه‌ از اين‌ برخوردها تضاد، طباق، و يا درهم‌ آميزي‌ و يا تركيبي‌ از هر دو و يا هر سه‌ ايجاد خواهد شد كه‌ آغازگر مراحلي‌ جديد در حركتها خواهند بود.به‌ عبارت‌ روشن‌تر باورهاي‌ پيشين‌ جاي‌ خود را به‌ باورهاي‌ نورسته‌تري‌ خواهند داد. در اين‌ شرايط‌ از باورهاي‌ پيشين‌ به‌ مرور زمان‌ تنها ياد و خاطره‌يي‌ باقي‌ خواهد ماند كه‌ يادآوري‌ اين‌ ياد و خاطره‌ها مي‌تواند لذت‌ آفرين، نفرت‌انگيز و مكدر كننده‌ و يا بي‌تفاوتي‌ در پي‌ داشته‌ باشد.

    آنچه‌ بيش‌ از همه‌ نقش‌ باورهاي‌ قديم‌ را در حركتهاي‌ جامعه‌ كمرنگ‌ و بي‌رنگ‌ مي‌كند همين‌ قسم‌ سوم‌ حالت‌ است؛ يعني‌ بي‌تفاوتي. بي‌تفاوتي‌ براي‌ نسلهايي‌ ايجاد مي‌شود كه‌ از باورهاي‌ پيشين‌ خاطراتي‌ نيز در ذهن‌ ندارند. به‌ عبارتي‌ تجارب‌ و حركتهاي‌ پيموده‌ شده‌ در زندگي‌شان‌ متصل‌ و برخاسته‌ از باورهاي‌ پيشين‌ نبوده‌ است. در اين‌ شرايط‌ مرور باورهاي‌ پيشين‌ مستقر در آداب‌ و رسوم‌ و سنن‌ براي‌ نسلهايي‌ كه‌ با اتكا به‌ آنها لحظات‌ زندگي‌ خود را مي‌ساختند و پرورانده‌ مي‌كردند و با همين‌ پروراندن‌ها اجتماعي‌ را به‌ حركت‌ وا مي‌داشتند مي‌تواند تاثر آور و حسرت‌انگيز باشد و به‌ صورت‌ اعتراض‌ و بدگماني‌ به‌ باورها و حركتهاي‌ موجود خود را نشان‌ دهد. اما اينكه‌ اساساً‌ حركتها چرا صورت‌ مي‌گيرند و ناظر به‌ كدام‌ منظورند بايد گفت‌ هر حركتي‌ هدفي‌ را دنبال‌ مي‌كند. براي‌ رسيدن‌ به‌ هدف‌ يا اهدافي، حركتي‌ آغاز مي‌شود و به‌ دنبال‌ آن‌ حركت‌ حركتهايي‌ ديگر نيز پديدار خواهد شد و به‌ وقوع‌ خواهد پيوست.

 دستيابي‌ به‌ هدف‌ در پي‌ خود آرامش‌ را به‌ دنبال‌ خواهند داشت. به‌ عبارتي‌ خواهش‌ رسيدن‌ به‌ هدف‌ در صورت‌ دستيابي، آرامشو ارضا را به‌ دنبال‌ خواهد داشت. اما از آنجايي‌ كه‌ همواره‌ خواهشهاي‌ جديد شكل‌ خواهند گرفت‌ در نتيجه‌ حركتهاي‌ جديد پديدار خواهند شد. از آنچه‌ گفته‌ شد مي‌توان‌ اين‌ نتيجه‌ را گرفت‌ كه‌ بايد گام‌ در راه‌ هدفهايي‌ گذاشت‌ كه‌ رسيدن‌ بدانهابراي‌ فرد و جامعه‌ در دوره‌يي‌ مشخص‌ از حيات‌ با توجه‌ به‌ امكانات‌ و برآيند نيروهاي‌ حركتي‌ امكان‌پذير باشد. در غير اين‌ صورت‌ نه‌ تنها اهداف‌ ميسر نخواهند شد كه‌ حركتها و به‌ عبارت‌ دقيق‌تر انرژيهاي‌ حركت‌ زا تلف‌ خواهند گشت. هدفهاي‌ پيدا و پنهان‌ جديدي‌ پديدار خواهند شد كه‌ متكي‌ به‌ باورهايي‌ جديد پي‌گيري

‌ گرديده، در نتيجه‌ باورهاي‌ پيشين‌ به‌ كلي‌ جايگاه‌ و منزلت‌ خود را از دست‌ خواهند داد. حركتهايي‌ كه‌ رو به‌ آرمانهايي‌ گسترده‌ و انتزاعي‌ دارند معمولاً‌ به‌ چنين‌ نتايجي‌ منجر مي‌شوند و به‌ مرور پايگاه‌ باوري‌ خود را از دست‌ خواهند داد چرا كه‌ به‌ موانع‌ فراوان‌ و بي‌شماري‌ برخورد خواهند كرد و ناگزير تغيير مسيرهاي‌ بي‌شماري‌ ايجاد خواهد شد. اما آن‌ دسته‌ از باورهايي‌ كه‌ پيشتر بدان‌ اشاره‌ شد و در مسير چرخش‌ چرخه‌ي‌ زندگي‌ به‌ تدريج‌ و به‌ طور طبيعي‌ جاي‌ خود را به‌ باورهايي‌ جديد مي‌سپرند مي‌توانند در هر زمان‌ به‌ تناسب‌ شرايط‌ حركت‌ آفرين‌ شوند و با بازسازي‌ و منطبق‌ ساختن‌ با شرايط‌ زماني، آنها را به‌ تكيه‌گاهي‌ براي‌ حركتهاي‌ زندگي‌ تبديل‌ كرد. فرهنگ‌ ها و سنن‌ محلي‌ از اين‌ دسته‌ از باورها هستند.

تا بدينجا گفته‌ شد كه‌ آداب‌ و سنن‌ و در مجموعه، فرهنگ‌ و يا خرده‌ فرهنگ‌ها شامل‌ عناصري‌ از جنس‌ باور هستند كه‌ مبدا و تكيه‌گاه‌ حركت‌ انسانها در زندگي‌ خواهند شد. بديهي‌ است‌ كه‌ چرخش‌ چرخه‌ي‌ زندگي‌ سبب‌ پيدايي‌ مبادي‌ و حركتهاي‌ جديد خواهد شد و حركت‌ ها و باورهاي‌ پيشين‌ به‌ مرور زمان‌ به‌ خاطره‌ و تاريخ‌ خواهند پيوست. حال‌ اگر بخواهيم‌ اين‌ باورها را بار ديگر از درون‌ محفظه‌ي‌ خاطرات‌ و لابه‌لاي‌ كتابهاي‌ تاريخ‌ بيرون‌ بكشيم‌ و وارد چرخه‌ي‌ زندگي‌ كنيم‌ بايد ببينيم‌ از اين‌ بيرون‌ كشيدن‌ كدامين‌ هدفها را جست‌ وجو مي‌كنيم. مي‌توان‌ اهداف‌ اقتصادي‌ را جست‌ وجو كرد. مي‌توان‌ اهداف‌ اجتماعي‌ و يا سياسي‌ را پيگيري‌ كرد.

بديهي‌ است‌ كه‌ در هر مجموعه‌ي‌ فرهنگي، عناصري‌ براي‌ دستيابي‌ به‌ هر آنچه‌ نامبرده‌ شد يافت‌ مي‌شود. مي‌توان‌ برنامه‌ريزي‌ كرد، حركتهايي‌ را سامان‌ داد تا به‌ موجب‌ اين‌ حركتها آداب‌ و سنن‌ محلي‌ و بومي‌ يك‌ منطقه‌ بار ديگر در مركز توجهات‌ مردم‌ قرار گيرد. با ارائه‌ي‌ روايتهايي‌ از عناصر اين‌ فرهنگ، مي‌توان‌ بار ديگر آن‌ را در كنار مجموعه‌ باورهاي‌ افراد جاي‌ داد تا با اين‌ جاي‌ گيري‌ حركتهايي‌ نوين‌ براه‌ بيفتد و اهدافي‌ اعم‌ از سياسي، اجتماعي‌ و اقتصادي‌ عايد شود. اما آنچه‌ مسلم‌ است‌ اينكه‌ همه‌ي‌ اين‌ حركتها اعم‌ از اجتماعي، اقتصادي، سياسي‌ و حتي‌ بسياري‌ از حركت‌ هاي‌ علمي، هنري‌ و تكنولوژيكي‌ وابسته‌ به‌ موج‌ احساسات‌ و عواطفِ‌ جمعي‌ زمانه‌ هستند كه‌ پس‌ از مدتي‌ فروكش‌ خواهند كرد و جاي‌ خود را به‌ موجها و حركت‌ هايي‌ برخاسته‌ از باورهاي‌ جديد خواهند سپرد. در چنين‌ شرايطي‌ سخن‌ از حفظ‌ و حراست‌ نمي‌توان‌ گفت. باورها هر اندازه‌ هم‌ كه‌ غني‌ باشند وقتي‌ در فرآيند برخاستن‌ امواج‌ احساسات‌ و عواطف‌ قرار مي‌گيرند ناگزير فرو خواهند نشست‌ و جاي‌ خود را به‌ باورهاي‌ ديگر خواهند سپرد و يا آنگاه‌ كه‌ مبادي‌ گردش‌ چرخهاي‌ زندگي‌ قرار مي‌گيرند باز هم‌ بنا به‌ سير طبيعي‌ حركتها با باورهاي‌ ديگر جايگزين‌ خواهند شد. پس‌ در اين‌ ميان‌ براي‌ حفظ‌ و حراست‌ از فرهنگ‌ بومي‌ يك‌ منطقه‌ چه‌ بايد كرد؟

    عميق‌ترين‌ تاملاتم‌ مرا جز به‌ اين‌ نتيجه‌ نرساند كه‌ تنها راه‌ ماندگاري، پيوند خوردن‌ با زمان است. وقتي‌ سخن‌ از حفظ‌ و حراست‌ مي‌گوييم‌ يعني‌ از تداوم‌ صحبت‌ مي‌كنيم، از هميشگي‌ بودن، از جاودانگي. اگر زمان‌ براي‌ هر فرد و هر جمعي‌ محدود است‌ برايبي‌نهايت‌ زندگي‌ و زندگان‌ نامحدود خواهد بود. بايد باورها را با زمان‌ پيوند زد تا به‌ بي‌زماني و جاودانگي برسد. روزهاي‌ تعطيل‌ را در نظر آوريد. پنج‌ شنبه‌ها و جمعه‌ها و ايام‌ نوروز. پنج‌ شنبه‌ها و جمعه‌ها زماني‌ هستند كه‌ دوره‌ي‌ يك‌ هفته‌يي‌ از كار و فعاليت‌ بدانها ختم‌ مي‌شود و دوره‌يي‌ جديد از كار و حركت‌ با آنها آغاز مي‌شود. گويي‌ قرارگاهي‌ است‌ كه‌ فرد امور هفتگي‌اش‌ را با آن‌ منطبق‌ مي‌كند و در پايان‌ هفته‌ به‌ استقبال‌ تعطيلات‌ مي‌رود تا در آن‌ بياسايد، خستگي‌هايش‌ را در آن‌ بيفكند و به‌ آنچه‌ به‌ او شادي‌ و نشاط‌ و لذت‌ مي‌دهد بپردازد. مجموعه‌يي‌ از حركتها كه‌ در طول‌ هفته‌ صورت‌ مي‌گيرد به‌ آنها ختم‌ مي‌شود، در آنهافروفكنده‌ مي‌شود و دسته‌يي‌ ديگر از حركتها اعم‌ از پرداختن‌ به‌ تفريحاتي‌ خاص، ميل‌ كردن‌ غذاهايي‌ ويژه‌ و اموري‌ مختص‌ از جمله‌ نظافت‌ و سرو سامان‌ دادن‌ به‌ امور عقب‌ مانده‌ و از اين‌ قبيل‌ از آنهابرخاسته‌ مي‌شود.

 نوروز سرسلسله‌ي‌ چنين‌ پايان‌ و آغازي‌ است. پايان‌ دوري‌ وسيع‌ از حركت‌ و تلاش‌ و قرار گرفتن‌ و آرميدن‌ و برخاستن‌ دوري‌ جديدي‌ از حركتها. واقعيت‌ امر درباره‌ي‌ زمانهايي‌ اينچنيني‌ يعني‌ تعطيلات‌ آخر هفته، نوروز، يلدا و... اين‌ است‌ كه‌ جملگي‌ تكرار بي‌ملالند. چرا كه‌ در اين‌ تكرارها آرميدن‌ نهفته‌ است، قرار گرفتن‌ و آسايش‌ يافتن‌ نهفته‌ است. پيشتر گفته‌ شد كه‌ نقطه‌ي‌ پايان‌ هر حركتي‌ رسيدن‌ به‌ هدفي‌ است‌ كه‌ دستيابي‌ به‌ هدف، آرامش‌ و رضايت‌ خاطر را فراهم‌ مي‌كند. اما وقتي‌ حركتها دنباله‌دار مي‌شوند هدفهاي‌ جديدي‌ پديدار مي‌شوند. در نتيجه‌ آرامش‌ و رضايت‌هاي‌ پيشين‌ فراموش‌ خواهند شد. براي‌ تداوم‌ بحشيدن‌ به‌ حيات‌ فرهنگ‌هاي‌ محلي‌ بايد آنها را با زمانها پيوند زد. آخر هفته، نوروز، يلدا، مهرگان، تابستان، زمستان‌ و... به‌ آنجاها كه‌ مقصد است، توقفگاه‌ است. باورها را بايد با مقصدها پيوند زد؛ مقصدهايي‌ كه‌ دائمي هستند. زيرا كه‌ تكرار مي‌شوند و در اين‌ تكرار نه‌ اجبار است‌ و نه‌ ملال‌ كه‌ توقف‌ است‌ و آرامش.

   اگر بخواهيم‌ افرادي‌ را براي‌ اين‌ پيوند زدن‌ پيدا كنيم‌ بهتر و صلاحيت‌ دارتر از زنان‌ نخواهيم‌ يافت. زمانهايي‌ كه‌ بدانها اشاره‌ شد و از آنها به‌ عنوان‌ قرارگاههايي‌ براي‌ فرود آمدن‌ و توقف‌ نمودن‌ و آساييدن‌ نامبرده‌ شد هنگامه‌ي‌ رجوع‌ به‌ خود مي‌باشند. نه‌ آن‌ رجوعي‌ كه‌ ايدئولوگها از آن‌ نام‌ مي‌برند. هنگامه‌ يي‌ براي‌ نگريستن‌ به‌ خود در آينه، به‌ آناني‌ كه‌ به‌ همراهشان‌ زندگي‌ مي‌كنيم. براي‌ زدودن‌ غبار و حتي‌ گل‌ و لاي‌ برخاسته‌ از راه‌ رفتن‌هاي‌ بي‌ شمار. براي‌ مهربان‌ شدن‌ با خود، محبت‌ ورزيدن‌ به‌ خود و آراستن‌ خود و هر آنچه‌ جزو خود محسوب‌ مي‌شود؛ از همسر و فرزندان‌ و برادران‌ و خواهران‌ تا پدر و مادر و اقوام. براي‌ انجام‌ اين‌ كارها يعني‌ پيوند زدن‌ باورها با مقصدها، پيوند زنندگاني‌ بهتر از زنان نخواهيم‌ يافت‌ آنگاه‌ كه‌ مقصدها را؛ همان‌ قرارگاههايزماني‌ را با شعائر محلي‌ پيوند مي‌زنند.

 با به‌ جاي‌ آوردن‌ آيينهايي‌ ويژه، آدابي‌ خاص، استفاده‌ از خوراكيها و آشاميدنهاي‌ متفاوت‌ و البته‌ محلي‌ در روزهاي‌ آسايش‌ و آرامش‌ ، به‌ كارگيري‌ اشيا و لوازمي‌ مختص‌ و... در زمانهاي‌ خاص، زمانهايي‌ كه‌ همگان‌ انتظارش‌ را مي‌كشند. مي‌توان‌ لذت‌ لحظه‌ها را درك‌ كرد، در خود رسوب‌ داد و با تكيه‌ بر لايه‌هاي‌ سخت‌ شده‌ي‌ اين‌ رسوب‌ به‌ عنوان‌ يك‌ باور، احساس‌ آرامش‌ كرد. احساس‌ رضايت‌ و آرامش‌ براي‌ بشر سرگشته‌ي‌ امروز در ميان‌ خيل‌ راهها و باورهايي‌ كه‌ زودتر از آنچه‌ بتوان‌ تصورش‌ را كرد فرو مي‌ريزند و بهفراموشي‌ سپرده‌ مي‌شوند و جاي‌ خود را به‌ باورهايي‌ ديگر مي‌سپرند ضروريترين‌ نياز است‌ .

زنان‌ مديريت‌ خانه‌ را بر عهده‌ دارند؛ همان‌ مأواهايي‌ كه‌ زمانهاي‌ موعد را در خود مي‌پرورانند. براي‌ آنكه‌ بتوانند نقش‌ خود را در حفظ‌ آداب‌ و سنن‌ محلي‌ به‌ خوبي‌ ايفا كنند بايد بيشتر از آنكه‌ به‌ اين‌ آداب‌ آگاهي‌ داشته‌ باشند به‌ باورها و جريانات‌ زمانه‌ و عصر خويش‌ آگاه‌ باشند. نه‌ تنها آگاه‌ باشند كه‌ آگاهي‌ها را تحليل‌ كنند، درك‌ كنند و با اين‌ درك‌ به‌ سراغ‌ آن‌ دسته‌ از عناصر فرهنگي‌ و بومي‌ بروند كه‌ مي‌تواند آرامش‌ بخش‌ و اميدآفرين‌ باشد. مي‌تواند خستگي‌ها را بستاند و شعله‌هاي‌ اميد را زنده‌ نگه‌دارد. بدون‌ وقوف‌ بر حال‌ و درك‌ زمانه‌ نمي‌توان‌ با نسلهاي‌ متعلق‌ به‌ آن‌ ارتباط‌ برقرار كرد.