در صف آرمانها جایی برای زندگی امروز نگهداریم ...

*نسرین پورهمرنگ

 

هنگامی که سکوت جایگزین حقیقت شود، آن سکوت یک دروغ است

یوگنی یفتوشنکو

 

  در شامگاه ۱۲ فروردین ماه؛ زمانی که ایرانیان خود را برای شادباشی و گردش سیزدهم فروردین ماه آماده می‌کردند، در گوشه یی دیگر از جهان، درآن سوی آبها بر تخت بیمارستان شاعری دیده از جهان فرو بست که شاید حتی بسیاری از ایرانیان نام او را هم نشنیده باشند و شعری از او نخوانده باشند. اما مکانیسمهای حیات اجتماعی جامعه‌یی که این شاعر در آن زیست و بالید مشابهت‌های فراوانی با جامعه‌ی ایرانیان به‌ویژه در دهه‌های پس از انقلاب دارد.

حاکمیت اصول آرمانی و ایدئولوژیک، غرب‌ستیزی و اندیشه‌ی رهایی از ارزش‌های جهان سرمایه داری  به زیست جهان جامعه‌ی  شاعر (پس از انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ روسیه) و جامعه‌ی ایرانی (پس از انقلاب بهمن ۵۷) رنگ و بویی مشابه از طیفی همسان بخشید.

یوگنی یفتوشنکو، شامگاه اول آوریل در بیمارستانی در تولسا، در ایالت اوکلاهمای آمریکا درگذشت؛ وی هنگام مرگ ۸۳ سال داشت.

یِوگِنی آلکساندرویچ یفتوشنکو شاعر، کارگردان و معلم اهل روسیه در ۱۸ ژوئیه ۱۹۳۲ میلادی در شهر زیما واقع در منطقه‌‌ی سیبری روسیه دیده به جهان گشود. او را یکی از مشهورترین شاعران اتحاد جماهیر شوروی در دوران پسااستالین می‌دانند.

دوران کودکی‌اش را در شهر زیما واقع در شمال سیبری گذراند. اما دوران کودکی برای یوگنی بسیار زود به پایان رسید. نخستین شعرهایش را زمانی که ۱۶ سال بیشتر نداشت سرود و نخستین کتاب خود را در سال ۱۹۵۲ منتشر کرد. اما در سال ۱۹۵۶ بود که با سرودن شعر بلند ایستگاه زمستان به شهرتی درخور دست یافت و به عنوان شاعری نوپرداز مورد توجه اذهان عمومی و منتقدان در جامعه‌یی رها شده از سایه‌ی شوم جنگ جهانی دوم و دهشت استالین قرار گرفت.

خارج شدن ولو آرام و مقطعی از سایه‌یی خوف‌آور که استالین برای چند دهه بر سراسر اتحاد جماهیر شوروی گسترد، در حوزه‌ی هنر و ادبیات به مفهوم خارج شدن از چارچوبهای مکتب رئالیسم سوسیالیستی بود.

بسیار دشوار بود در کشوری با استبداد سیاسی گسترده که برای دهه‌ها کسی نمی‌توانست افتخاری برای خود جز انتساب به سبک رئالیسم سوسیالیستی قائل باشد، آغازگز سبکی نوین در شعر و هنر بود که ارجحیت را نه بر آرمانهای موهوم در آینده‌ی نامعلوم که بر ارزش‌های انسانی در زندگی روزمره و حال حاضر انسانها بنا نهد. اگرچه دگرگون شدن فضای سیاسی و اجتماعی را باید همیار شجاعت ذاتی و بینش نوین یفتوشنکو برای دردست گرفتن ابتکار عمل در دگرگون ساختن فضای ذهنی جامعه‌ی هنرمندان و هنردوستان دانست.

رئالیست‌ سوسیالیست‌ها خود را وصف کنندگان واقعیت می‌دانستند و توصیف وضعیت طبقات زحمتکش اجتماعی را به مثابه تعهد اجتماعی هنر به جامعه می دانستند که در فقدان اجرای چنین تعهدی، هنر ارج و اعتباری نخواهد داشت.

نظریه پردازان مارکسیستی، رئالیسم سوسیالیسم را دنباله‌ی تکال و تحول رئالیسم انتقادی بالزاک، استاندال و تولستوی می دانستند. این نظریه پردازان متاثر از نظریه‌های لنین، ارزشهای ادبی و زیباشناختی را در خدمت اهداف انقلابی و اخلاقی می‌دانستند. لنین خود متاثر از آرای منتقدانی مانند بلینسکی، پیساروف، دابرولیوبف و چرنیشفسکی، مهمترین هدف آفرینش ادبی و هنری را توسعه‌ی سوسیالیسم در جهان می‌دانست.

این‌که شاعران و نویسندگان و سایر هنرمندان وضعیت قشرهای مختلف اجتماعی را به تصویر بکشند نه در نفس خود ناپسند است و نه امری تصنعی و غیرطبیعی. به‌واقع هنر متاثر از حیات اجتماعی آفریده می شود. اما دشواری‌ها از آنجا آغاز می‌گردد که بر اساس چنین دیدگاههایی، ساز و کارهای بوروکراتیک با رویکردی ایدئولوژیک نهادینه شود و با چنین چماقی عده‌یی را پیش کشید و عده‌یی دیگر را پس راند.

با تشکیل نخستین کنگره‌ی نویسندگان اتحاد جماهیر شوروی (سابق) در سال ۱۹۳۴ در مسکو، سبک ادبی- هنری رئالیسم سوسیالیستی به عنوان رویکرد غالب هنری و تنها سبک رسمی زیبایی شناسی در این اتحادیه مورد پذیرش قرار گرفت و برای دستکم دو دهه اغلب آثار ادبی و هنری در این قالب پذیرفته شده‌ی رسمی و ایدئولوژیک ارائه شد.

تنها با مرگ استالین و کمرنگ شدن سایه ی دهشت و استبداد او از سر مردم و هنرمندان بود که زمینه‌های اجتماعی برای شنیده شدن آواهای جدید مهیا شد. شعرهای یفتوشنکو یکی از این آواهای جدید بود که او را در دوران نیکیتا خروشچف به اوج شهرت رساند. وی اگرچه در ابتدا متاثر از استادش ولادیمیر مایاکوفسکی شعر می‌سرود، اما به سرعت زبان شعری خود را پیدا کرد و به شاعری که بازتاب رنجهای انسانی دغدغه‌های او را شکل می‌دهد تبدیل شد.

بابی‌یار(سال بلوا) یکی از منظومه‌های مشهور یفتوشنکو است که به سال ۱۹۶۱ در سوگ قتل عام حدود ۳۳‌هزار یهودی در نزدیکی کیف پایتخت اوکراین به دست ارتش نازی سروده شد. این قتل‌عام در سال ۱۹۴۱ صورت گرفت. منظومه‌ی سال بلوا برای یفتوشنکو شهرت بین‌المللی به همراه آورد و  دیمیتری شوستاکوویچ- آهنگساز برجسته‌ی روس- بر پایه‌ی این منظومه سمفونی سیزدهم (اپوس ۱۱۳) خود را تصنیف کرد.

یفتوشنکو در مصاحبه‌یی گفته بود پس از دیدار از محل وقوع جنایت بسیار متاثر شد و این منظومه را سرود. اما غم او به خاطر موضوعی دیگر نیز افزون شده بود و آن فراموشی مردم بود که از آن رویداد چیزی در خاطر نداشتند.یوگنی گفته بود: هنگامی که دیدم مردم چیزی از آن رویداد به یاد ندارند کاملا شوکه شدم. مصرع آغازین شعر او به همین نکته اشاره دارد:

روی دره‌ی بابی‌یار هیچ سنگ قبری نیست. روی این دره سکوت چنبره زده است ...
و در ادامه چنین می‌سراید:در برابر این سکوت کلاه از سر بر می‌دارم/احساس می‌کنم/ خاکستری می‌شوم از درد/ و من خود، فریادی یگانه هستم/ بی هیچ صدایی بر فراز این هزاران اجساد خفته در گور.

باید به این نکته اشاره کرد که سرایش چنین منظومه‌یی در آن زمان نیازمند جسارت و گذشتن از منافع شخصی بود.هم یفتوشنکو و هم شوستاکوویچ با این کار خود به خطوط قرمز جامعه‌ی خود بسیار بی‌اعتنایی کرده بودند.

در شعرهای یفتوشنکو از رمانتیسم انقلابی خبری نیست اما او نگاهی نو به سیاست، جامعه، ارزشها و زیبایی‌شناسی در جامعه‌ی رو به تحول در دوران پسااستالینیسم دارد.

اما رویکرد مهم یفتوشنکو در جامعه‌یی انقلابی، آرمانگرا و سیاست‌زده برای تداوم حیات هنری و چه بسا حیات بیولوژیک، فاصله نگرفتن از اصول بنیادین ساختار سیاسی بود. وی اگرچه منتقد بی‌عدالتی‌های جامعه‌ی خود بود، اما این بی‌عدالتی‌ها را به نظام کهنه نسبت می‌داد و همواره خود را وفادار و باورمند به آرمانهای انقلاب کبیر سوسیالیستی اکتبر ۱۹۱۷ معرفی می‌کرد. از همین روی بود که برخی از وی انتقاد می‌کردند و هیچ‌گاه او را یک شاعر به واقع مستقل ندانستند.

یکی از منتقدان او جوزف برودسکی؛ شاعر تبعیدی سرشناس شوروی بود. برودسکی زمانی درباره‌ی یفتوشنکو گفته بود: یفتوشنکو به سمتی سنگ پرت می‌کند که از سوی حکومت تایید شده باشد. برودسکی حتی در اعتراض به عضویت افتخاری یفتوشنکو در آکادمی هنر و ادبیات آمریکا از آن نهاد کناره‌ گرفت.

اما بدیهی است که آزادی‌خواه مستقل بودن در خارج از کشور با آزادیخواهی و استقلال رای درون مرزهای همان کشور دو موضوعی کاملاً متفاوت است که به علت تفاوت الزامهای اجتماعی نمی‌توان در کفه‌یی یکسان، نسبت توازنی آنها را سنجید. به همه‌ی آنچه گفته شد این نکته را باید اضافه کرد که یفتوشنکو خود از آرمانهای سوسیالیستی گریخته بود تا بنا به مقتضیات نظام اجتماعی در عصر و زمانه‌یی جدید، در مسیر بهبود روابط انسانی در حیات اجتماعی قدمهایی بردارد و این از غلتیدن به آن سوی بام تفاوت و چه بسا تناقض داشت. 

انگ خوردن به عنوان یک ناراضی عواقبی فراوان برای یک شاعر و یا هر هنرمندی دیگر در نظامی ایدئولوژیک به همراه دارد. از همین روی یفتوشنکو می کوشید تا از پس هر انتقادی همواره وفاداری خود را به نظام مارکسیستی- لنینیستی ابراز کند. او در سایه‌ی همین روش مجوز انتشار اثار خود را در تیراژهای پرشمار می‌گرفت و در مکانهای عمومی و سالن‌های بزرگ اجازه‌ی شعرخوانی برای مردم را می‌یافت. حتی خود دستگاه سانسور حکومت آثار او را در شمارگان وسیع انتشار می‌داد و شعرهای او را چونان صدای متفاوت شعر ارزیابی می‌کرد که باید با تسامح از آنها چشمپوشی کرد. در سایه‌ی چنین تسامحی بود که او می توانست از سیاست‌های استالین پس از درگذشت وی انتقاد کند و کشته شدن میلیونها نفر از مردم روسیه در زمان جنگ جهانی دوم را نه فقط به سبُعیت ارتش نازی که به بلاهت استالین نسبت دهد.

اما درعین حال او بسیار مراقب بود که همزبان دشمن طبقاتی یعنی رسانه‌های غربی- شناخته نشود. از همین روی در دهه‌ی ۱۹۶۰ که برخی اشعارش به ویژه بابی‌یار(سال بلوا) با استقبال رسانه‌های غربی مواجه شد یفتوشنکو به "اتحادیه نویسندگان اتحاد جماهیر شوروی" احضار شد و با انتقاد از خود در مقام یک هنرمند که نسبت به وظایفش اهمال ورزیده است به عذر‌خواهی از رفتارش برخواست. اگرچه همه‌ی مسئولیت را برعهده نگرفت و بخشی از آن را به رسانه‌های غربی نسبت داد که به تحریف دیدگاههای او دست زده‌اند.

 زیستن در جامعه‌یی با ساختارهای ایدئولوژیک چنین رویکردهای یکی به میخ و یکی به نعل را برای کسانی که می‌خواهند حضور فعال و مستمر اجتماعی داشته باشند ناگزیر می‌سازد. سرایش شعر در سال ۱۹۷۰ به مناسبت یکصدمین سال تولد لنین را باید در زمره‌ی همین تعاملهای ناگزیری دانست که گاه به حقارت نزدیک می‌شود و گاهی به او حاشیه‌ی امنیتی می دهد که می‌تواند از حقوق برخی همکارانش در هنگامه‌ی دشواری مانند اخراج سولژنیتسین از "اتحادیه نویسندگان" دفاع کند.

یفتوشنکو مسیر انسانگرایانه‌ی شعرهای خود را با تقبیح کیش شخصیت رواج یافته از دوران استالین آغاز کرد، سپس به شاعر ضدجنگ و تنش‌زدایی تبدیل شد و آنگاه به فاش‌گویی و شفافیت گرایش پیدا کرد و در دو دهه‌ی اخیر منتقد جامعه‌ی مک‌دونالدی پس از فروپاشی سوسیالیسم شد.

یفتوشنکو هنرمندی خلاق بود که همین امر او را وادار می کرد تا در سایر حوزه های هنری نیز توانایی‌های خود را بسنجد. فیلمنامه‌نویسی و کارگردانی از دیگر فعالیت های یفتوشنکو بود. هرچند او بین سالهای ۱۹۸۸ تا ۱۹۹۱ نمایندگی پارلمان را نیز تجربه کرد.

وی در سال ۱۹۹۹ به‌عنوان نخستین شاعر خارجی جایزه والت ویتمن آمریکا را دریافت کرد. در سال ۲۰۰۸ جایزه آنونزیو را در ایتالیا به‌دست آورد و در سال ۲۰۰۹ جایزه ی دولتی فدراسیون روسیه را كسب كرد.در دانشگاه‌های مختلف آمریکا به شعرخوانی پرداخت. همچنین از سال ۱۹۹۱ به عنوان "استاد مدعو" در برخی دانشگاههای آمریکا به تدریس ادبیات روسیه پرداخت.

از جمله آثار وی که به ۷۲ زبان دنیا ترجمه شده‌اند می‌توان به: نقطه اتصال زیما (۱۹۵۶)، بابی یار (۱۹۶۱)،زندگی‌نامه پیشرس (۱۹۶۳)، زورق نامه‌بر، زیر پوست مجسمه‌ی آزادی، برف سوم و پیوندهای ناپیدا منتفی اشاره کرد.