چشمانم چقدر زخمي‌اند!

(ترجمه ي چند شعر از توماس ترانسترومر؛ برنده ي نوبل ادبيات 2011)*

نسرين پورهمرنگ

   توماس ترانسترومر از جمله شاعران برجسته‌ي سوئدي است که شعر و روانشناسي را در دانشگاه استکهلم تحصيل کرد. وي در سال 1931 در شهر استکهلم، در خانواده اي فرهنگي (مادر معلم و پدر روزنامه نگار) ديده به جهان گشود. مجموعه اشعار بزرگ او عبارتند از پنجره‌ها و سنگها (1972) که برگزيده‌ي مجمع بين‌المللي شعر و دارنده‌ي مقام دوم جايزه‌ي بين‌المللي کتاب براي ترجمه است و معماي بزرگ: اشعار برگزيده‌ي جديد (2006) درباره‌ي دوستي درازمدت او با رابرت بلاي شاعر که برخي از آثار او را ترجمه کرده است، در نامه‌ي هوايي (2001) مطالبي آورده شده است که مجموعه‌اي شامل بيش از 25 سال مکاتبه‌ي آنها به شمار مي‌رود. ترانسترومر همچنين يک شرح حال با عنوان Minnena Ser Mig (خاطرات به من نگاه مي‌کنند) نيز در سال 1993 منتشر کرده است.

   شعر ترانسترومر که بر اساس مدرنيسم، امپرسيونيسم و سوررئاليسم بنا شده است، شامل تصويرسازي قدرتمندي در رابطه با مسائلي چون زوال و انزوا است. کيتي پيترسون منتقد در مجله‌ي Boston Review  اظهار مي‌کند که: "او (ترنسترومر) يک نوع خاص از موسيقي الهام بخش را اغلب در قالب رباعي کامل کرده است که در آن طبيعت حيات دارد، به شخص انرژي مي‌بخشد و خود وجودي (اگر اساسا خودي وجود داشته باشد) شيء است". تام اسلي، منتقد و شاعر، معتقد است که در کتاب "گفتگو با يک شبح" (2006) "اشعار ترنسترومر فضاهايي عميق را تصور مي‌کند و سپس در آن سکني مي‌گزيند، مثل آب زيرزميني که فوران مي‌کند و وارد يک چاه تازه حفاري شده مي‌شود." 

ترانسترومر را مي توان تصويرگر پيچيدگي ها و زواياي پنهان روابط درون انسان با دنياي بيرون دانست.

 از جمله‌ي افتخارات او مي‌توان به جايزه‌ي يک عمر تلاش هنري از طرف موسسه‌ي Griffin Trust براي تعالي در شعر، جايزه‌ي ادبي مجله‌ي Aftonbladets ، جايزه‌ي شعر Bonnier، جايزه‌ي بين‌المللي نئوستات براي ادبيات، جايزه‌ي Oeralids ، جايزه ي پترارک در آلمان، جايزه‌ي سوئدي از مجمع بين‌المللي شعر و جايزه‌ي نورديک آکادمي سوئد اشاره کرد. آثار او به بيش از 50 زبان ترجمه شده‌اند.

ترانسترومر در سال 1990 دچار سکته شد و پس از شش سال سکوت، مجموعه‌اي با عنوان Sorgegondolen (قايق غم) را منتشر کرد. او قبل از اينکه سکته کند، به عنوان روانشناس کار مي‌کرد که تمرکزش علاوه بر معلولين، مجرمان و معتادان مواد مخدر، روي جمعيت زندانيان نوجوان بود.

مجموعه‌هايي نظير "زورق اندوه" (2010) "معماي بزرگ" (2006) و "بهشت نيم‌كاره" (2001) از مجموعه اشعار ترانسترومر در دهه اخير به زبان انگليسي ترجمه و منتشر شده‌اند. مجموعه شعري تازه با عنوان "مجموعه اشعار نو" نيز امسال (2011)  با ترجمه رابين فولتون به زبان انگليسي از سوي نشر بلوداكس بوكس روانه بازار شده است.

در 6 اکتبر 2011 (14 مهرماه)، آکادمي نوبل ادبيات با صدور اطلاعيه اي، توماس ترانسترومر را به عنوان برنده ي نوبل ادبيات سال 2011 اعلام کرد.

****************

ناامني ملي

معاون وزير به جلو خم مي‌شود و يک X مي‌کشد

و گوشواره‌اش مثل شمشيرهاي داموکلوس آويزان است

همچون پروانه‌اي خالدار روي زمين ناپيداست

پس اهريمن با روزنامه‌ي باز يکي مي‌شود.

کلاه‌خودي که کسي آن را بر سر نگذاشته قدرت گرفته است.

لاک‌پشت مادر در حالي که زير آب شنا مي‌کند، به سرعت مي‌گريزد.

*****************

  نوامبر در DDR سابق

ابرهاي انبوه چشم سيکلوپ (غول يک چشم افسانه‌اي) قدرتمند را پوشاندند

و چمن در غبار زغال خود را تکاني داد.

آبي و سياه ‌شده‌ايم از روياهاي شب

سوار قطار مي‌شويم

که در هر ايستگاه توقف مي‌کند

و تخم مي‌گذارد.

تقريباً خاموش.

صداي ناقوس کليسا

و سطلهايي که آب مي‌کشند.

و سرفه‌ي خشن کسي

که به همه چيز و همه کس غر مي‌زند.

يک بت سنگي لبانش را تکان مي‌دهد:

اين شهر است.

که سوءتفاهم‌هايي به سختي آهن بر آنها حکمراني مي‌کنند

در ميان مشتريان دکه‌ها، قصابها

آهنگران، افسران دريايي

سوءتفاهم‌هايي به سختي آهن، دانشگاهيان!

چشمانم چقدر زخمي‌اند!

زير روشنايي ضعيف چراغهاي شب تاب مشغول مطالعه بوده‌اند.

ماه نوامبر شيريني‌هاي گرانيتي پيشکش مي‌کند.

غيرقابل پيش‌بيني!

همچون تاريخ جهان

در جاي اشتباهي مي‌خندد.

اما ما صداي ناقوس کليسا را مي‌شنويم

و سطلهايي که آب مي‌کشند

هر چهارشنبه

آيا چهارشنبه است؟

چقدر زياد است براي يکشنبه‌هايمان!

 ************************************

 دروني‌ها بي‌پاپان‌اند

بهار سال 1827 است، بتهوون

نقاب مرگ خود را برمي‌دارد و به راه مي‌افتد.

سنگهاي آسياب در آسيابهاي بادي اروپا به چرخش درمي‌آيند.

غازهاي وحشي به سمت شمال مي‌روند.

اينجا شمال است، اينجا استکهلم است

کاخها و کلبه‌هاي شناور.

کنده‌هاي چوب در آتشدان‌هاي سلطنتي

از حالت آماده‌باش به حالت خبردار سقوط مي‌کند

صلح پيروز مي‌شود، واکسن و سيب زميني،

اما چاههاي شهر به سختي نفس مي‌کشند.

کاملا خاموش، تابلوي اعلانات

با سياهپوست سيگاري

جزاير بسيار زياد، پارو زدن زياد

با پاروهاي نامرئي برخلاف جريان!

کانالها باز مي‌شوند، آوريل و مي

و ژوئني که عسل شيرين مي‌ريزد.

گرما به جزاير دوردست مي‌رسد.

درهاي روستا باز هستند، به جز يکي.

هشدار ساعت زنگي سکوت را مي‌شکند.

شيبهاي صخره با بردباري زمين‌شناسي مي‌تابد.

چنين اتفاقي افتاد، يا تقريبا شبيه آن.

اين يک حکايت خانوادگي مبهم است

درباره‌ي اريک، که با يک نفرين نابود شد

با يک گلوله از ميان روح ناقص شد.

او به شهر رفت، دشمني را ديد

و بيمار و رنجور به خانه رفت.

تمام آن تابستان را کنار خودش نگاه مي‌دارد.

ابزار روي ديوار در سوگواري هستند.

او بيدار مي‌شود، صداي بال زدن خشني را مي‌شنود

صداي حشرات موذي شب، همراهي‌هاي نور مهتابش.

نيروي او تحليل مي‌رود، بيهوده به پيش مي‌رود

در مقابل آينده‌ي به شدت محدود.

و خداوند اعماق از درون اعماق فرياد مي‌زند

"مرا رستگار کن! خودت را رستگار کن!"

تمام کارهاي سطحي به درون روي برمي‌گردانند.

روي هم رفته، او خلع سلاح شده است.

باد بلند مي‌شود و بوته‌هاي رز وحشي

خود را به روشنايي گريزان مي‌رسانند.

آينده باز مي‌شود، او

به درون لوله‌ي شکل‌نماي خودگردان مي‌نگرد

چهره‌هاي سراسيمه‌ي نامعلوم را مي‌بيند

چهره‌هاي خانواده هنوز متولد نشده‌اند.

نگاه او به اشتباه به من برخورد مي‌کند

همچنان که اينجا در واشنگتن قدم مي‌زنم

در ميان خانه‌هاي باشکوه که تنها

هر دو ستون وزن آنها را تحمل مي‌کند.

خانه‌هاي سفيد به سبک کوره‌مانند

که روياي فقير تبديل به خاکستر مي‌شود.

شيب سراشيبي پايين تندتر مي‌شود

و چه عمق نامحسوسي.

------------------------

برگرفته از اشعار نو و برگزيده‌ي توماس ترانسترومر

ترجمه  از سوئدي به انگليسي از رابين فولتن

* این نوشتار و ترجمه در اردیبهشت ماه 1390 در ویژه نامه ی ادبیات سوئد هفته نامه ی هاتف منتشر شده است.