تراژدی مردم
*

(مروری بر مجموعه‌ی دو جلدی تراژدی مردم؛ نوشته‌ی اورلاندو فایجس)

نسرین پورهمرنگ

اشاره: کتاب تراژدی مردم؛ انقلاب روسیه 1924-1891 در سال 1388 با ترجمه‌ی رسای احد علیقلیان و به وسیله‌ی نشر نی در دو جلد منتشر شد. اگرچه این مجموعه‌ی خواندنی شاید به علت پر تعداد بودن صفحات (1312 صفحه) کمتر مورد توجه منتقدان در نشریات و روزنامه‌ها قرار گرفت و بررسی و مرور جامعی از آن به عمل نیامد.
البته هرگونه مروری بر این کتاب، هر چند به تفصیل نمی‌تواند جایگزین مطالعه‌ي کامل این مجموعه‌ی خواندنی شود، اما مطالعه‌ی این نوشتار مختصر می‌تواند یرای آشنایی با محتوی کتاب برای ترغیب به مطالعه‌ی آن برای خواننده مفید باشد.

 

اورلاندو فایجس استاد دانشگاه کمبریج است. او در 16 فصل کتابش که به وقایع سالهای قبل و بعد از انقلاب فوریه 1917 روسیه پرداخته، کوشیده است تا انقلاب را نه چون رژه‌ی نیروها و ایدئولوژی‌های اجتماعی انتزاعی، بلکه همچون رویدادی انسانی با تراژدیهای پیچیده ی شخصی عرضه کند. او داستان مردمی را عرضه کرد که با آرمان‌های والا برای رسیدن به هدفهای متعالی رهسپار مسر انقلاب شدند و فقط بعدها دریافتند که حاصل تلاش‌هایشان چیزی کاملا" متفاوت بود. او به این دلیل عنوان تراژدی مردم را برای کتابش برگزید که نشان دهد کتاب فقط در مورد نقاط عطف تراژیک تاریخ یک ملت نیست، بلکه در باره ی شیوه‌هایی نیز هست که تراژدی انقلاب با آن سرنوشت کسانی را بر باد داد که با پوست و گوشت خود آن را لمس کرده بودند. تراژدی مردم می‌کوشد نشان دهد آنچه به نام انقلابی مردمی آغاز شد بذرهای سقوط در دامن خشونت و دیکتاتوری را در خود داشت. همان نیروهای اجتماعی که زمینه ساز پیروزی رژیم بلشویکی شدند، در نهایت به قربانیان اصلی آن تبدیل گردیدند.

نویسنده گفتارش را با نمایش تصویری شفاف از اوضاع اجتماعی و سیاسی روسیه در سالهای پایانی حکومت سلسله‌ی رومانوف‌ها آغاز می‌کند؛ یعنی از فوریه ی 1913 که سن پترزبورگ در تدارک برپایی جشن‌های باشکوه سیصدمین سال حکومت رومانوف‌ها بر روسیه بود. هتل‌های پایتخت پُر شده بود از رجال مناطق دوردست امپراتوری روسیه، شاهزادگانی از لهستان و سرزمین های بالتیک، کشیشانی از گرجستان و ارمنستان، روسای قبایلی از آسیای میانه، امیرا بخارا و خوارزم، انبوه گردشگران و هزاران نفر از دهقانان و روستاییانی که برای تماشای آیین‌های جشن و بهره‌مندی از غذاهای رایگانی که به همین مناسبت بین مردم توزیع می‌شد، راهبندان‌های شدیدی را در تاریخ بلوار نوسکی پدید آورده بودند.

اما هدف نیکلا از برگزاری چنین جشن باشکوهی، تنها نمایش قدرت خاندان سلطنتی نبود. او قصد بازآفرینی گذشته و مکررگویی حماسه‌ي تزار محبوب (بنیانگذار سلسله‌ی رومانوف‌ها) را داشت تا در دوره‌ی اضطراب آوری که حق حکومت دائمی خاندان سلطنت را، دمکراسی در حال رشد روسیه به چالش کشیده بود، مشروعیت تاریخی افسانه‌ای و تصویر جاودانگی به سلطنت ببخشد. رومانوف‌ها برای در اَمان ماندن از شر آینده، قصد پناه بردن به شکوه وهم‌ آمیز گذشته را داشتند.

رومانوف‌ها سه اصل بدیهی را برای حکومت خود متصور بودند: نخست مفهوم سلطنت موروثی؛ که بر اساس آن تزار مالک تمام روسیه بود. اصل دوم موضوع حکومت فردی بود که اراده‌ی تزار به مثابه مظهر اراده‌ی خدا بر زمین بود که قوانین یا دیوانسالاری نباید آنرا محدود کند، و اصل سوم وحدت باطنی تزار و مردم اُرتدکس بود که مردم او را چون یک پدر و خدا دوست می‌داشتند و از او اطاعت می‌کردند.

نیکلا و پدرش سخت در آرزوی بازگشت به ساختار حکومت در روسیه‌ی باستان که خود از آن با عنوان عصر طلایی یاد می‌کردند بودند؛ یعنی حکومت مطلقه‌ای که عاری از پیچیدگی‌های یک دولت مُدرن باشد. آنها مدرنیته و آثار آن از جمله قانون اساسی و طبقات شهری جدید را، تهدیدی برای قدرت مطلق خود به حساب می‌آوردند. دو تزار آخر (الکساندر سوم و نیکلا)، حکومت پتر کبیر و اقدامات او را برای نظام‌مند کردن قدرت تاج و تخت به کمک هنجارهای قانونی و نهادهای دیوان سالاری را، آغاز تباهی می‌دانستند. از اینرو بنا را بر بازگشت به گونه‌های فردی حکومت خودکامه، هم در حکومت مرکزی و هم در حکومت محلی گذاشته بودند.

مراسم بزرگداشت سیصدمین سالگرد سلطنت رومانوف‌ها بر روسیه نیز بر محوریت تقویت افسانه‌ی تزار خوب و پدر مردم بود. تزار در ذهن دهقان عادی نه تنها یک پادشاه که خدایی روی زمین که از همه‌ی مشکلات دهقانان باخبر بود تصور می‌شد. به گمان دهقانان، تزار حتی همه‌ی آنان را به نام می‌شناخت. تراژدی قضیه در اینجا نهفته بود که درست در همان زمانی که روسیه داشت پا به قرن بیستم می‌گذاشت، رومانوف‌ها تلاش می‌کردند تا به قرن هفدهم باز گردند.

نیکلا و همسرش تصور می کردند که دولت و مجلس دوما، سدی بین آنها و مردم هستند. نیکلا به عشق بی شائبه‌ی مردم نسبت به خود به عنوان پدر معنوی شان و جانشین خداوند بر روی زمین هیچ‌گونه تردیدی نداشت. تزار و تزارینا همواره انتظار آنرا داشتند تا میان دهقانان ساده‌دل، قدیس‌هایی را بیابند که رهنمودهای الهی را به آنها منتقل کنند. این رهنمودها برای آنها عاری از سیاست‌ورزیهای اشراف عضو کابینه و دوما بود. ظهور و قدرت گرفتن گریگوری راسپوتین در دوره‌ی نیکلا؛ شخصیتی که وزنه ی فساد اخلاقی‌اش بسیار سنگین‌تر از قداستش بود، باید در همین راستا ارزیابی شود.

عقب‌ ماندگی جامعه‌ی روسیه در قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم و فاصله‌ی بسیار طبقه‌ی اشراف و طبقات دهقان و کارگر، زمینه‌ی اجتماعی مناسبی برای ظهور فرقه‌های مختلف مذهبی و قدیس مآبان فراهم ساخته بود. دربار و محافل اجتماعی سن‌پترزبورگ در انواع گوناگون مذهب غرق شده بودند. شور و هیجان کنجکاوی در باره‌ی همه‌گونه اعتقاد به وجود ارواح و علوم ماوراءالطبیعه و مجالس احضار ارواح، به یکسان میان اعضای طبقه‌ی متوسط و اشراف دیده می شد. اگرچه این وضع از سویی نشانگر جستجوی لذت‌گرایانه‌ی شکل‌های تازه‌ی ایمان و تجربه بود، اما از سویی دیگر، نشانگر نابسامانی‌های عمیق اجتماعی نیز بود.

شرایط تازه‌ای که در اوضاع اجتماعی روسیه پدید آمده بود، در پیدایش آنچه گفته شد بی‌تاثیر نبود. آزاد سازی سرفها زندگی اشراف زمیندار را دچار دگرگونی های اساسی کرد. نجبای زمیندار به علت محرومیت از نیروی کار رایگان رعایای خود، در سراشیب زوال قرار گرفتند. آنها قادر نبودند تا با چالش‌های تازه‌ی دنیای تجارت مقابله کنند. اشراف زمیندار برای دفاع از منافع کشاورزی محلی خود در برابر دیوان سالاری سن پترزبورگ که به سمت تمرکز و صنعتی شدن پیش می رفت، به انجمن‌های حکومت‌های محلی روی آوردند.

زمینداران بزرگ و محافظه کاران با روی کار آمدن الکساندر سوم، شرایط را برای مهار اقدامات اصلاح طلبانه‌ی انجمن‌های محلی مناسب دیدند. الکساندر سوم، انجمن‌های محلی را بستر خطرناک لیبرالیسم می دانست. اغلب دیوانسالاران نیز با او موافق بودند. در سال 1890 قانونی تصویب شد که با محرومیت یهودیان و دهقانان زمیندار از شرکت در انتخابات انجمن‌های حکومت محلی، سلطه‌ی اشراف زمیندار را بر این انجمن‌ها افزایش می‌داد. این اقدام الکساندر برای تقویت تسلط وی بر انجمن‌های محلی و نواحی دور دست روسیه بود.

اقدامات الکساندر سوم بر ضد اصلاحات اجتماعی که از 1861 آغاز شده بود، جامعه ی روسیه را در مسیر درگیریهای فزاینده‌ای قرار داد که به شورش‌های سال 1905 و انقلاب فوریه‌ی 1917 منجر شد.

ظهور متخصصان نظامی که پایگاه اجتماعی شان نه از میان نجبای اشراف که از میان دهقانان بود و فارغ‌التحصیل دانشکده‌های نظامی یونکر بودند، بر اختلاف نظر میان آنان با ژنرال‌های پیر که از میان نُجبا بودند و با دربار تزار پیوند نزدیک داشتند افزود. متخصصان نظامی با گرایش‌های لیبرال طرفدار نوسازی ارتش با تکنولوژی‌های جدید روز بودند، در حالی که حامیان درباری ارتش بر حفظ اقتدار و منزلت نُجبا در ارتش تاکید داشتند و حفظ امتیازات طبقاتی خود را جستجو می‌کردند. ائتلاف متخصصان نظامی با دوما که دیدگاههای اصلاح طلبانه داشت، به سقوط تزار در زمان جنگ کمک فراوانی نمود.

تلاش برای انجام اصلاحات از جانب قشرهای مختلف اجتماعی صورت می‌گرفت و در همه‌ی موارد با مقاومت تزار و طرفداران مرتجع وی روبه‌رو می‌شد. با آغاز قرن بیستم، روحانیان لیبرال برای اصلاح روابط کلیسا با دولت تزار تلاش‌هایی را شروع کردند. این تلاش‌ها همزمان با جنبش اصلاح طلبانه‌ی دهقانان در سال 1905 به اوج خود رسید. آنها خواستار تمرکززدایی از قدرت کلیسا در سن پترزبورگ بودند.

روحانیان لیبرال خواهان خودمختاری بیشتر برای انجام آزادانه‌تر وظایفشان شدند، اما اعضای ارشد کلیسا به همراه سازمان‌های راست‌گرای افراطی و حمایت دربار، مانع از انجام اصلاحات روحانیان جوانتر شدند و ائتلاف قدیمی سلطنت مطلقه، مذهب اُرتدکس و ملیت بار دیگر احیاء شد. این مقاومت‌ها در برابر انجام اصلاحات، در شکل دادن به تاریخ روسیه در فاصله‌ی سال‌های 1905 تا 1917 بسیار تاثیر گذار بود. روسیه پیش از آنکه به عنوان یک دولت- ملت هویت یابد، به عنوان یک امپراطوری وسیع موجودیت یافته بود. در سرشماری 1897 مشخص شد روس‌ها فقط چهل و چهار درصد جمعیت این امپراطوری عظیم را تشکیل داده‌اند و گروههای قومی متعدد؛ از جمله اُوکراینی‌ها، گُرجی‌ها، لهستانی‌ها، ارمنی‌ها، آذری‌ها، تاجیک‌ها و ... هر یک خطر بالقوه‌ای برای ایجاد جنبش‌های ملی‌گرایانه و تجزیه‌طلبی هستند.

دو تزار آخر و طرفداران اسلاو او، استدلال می‌کردند که برای جلوگیری از تجزیه‌ي امپراتوری روسیه باید کاری برای حفظ سلطه‌ی فرهنگی روس‌ها صورت گیرد. آنان در صدد بودند تا ناسیونالیسم روسی را همچون نیرویی سیاسی بسیج کنند تا به مثابه یک وزنه‌ی تعادلی در مرکز نظام حاکم تزاری در برابر نیروهای مرکزگریز ملیت‌های غیرروس تثبیت شود. تاثیر پیکار روسی کردن؛ راندن غیرروس‌ها به درون احزاب جدید ضد تزاری بود.

روستائیان و دهقانان نیز نقش‌های ویژه‌ی خود را در تحولات روسیه‌ی قرن نوزدهم و بیستم بازی کردند؛ اگرچه این نقش‌ها متغایر از آن چیزی بود که مردم‌گرایان فرض می پنداشتند و جامعه ی روستایی را کانون تجدید سازمان سوسیالیستی تصور می‌کردند.

به اعتقاد مردم‌گرایان اگر از روستا در برابر نفوذ سرمایه‌داری محافظت می‌شد، روسیه می‌توانست بدون عبور از مرحله‌ی بورژوایی توسعه با توجه به ویژگی‌های منفی آن- یکراست به آرمانشهر سوسیالیستی برسد. اگرچه تصورات رمانتیک مردم‌گرایان در تماس با واقعیت‌های زندگی اجتماعی دهقانان، قدم به قدم نقش بر آب می‌شد، اما وقوع تحولاتی دیگر در جامعه‌ی روستایی، به تاثیرگذاری دهقانان بر انقلاب 1917 کمک فراوان نمود.

افزایش باسوادی دهقانان جوان عامل فردگرایی سودایی آنها نیز بود. باسوادی در روسیه از 21 درصد جمعیت امپراتوری در 1897 به 40 درصد در آستانه‌ی جنگ جهانی اول رسیده بود. پیوند میان باسوادی و انقلاب در انقلاب‌های بزرگ دنیا از جمله انگلستان و فرانسه به اثبات رسیده است. فعالان محلی انقلاب روسیه بیشتر از میان این نسل تازه باسواد شده برخاسته بودند.

نویسنده‌ی کتاب در ادامه‌ی مباحثش، به نقش ادبیات در روسیه‌ی مدرن اشاره می‌کند که جایگزینی برای سیاست بود. در غیاب سیاستمداران مورد اعتماد مردم، نویسندگان نقش راهبران اخلاقی جامعه را در مبارزه با تزار بازی می‌کردند. نشریات ادواری روشنفکری همانند ناقوس که هرتسن- انقلابی مشهورـ آن ‌را منتشر می‌کرد و معاصر که به وسیله‌ی رمان‌نویس نامدار چرنیشفسکی منتشر می‌شد، قدر و منزلت ویژه‌ای بین مردم داشتند. یکی از تاثیرگذارترین آثار ادبی این دوره رمان چه باید کرد چرنیشفسکی است که در سال 1863 منتشر شد و قهرمان این رمان به نام راخمتف الهام بخش بسیاری از انقلابیون آن‌دوره شد. لنین خود می‌گوید که در یک تابستان پنج بار این رمان را خواند. او همچنین گفته بود که این رمان مرا یکسره دگرگون کرد، با خواندن این کتاب آدم دیگری می‌شوید. می‌گویند یکی از بزرگترین اشتباهات دستگاه سانسور تزاری، دادن اجازه ی انتشار به رمان چرنیشفسکی بود. زیرا بیش از مجموعه آثار مارکس و انگلس مردم را به آرمان انقلاب سوق داد. حتی خود مارکس برای خواندن این رمان، زبان روسی را آموخت.

اما بیداری سیاسی مردم بخشی از تغییرات اجتماعی گسترده‌تری بود که یکی از دلایل اساسی انقلاب می توان محسوب کرد. ظهور جامعه‌ی مدنی، عرصه‌ی عمومی و اخلاق عمومی که همگی مخالف دولت تزار بودند در زمره‌ی این تغییرات اجتماعی قرار داشتند. نهادهای جامعه مستقل‌تر و سازمان یافته‌تر می‌شدند، در حالیکه دولت تزاری پیوسته ضعیف‌تر و ناتوان‌تر می‌شد. بحران قحطی در 1890، بُرهه‌ی تاریخی مهمی در شکل‌دهی به سرنوشت مردم بود. تغییرات ژرف اجتماعی؛ سلسله مراتب کُهن طبقات اجتماعی را فرو پاشید. دهقانان و رعیت زادگان تا سطح بازرگان، مالک، آموزگار، پزشک، مهندس، نویسنده و ناشر خود را بالا کشیدند. پسران و دختران اشراف وارد مشاغل آزاد شدند و ازدواج بین طبقات مختلف به امری عادی تبدیل شد.

از آنچه تا بدینجا گفته شد می‌توان دریافت انقلابی که از نُهم ژانویه 1905 در سن پترزبورگ، مقابل کاخ زمستانی تزار آغاز شد و 12 هزار سرباز آنرا به خاک و خون کشیدند، یک شبه آغاز نشده بود.

اما وقتی اعتراض مسالمت آمیز و صلح جویانه‌ی مردم با گلوله پاسخ داده شد، احساسات مدد جویانه‌ی مردم از تزار جایش را به خشم و نفرت داد. در این زمان دیگر افسانه‌ی معروفِ  تزار خوب و پدر مردم بر باد رفته بود. در فوریه‌ی 1917 در حالیکه ارتش روسیه در حال جنگیدن با کشورهای متخاصم در جبهه‌های مرزی جنوب غربی و شمال غربی با آلمان و اتریش بود؛ وضعیت اجتماعی، اقتصادی و سیاسی در داخل شهرهای روسیه روز به روز وخیمتر می‌شد. سه سال از شروع جنگ می‌گذشت و در شهرها و روستاها مردم برای به دست آوردن مواد غذایی و آرد و نان با کمبود شدید مواجه بودند. کارخانه ها از کار بازمانده و کارگران بیکار شده بودند. آشوبها در اعتراض به کمبود مواد غذایی، سوخت و بیکاری کارگران به صورت خودانگیخته شکل گرفته بود و اعتراضات گسترده‌ی کارگران را هیچ حزب و جنبش انقلابی سازماندهی نکرده بود. نمادهای قدرت دیرینه‌ی دولت نابود شدند و مردم انتقامی خشونت بار از مقامات رژیم تزاری گرفتند.

نیکلا در دوم مارس 1917 ناگزیر از کناره‌گیری از مقام سلطنت به نفع برادر کوچکترش گراند دوک میخائیل شد. پزشکان به او اطمینان دادند که بر خلاف وعده‌ی راسپوتین قدیس، فرزندش آلکسی از بیماری شفا پیدا نخواهد کرد و عمر وی چندان طولانی نخواهد بود. به همین دلیل از واگذاری سلطنت به فرزند بیمارش امتناع کرد تا بتواند در آخرین روزهای عمر پسرش در کنار او باشد.

اما انقلابیون به چیزی کمتر از برچیده شدن نظام سلطنتی رضایت نمی دادند. بنابراین مقامات دوما و ارتش، گراند دوک را به چشم پوشی از میراث تاج و تخت روسیه ترغیب کردند. او نیز ناگزیر پذیرفت و بدین ترتیب سیصد سال سلطنت رومانوف‌ها بر روسیه به پایان رسید و لووف به عنوان نخستین نخست وزیر روسیه‌ی جدید به قدرت رسید.

مردم پایان سلطنت را با شادمانی در سراسر امپراتوری روسیه جشن گرفتند. انقلابیون با شور و نشاط فراوان در خیابانهای پتروگراد و مسکو گرد آمدند، بر فراز همه‌ی ساختمانها و پنجره‌ها، پرچم‌های سرخ برافراشته شد. نمادهای قدرت امپراتوری در سراسر کشور تخریب شد و مردم کوشیدند تا از هر آنچه مرتبط با رژیم سابق بود فاصله بگیرند و خود را با دمکراسی جدید سازگار کنند.

اما اوضاع اینچنین تداوم نیافت و همه‌ي آرزوهایی که مردم امید تحققشان را پس از سرنگونی تزار در سر داشتند اندک اندک نقش برآب شد. نویسنده سپس به چگونگی به قدرت رسیدن بلشویک‌ها و کنار زدن دولت موقت می‌پردازد و جنگ‌های داخلی که پس از آن میان منشویک‌ها و بلشویک‌ها در گرفت. چگونگی پیروزی بلشویک‌ها و استقرار دور جدیدی از استبداد، بخش‌های پایانی جلد دوم کتاب را تشکیل می‌دهد.

دهها هزار نفر در جریان انقلاب و وقایع پس از آن کشته شدند.انفجار بمب‌ها و گلوله‌های انقلابیون، هزاران نفر را به کشتن داد. بیشتر از این تعداد در جنگ‌های خیابانی جان خود را از دست دادند و صدها هزار نفر نیز در دوران حکومت وحشت سُرخ‌ها و سال‌های پس از آن قتل عام شدند. حکومت وحشت سفیدها نیز همین تعداد کشته برجای گذاشت. اما شُمار مردمانی که از گرسنگی، سرما و بیماری جان خود را از دست دادند بیش از اینها بود.

روایت فایجس از شروع بحران انقلاب روسیه در دهه‌ی 1890 آغاز می‌شود و با مرگ لنین در 1924 به پایان می‌رسد؛ یعنی زمانی که انقلاب به نقطه‌ی اول خود بازگشته و نهادهای اصلی رژیم استالینیستی مستقر شده بودند.

نویسنده در این کتاب کوشید تا نشان دهد که شکست دمکراسی در روسیه ریشه‌های عمیقی در فرهنگ سیاسی و تاریخ اجتماعی این سرزمین داشت و قربانیان انقلاب، خود جزو بازیگران آن نیز بودند. از همین روی آنچه با نام انقلاب در این سرزمین آغاز شد، بذرهای سقوط در دامن خشونت و دیکتاتوری را نیز در خود داشت.    

-------------------------------------------------------

* این نوشتار در تاریخ 91/4/13 در هفته نامه‌ی هاتف گیلان منتشر شده است.