شوپنهاور؛ جست و جو در چیستی ذات پدیدارها

نسرین پورهمرنگ

    آرتور شوپنهاور جزو آن دسته فلاسفه یی است که در برهه یی از زمان (نیمه ی نخست قرن نوزدهم و نیمه ی نخست قرن بیستم) نادیده گرفته شد و به بوته ی فراموشی سپرده شد اما در دوره یی دیگر (نیمه ی دوم قرن نوزدهم و دهه های پایانی قرن بیستم) بسیار مورد توجه قرار گرفت و آرا و اندیشه هایش محل تامل و نظر واقع شد.
   شوپنهاور در سال 1787 در شهر دانتزیگ(گدانسک فعلی) در آلمان به دنیا آمد. خانواده اش نسل در نسل در زمره ی بازرگانان موفق و ثروتمند بودند. بنا بر رسم خانوادگی آرتور نیز می بایست در تجارتخانه ی خانوادگی به کار مشغول می شد اما او به این شغل علاقه یی نشان نداد و به اصرار خودش به دانشگاه رفت.
   او درآمد شخصی اش را صرف تحقیق و نگارش نمود. بیست و چند سال بیشتر نداشت که مهمترین اثرش با عنوان <جهان همچون اراده و نمایش> را منتشر کرد. از آن پس تا سن هفتاد و دو سالگی که دیده از جهان فرو بست، آثاری فراوان منتشر نمود؛ اما شاید بتوان گفت همه ی این آثار در شرح و بسط همان اثر نخستین بوده که پیش از سی سالگی منتشر نموده است.
   شوپنهاور همچون بسیاری دیگر از فلاسفه کوشید تا برداشتی یکپارچه از تجربه ی انسانی به دست آورد و بر جهان پدیدارها، احاطه ی عقلانی یابد. او مسیر تحقیقاتش را در راهی که کانت آشکار ساخته بود تداوم داد. همچون کانت معتقد بود که جهان پدیدارها در نفس خود متفاوت از آنچه هستند که بر ما آشکار می شوند. انسانها، اشیا را در نسبتهای زمانی و مکانی درک می کنند و ناگزیر از پندار رابطه ی علت و معلولی هستند اما بر عکس کانت که معتقد بود شناخت نفس طبیعت اشیا برای انسانها امکانپذیر نیست، شوپنهاور در جست وجوی راهی بود تا این ناممکن را ممکن سازد. کانت کسب تجربه را از طریق حس و فهم امکانپذیر می دانست، بنابر این شناختی که  از این طریق به دست می آمد وابسته به شناسنده است اما اشیا و پدیدارها در نفس خود از حقیقتی دیگر برخوردار هستند که مستقل از تجربه ی انسانی می باشند.
   شوپنهاور کوشید تا رابطه ی بین جهان پدیدارها، آنگونه که ما تجربه می کنیم و جهان آنگونه که در ذات یا نفس خود هست را درک و کشف کند. او در این اندیشه بود که آیا تحلیل جزء به جزء جهان می تواند ما را به درک چگونگی نفس و ذات جهان و پدیدارها برساند!
   شوپنهاور استدلال می کند که تفاوت اشیا با یکدیگر تنها به علت زمان و مکانهای متفاوت امکانپذیر است، بنابر این جهان تجربه و عالم زمان و مکان، سبب می شوند تا دنیا از نظرها متفاوت به نظر برسد و خارج از این جهان، تفاوت معنا ندارد.    شوپنهاور با اصول اعتقادی آیینهای شرقی بودا و هندو آشنایی کامل داشت. بیان این اندیشه  که خارج از این دنیا هر چه هست از تفاوت و گوناگونی تهی است با معتقدات آیینهای بودایی و هندو همانند دارد اما باید توجه داشت که در سنت فلسفه ی غرب از دکارت و اسپینوزا و لایپ نیتس تا لاک و بارکلی و هیوم و کانت چنین مباحثی مطرح بود و شوپنهاور با پیگیری آنها به نتایجی که برخی از آنها مورد اشاره قرار گرفت، رسید.
   شوپنهاور می گفت چون شناخت هر یک از افراد از درون خود به عنوان یک شی مادی از راه هیچیک از حواس پنجگانه به دست نمی آید، پس این امکان وجود دارد که ما بتوانیمبه سرشت درونی اشیا دیگر نیز راه یابیم و کسب آگاهی کنیم.
   مساله در اینجا است که هیچ راهی وجود ندارد که ما بتوانیم شناخت خود را از جهان پدیدارها بیرون ببریم. هر شناختی از طریق جهان پدیدارها حاصل می شود اما اندیشه ی شوپنهاور درست به نظر می رسد، وقتی ما می توانیم از تن خود شناخت حاصل کنیم، می توانیم به سرشت واقعیتها نیز راه پیدا کنیم. البته شوپنهاور این نکته را نیز مطرح می کرد که هر شناختی مرکب از ذهن و عین است. یعنی برای هر شناخت باید مشاهده کننده و مشاهده شونده یی (عالم و معلوم) در کار باشند تا شناخت حاصل آید. بنابر شناخت از حیث علم بودن و شناخت بودن دچار افتراق و دوگانگی است. شوپنهاور برای توصیف چگونگی عمل ذات مطلق از واژه ی اراده استفاده می کند که کاربرد این واژه دریافتهای اشتباهی از اندیشه ی او را سبب شده است. اگر به جای واژه ی اراده از واژه ی انرژی(انرژی نه همراه عمد و آگاهی) استفاده می کرد شاید سبب ساز درک اشتباه از نظر خود نمی شد. شوپنهاور می گوید، ذات مطلق در جهان به صورت انرژی تجلی می کند. جهان حس و تجربه و شعور در نهایت همان انرژی است و ذات مطلق به صورت انرژی در جهان پدیدارها ظهور می کند.
   اگر چه شوپنهاور کوشیده بود تا تصاویری از واقعیت ترسیم کند اما او به هیچوجه این تصاویر را نمی پسندید. او جهان را جای ترسناکی می دانست که هر لحظه ی آن سرشار از وحشتناکترین رنجها و شکنجه ها است. در بیمارستانها، زندانها، کشته شدن انسانها به وسیله ی همدیگر و کشتن دیگر جانداران به وسیله ی انسان و... شوپنهاور تصور خود را با نثری شورانگیز بیان می کند. مطابق این تصاویر، بنیاد مابعدالطبیعه از نظر او چیز نفرت انگیز و غیرقابل قبول است که ارزش هست شدن و پا گذاشتن موجودات به عالم هستی را نداشت.
   راه حل چیست؟ این فیلسوف بدبین پیشنهاد می کند تا برای گریز موقت از این وضعیت دهشتناک باید به زیبایی، هنر و آفرینش و شناخت آثار هنری پناه برد. درک زیبایی آثار هنری خالی از هوی و هوس و محاسبه ی سود و زیان است. انسان وقتی جذب یک اثر هنری می شود و یا به خلق یک اثر مشغول می گردد به طور موقت از خودش آزاد می شود و زمان در او به توقف در می آید.
   شوپنهاور درباره ی اخلاق نیز به تفصیل سخن گفته است. او معتقد است که تنها یک واقعیت وجود دارد و به معنایی خاص همه ی ما در نهایت یکی هستیم. بر این اساس باید از شخصیت و همدردی و مهر و محبت( که آنها را از عشق شهوانی جدا می کند) حمایت کرد. اما برخی منتقدان بر او این خرده را وارد می کنند که وقتی به گفته ی خود شوپنهاور هر یک از ما گرفتار تعارض و ستیزه جویی هستیم چگونه ممکن است بتوانیم جایی برای شفقت و مهرورزی در زندگی و عمل خود بگشاییم.
   شوپنهاور جهان را مکان وحشت آوری معرفی می کند که به ناچار باید از آن روی گرداند و به قول او اراده را نفی و انکار کرد.  در واقع به مراحلی در سلوک نظر دارد که به طرد نهایی اراده و ترک تمنا منجر می شود. البته ملاحظات شوپنهاور در این زمینه با آنچه در ادیان آمده تا حدودی متفاوت است و شاید بتوان گفت چیزی است مانند وصول به نیروانا در آیین بودا.
   اندیشه های شوپنهاور همچنان که گفته شد در هنرمندان صاحبنامی تاثیرگذار بود که می توان از بین آنها به تورگینف، تامس هاردی، جوزف کنراد، مارسل پروست و توماس مان اشاره کرد. در حوزه ی موسیقی می توان از تاثیر شوپنهاور بر واگنر نام برد و در فلسفه به بزرگانی همچون نیچه و ویتگنشتاین. بنابر این باید گفت که تاثیر و نفوذ شوپنهاور با پایان رسیدن زندگی اش به پایان نرسید و در قرن خود ما تداوم یافت چه بسا در آینده نیز ادامه داشته باشد.