وقتی موسیقی شانس نواخته می شود...
(مروری جامعه شناختی بر
"موسیقی شناس" اثر پل استر)


نسرین پورهمرنگ

 مقدمه:

   پل بنجامین استر داستان نویس معاصر آمریکایی است که تاکنون با انتشار بیش از 11 رمان و مجموعه داستان، یک مجموعه شعر، پنج نمایشنامه و فیلمنامه و سه مجموعه مقاله و زندگینامه ی خود نوشت به شهرت جهانی رسیده است. البته آنچه وی را به شهرت رسانیده نه تعداد آثار که ویژگیهای محتوایی آنهاست است.

   وی در سال 1947 در نیویورک در خانواده یی از طبقه ی متوسط به دنیا آمد. در دانشگاه کلمبیا تحصیل کرد و پس از پایان تحصیلاتش چند سالی را در فرانسه گذراند.
   استر پیش از آنکه در دنیای انگلیسی زبانها از جمله کشور خودش آمریکا به شهرت برسد بین مردم فرانسه به شهرت رسید. همینک نیز برخی از کتابهایش پیش از آنکه در آمریکا منتشر شوند در فرانسه منتشر می شوند.

   منتقدی فرانسوی در باره ی آثار او نوشته است:
"استر نویسنده ی کلانشهر، سرگردانی و تصادف هم اکنون به یک رمان نویس مد روز تبدیل شده است." استر در کار داستان نویسی اش از ساموئل بکت، کافکا، هامسون و اگزیستانسیالیست های فرانسوی تاثیر پذیرفته است، همچنان که می توان گفت دشیل همت، مارک تواین، هرمن ملویل و ناتانیل هاثورن الگوهای آمریکایی او را تشکیل می دهند.

   از جمله آثار مشهور پل استر که به فارسی نیز ترجمه و منتشر شده اند می توان  به مجموعه ی <سه گانه ی نیویورک>، <کشور آخرین ها>، <آقای سرگیجه>، <شهر شیشه ای>، <شب پیشگویی>، <هیولا>، <دیوانگی در بروکلین> و <موسیقی شانس> اشاره کرد.

 خلاصه ی رمان "موسیقی شانس"

   جیم ناش مامور آتش نشانی شهر بوستون است. همسرش به تازگی او را ترک کرده و ناش که صبح تا شب در اداره ی آتش نشانی مشغول به کار است نگهداری از دختر دوساله اش برای او ممکن نیست. دخترش ژولیت را به خواهرش که در مینه سوتا زندگی می کند می سپارد و همزمان وکیل پدرش پس از شش ماه جست وجو او را می یابد و ارثیه ی کلانی که از پدرش به او و خواهرش رسیده هر یک 200 هزار دلار را تقدیم آنها می کند.

   ناش در شرایطی که زندگی خانوادگی اش از هم پاشیده شده و از شرایط مناسب روحی هم برخودار نیست، بدون برنامه ریزی و سبک سنگین کردن وضعیت موجود با اتومبیل نویی که خریده تصمیم به سفر بین ایالتهای آمریکا از شمال تا جنوب می گیرد. می خواهد با سفر کردن همه ی پولها را تمام کند و پس از به اتمام رساندن پولها بنشیند و برای زندگی اش برنامه ریزی کند!

   در روزهای پایانی سفر زمانی که بیش از 10 هزار دلار پول نقد و ماشین سواری که خریده بود چیزی برایش باقی نمانده بر حسب تصادف در مسیری که می راند با جوانی خسته و زخمی به نام جک پازی برخورد می کند. ناش که به دنبال فرصتی بوده تا خود را از شرایطی که در آن قرار گرفته برهاند، تصور می کند که شاید دوستی با این غریبه گشایشی برایش حاصل کند. جک پازی قمارباز حرفه یی بود و تصمیم داشت با استون و فلاور - دو میلیونر ساکن پنسیلوانیا- پوکر بازی کند. او برای این بازی دعوت شده بود اما بر اثر یک درگیری همه ی پس اندازش را از دست داد و زخمی شد. ناش 10 هزار دلار باقی مانده اش را در این بازی سرمایه گذاری کرد و از دست داد. علاوه بر آن دو هزار و 500 دلار توجیبی اش و سرانجام اتومبیلش را نیز از دست داد و بر سر آن چیزی که نداشت قمار کرد.

   پس از آن ناش و پازی برای پرداخت بدهی شان به بیگاری گرفته می شوند و ناگزیر از ساختن یک دیوار سنگی عظیم می گردند اما پرداخت بدهی و خرج خورد و خوراکشان مجال رهایی به آنها نمی دهد و دچار وضعیتی بسیار دشوار می شوند تا اینکه سرانجام یک تراژدی رقم می خورد. 

 برنامه ریزی در مقابل مسوولیت گریزی

   استون وفلاور هر دو تا پیش از اینکه بخت و اقبال به آنها رو کند و بلیت بخت آزمایی شان در مسابقات لاتاری برنده شود در مشاغلی با درآمد متوسط مشغول به کار ب.ودند. استون کارش بینایی سنجی و ساخت عینک بود و فلاور حسابداری می کرد. پس از 10، 11 سال که هر هفته به طور مشترک بلیت بخث آزمایی می خریدند سرانجام موسیقی شانس برایشان نواخته می شود و برنده ی 27 میلیون دلار می شوند.

   سالها چپیش از برنده شدن برای چنین روزی برنامه ریزی کرده بودند تا از پولشان برای کسب سرکمتایه ی بیشتر استفاده کنند.

   "بعد از اینکه پولدار شدیم کاری کردیم که خیلی پولدار بشیم و بعد از اینکه خیلی پودار شدیم به ثروت افسانه ای رسیدیم... اول نقره خریدیم، بعد یورور و دلار، بعد نوبت به بازار کالا رسدی، اوراق قرضه، ملک. هر چه را اسم ببرید امتحان کرده ایم و از ان سود برده ایم... حالا آن قدر درآمد داریم که نصفش را می دهیم به خیریهخ و با وجود این به قدری زیاد است که نمی دانیم با آن چه کنیم.و مثل این است که خدا ما را انتخاب کرده. درهای شانس را به روی ما گشوده و ما را به قله های خوشبختی رسانده."(ص109)

   جیم ناش نیز پس از مواجهه شدن با مشکلاتی در زندگی خانوادگی اش شانس به او روی می آورد، ارثیه یی 200 هزار دلاری نصیبش می شود. 200 هزار دلار نه در مقایسه با 27 میلیون دلار اما در جایگاه خودش مبلغی قابل توجه است که می توان با آن کارهای بسیاری انجام داد. اما ناش بدون هیچگونه برنامه ریزی و عاقبت اندیشی با کناره گیری از شغلش در اداره ی آتش نشانی و پای نهادن در سفرهای بی هدف همه ی ارثیه را بر باد می دهد، حتی فرصتی را که برای ازدواج مجدد و سامان دادن زندگی اش  به او روی آورده بود را از دست می دهد.

   "ناش برنامه ی خاصی نداشت. ایده اش این بود که می خواهد مدتی بگردد و از جایی به جای دیگر سفر کند تا ببیند چه می شود. فکر می کرد بعد از یکی دو ماه از اینکار خسته می شود، آن وقت می نشیند و فکر می کند تا ببیند چه باید کرد؟ اما دو ماه گذشت و هنوز آماده ی رها کردن نبود. رفته رفته عاشق زندگی جدید و آزادی و بی مسئولیتی شده بود و حالا که چنین بود دلیلی برای توقف وجود نداشت."(ص21)

   اما به مرور و با گذشت زمان چنین دلیلی به خوبی و وضوح پیدا می شود. بعد از پنج شش ماه سفر نیمی از پول خرج شده بود و رویه یی که ناش در پیش گرفته بود بیشتر از چند ماه نمی توانست دوام بیاورد.

   "ماجرا آهسته آهسته اما یقینا" به یک تناقض تبدیل می شد. داشتن پول ضامن آزادی اش بود، اما هر بار آن را  برای خریدن تکه ی دیگری از آزادی مصرف می کرد، از فرصت های آینده ی خود می کاست. داشتن پول امکان ادامه ی آن زندگی را فراهم می کرد اما در عین حال ماشین شکست نیز بود، زیرا یقینا" او را به سوی نقطه ی آغاز می کشاند..  آینده متزلزل  بود و اگر درباره ی زمان توقف تصمیمی نمی گرفت، اصلا" آینده ای باقی نمی ماند."(ص30-29)

   استون و فلاور از موقعیت ممتازی که نصیب شان شد برای کسب سرمایه ی بیشتر و باز پولدارتر شدن استفاده کردند. تجربه، عقلانیت و برنامه ریزی در این راه به کارشان آمد. آرزوهایشان را یک به یک تجسم بخشیدند و با استقرار در ملکی عظیم و سامان دادن نظم و انضباطی که برنامه ی آن را خود تهیه و تدارک دیده بودند آن اندازه در تحقق فردیت خود پیش رفتند که احساس می کردند "مثل این است که خدا ما را انتخاب کرده... بعضی وقت ها احساس می کنم جاودان شده ایم."(ص109)

   نظم و انضباط در زندگی روزانه، برنامه ریزی، پیگیری و اصرار بر رسیدن به هدف ها و محابسه گری و احتیاط از جمله مواردی بودند که  آنان برای تحقق فردیت خود همواره به کار می گرفتند. میلیونر شدن مانع از تداوم این روند نشد؛ بلکه با جدیت آن را ادامه دادند. آنان حتی برای بهره مندی از شانس نیز جانب احتیاط را از دست ندادند. استون و فلاور فقط مبلغ اندکی از درآمد ماهیانه شان را صرف خرید بلیت لاتاری می کردند. آنان هیچگاه همه ی زندگی خود را برای خرید بلیت لاتاری هزینه نکردند. با وجود میلیونر بودن هم حاضر نشدند از بدهی ناش و پازی چشمپوشی کنند. اما ناش مسیر کاملا" متفاوتی را در پیش گرفت.

او با وجود اصرارهای خواهرش حاضر نشد مدتی صبر کند تا اوضاع را سبک سنگین کند و برای ثروتی که به دستش رسیده برنامه ریزی نماید. بدون هدف پای در سفرهای طولانی نهاد و از شهری به شهر دیگر سفر کرد و هر قدر که در این مسیر پیش رفت از میزان  ثروتش کاسته شد. در بی فکری تا جایی پیش رفت که حتی بر روی پول نداشته ی خود نیز شرط بندی کرد تا بلکه بار دیگر موسیقی شانس برایش نواخته شود و بتواند همه چیز را از نو شروع کند. سفرهای طولانی ناش از شهری به شهر دیگر نه در طلب هویت و تحقق فردیت که در گریز از مسوولیت پذیری بود. ناش توانایی پذیرش مسوولیت زندگی و تحقق فردیت خود را نداشت، بی هدفی در زندگی عین بی مسوولیتی است. نمی توان بی مسوولیتی را با فردگرایی یکسان پنداشت؛ هر چند چنین پنداری رایج است. شاید بتوان مبنای چنین رواجی را چنین توضیح داد: هر کس فردیت خودش را تحقق می بخشد نه یک فردیت ایده آل و از پیش تعریف شده را. اما اگر چنین باشد تاسف و احساس ناکامی امثال ناش و پازِ از برای چیست؟ اگر آنان به واقع فردیتی را تحقق می بخشند که مطللوبشان است؟

 ساختارها و فضاها، هر یک نقش خود را می آفرینند

  استون یکی از دو میلیونر در یکی از اتاقهای خانه اش ماکت شهری را می سازد به نام "شهر جهان". همه ی مراکز و نقاط مهم شهر به طرز ظریفی در آن ماکت چوبی بازسازی شده بودند. فلاور درباره ی  این شهر می گوید:<شهر استون بیشتر از یک بازیچه است. یک چشم انداز هنری از بشریته. از یک جهت شامل زندگی نامه ی خود شد، اما از جهت دیگر یک آرمان شهره جایی که گذشته و آینده به هم می رسند... جایی که عاقبت خوبی بر بدی پیروز می شه... به دادگستری نگاه کنین، کتابخانه، بانک، زندان ویلی استون آنها را چهار منطقه ی با هم بودن می نامد و هر یک نقش اساسی در حفظ هماهنگی شهر دارند.>

   بدون ترید  سخن فلاور سهمی بزرگ از واقعیت دارد. کتابخانه نهاد علم و اطلاعات، بانک نماد پول، دادگستری نماد برقراری عدالت و زندان نماد مجازات متخلفان از عناصر چهارگانه ی مهم تشکیل دهنده ی ساختار جوامع مدرن غربی به ویژه جامعه ی آمریکایی هستند. بدون وجود هر یک از این ساختارها روند کسب ثروت و قدرت در این جوامع با اختلال روبه رو می شود. سرمایه داری غرب روند وجودی اش را مرهون این عناصر چهارگانه است اگر چه وجود عناصر و ساختارهای دیگر نیز اساسی و تعیین کننده است. استون و فلاور نماد سرمایه داری آمریکا  به این عناصر  و نقش آنها در تداوم حیات سرمایه داری شان اعتقاد راسخ دارند. پس از مواجهه با بخت و اقبال، مسیر زندگی را الله بختگی ادامه نمی دهند، با استفاده از علم و تجربه برای سرمایه ی به دست آمده برنامه ریزی می کنند تا پولدارتر و پولدارتر شوند،  آنان با  وجود میلیونر بودن از طلب 10 هزار دلاری خود از ناش و پازی نمی گذرند. آن هم در شرایطی که این طلب تنها حاصل یک شرط بندی و ورق کشیدن بود و آنان  برای این طلب جز دقایقی وقت هیچ هزینه یی را صرف نکرده بودند.

   ناش و پازی برای پرهیز از مواجهه با دادگاه و زندان؛ تن به بیگاری و ساخت دیوار می دهند. بدین ترتیب می توان مشاهده کرد که "ساختارها"ی موجود جامعه چگونه در تداوم حیات سرمایه داری نقش ایفا می کنند.

   اما از سویی دیگر برای ناش وپازی که بدون به کارگیری منطق و عاقبت اندیشی "شانس" را با "شانس" جست وجو می کنند بر عکس استون و فلاور که "شانس" را با "عقل" گره زدند ؛آنچه حاصل می شود "فضاهای وهم آلودی" است که باقیمانده ی عقلانیت و مآل اندیشی شان را دچار ضعف و سستی می کند. پازی و ناش در مدت چند ماهه ی اقامت اجباری خود در بیشه زار از هر گونه دسترسی به دنیای آزاد، مردم و وسایل ارتباطی محروم بودند و تنها مرکس خدمتکار استون و فلاور- همانند یک زندانبان دائمی مراقب احوالشان بود. دشواری کار بدنی، فقدان ارتباط با دنیای آزاد، اجبار و اضطرار برای ماندن و ادامه دادن بیگاری، شک و سوءظن شدید نسبت به صاحب کارها و سرکارگر، جملگی "فضای وهم آلودی" را در ذهن این دو نفر ایجاد کرد و بدان عمق و گستره بخشید تا سرانجام به نابودی آنان انجامید.

    برای فلاور و استورن نماد سرمایه داری جامعه ی آمریکا "ساختارها"ی موجود به کمک آمدند تا آنان بر قدرت و ثروت خود بیفزایند و شانس برای آنان به یک فرصت تبدیل شود. اما برای ناش و پازی شانس "فضایی" را ایجاد کرد که حاصل ساختارهای عینی و قانونمند جامعه نبودند. جایگاه این فضا تنها در "ذهن" پازی و ناش بود و سرانجام وهم آلودی این فضا آنان را به سمت نابودی سوق داد

.