از احاطه‌ي‌ معنا تا احاطه‌ي‌ نيروها
اين‌ مقاله‌ پانوشت‌ ندارد
نسرين پورهمرنگ 

   به‌ نظرم‌ دقيق‌ترين‌ تعريفي‌ كه‌ بتوان‌ از انسان‌ ارائه‌ داد اين‌ است‌ كه‌ انسان‌ موجودي‌ است‌ در احاطه‌ي‌ معنا. اين‌ احاطه‌ از سحرگاه‌ حضورش‌ بر روي‌ كره‌ي‌ خاكي‌ كه‌ او را به‌ جست‌ و جوي‌ معناي‌ اين‌حضور واداشته‌ است‌ تا به‌ امروز كه‌ معناها در هجوم‌ بي‌شمار نيروها، لحظه‌يي‌ پس‌ از خلق‌ فرو مي‌ريزند و پس‌ زده‌ مي‌شوند قابل‌ رديابي‌ است‌.

   شايد اساسي‌ترين‌ معنا آب‌ و نان‌ باشد كه‌ حيات‌ را تداوم‌ مي‌دهد و بلندترين‌ معنا هنر باشد كه‌ تداوم‌ حيات‌ امن‌ و آسايش‌ يافته‌ را به‌ واسطه‌ي‌ چشم‌اندازي‌ كه‌ پديدار مي‌سازد به‌ درك‌ زيبايي‌ <يعني‌اين‌ هماني‌> پيوند مي‌زند.

   معناها صلح‌ آفريده‌ند، جنگ‌ آفريده‌اند، عشق‌ و دوستي‌ و دشمني‌ آفريده‌اند. معناها زندگي‌ مي‌آفرينند چون‌ خود بخشي‌ از زندگي‌اند، همچنان‌ كه‌ زندگي‌ را به‌ پايان‌ مي‌رسانند چون‌ پايان‌ راه‌ نيزبخشي‌ از زندگي‌ است‌. اما پيمايش‌ راه‌ همچنان‌ تداوم‌ مي‌يابد زيرا معنا و حركت‌ تواماني‌ جدايي‌ ناپذيرند. معناها همواره‌ حركت‌ آفريده‌اند و در مسير تكاملي‌ خود از قلت‌ به‌ كثرت‌ رسيده‌اند. كثرت‌،به‌ اصل‌ و باوري‌ منجر مي‌شود كه‌ حركتهاي‌ ديگر مي‌آفريند و اين‌ قصه‌ همچنان‌ ادامه‌ مي‌يابد. از استقرار و احاطه‌ي‌ معنا تا هجوم‌ و احاطه‌ي‌ نيروها. و آن‌ گاه‌ استقراري‌ ديگر و هجومي‌ ديگر و اين‌يگانه‌ترين‌ و خدشه‌ ناپذيرترين‌ و البته‌ تكرار پذيرترين‌ اصل‌ موجود در بطن‌ هستي‌ است‌، قانون‌ هستي‌ است‌.

   قلت‌ و كثرت‌ هر دو حاصل‌ معطوف‌ شدن‌ و فرافكندن‌ هستند. اما در قلت‌ ايستايي‌ و ثبات‌ و بي‌حركتي‌ نهفته‌ است‌ و در كثرت‌ حركت‌ و ناپايداري‌ و گسستگي‌.

   زندگي‌ چيزي‌ جز تناسب‌ متوالي‌ ميان‌ حركتها و استقرارهاي‌ پي‌ درپي‌ نيست‌. مدرنيته‌ دستيابي‌ انسان‌ به‌ قرارگاه‌ نوبنيادي‌ است‌ كه‌ از تناسب‌ ميان‌ انسان‌ به‌ عنوان‌ مقصد و انسان‌ به‌ عنوان‌ مقصودبازچيده‌ شده‌ است‌.

   عميقا" معتقدم‌ كه‌ در طول‌ حضور بشر بر روي‌ كره‌ي‌ خاكي‌ هيچ‌ بنا و قرارگاهي‌ به‌ زيبايي‌ و درخشاني‌ بناي‌ مدرنيته‌ ساخته‌ نشده‌ است‌. اين‌ ساخت‌ و ساز توسط انساني‌ صورت‌ گرفته‌ كه‌ به‌ بركت‌ كثرت‌نوپاي‌ پديدار شده‌ در نيروها و حركتهاي‌ زندگي‌، توانسته‌ است‌ خود را بيابد به‌ خود نظر كند و شجاعانه‌ وجود خود را به‌ رخ‌ بكشد و بن‌ مايه‌هاي‌ هزاران‌ ساله‌ي‌ حاكم‌ را به‌ چالش‌ بطلبد. در اين‌رويارويي‌، انسان‌ شهامت‌ آن‌ را يافت‌ تا به‌ صراحت‌ از من‌ سخن‌ بگويد و نيروهاي‌ فرسوده‌ي‌ پنهان‌ شده‌ در پس‌ معناهاي‌ نخ‌ نما را به‌ زيربكشد و معناهايي‌ را بر فراز برد كه‌ به‌ او عزت‌، آزادي‌ و اختياراهدا نمايد.

   اراده‌هاي‌ به‌ بند كشيده‌ شده‌اش‌ را آزاد سازد و بر اين‌ آزادي‌ مهر تاييد بزند و بر اين‌ تاييد سر بسايد. مدرنيته‌ فراروايتي‌ بود براي‌ تضمين‌ و جاري‌ ساختن‌ اراده‌ي‌ تك‌ تك‌ انسانها در مقابل‌ اراده‌ي‌فراگير و مطلق‌ شاهان‌ و شاهزادگان‌ و ارباب‌ كليسا. فرا روايت‌ها به‌ مثابه‌ي‌ كاخها و آرمانهاي‌ بشري‌ مي‌مانند كه‌ همواره‌ باشكوهند و زيبا، جذاب‌ و دلفريب‌ اغواگر و گمراه‌ كننده‌ و مگر مي‌شود غير ازاين‌ باشد.

  همه‌ي‌ آنچه‌ گفته‌ شد بر روي‌ هم‌ معجوني‌ مي‌سازند افسونگر و افسونساز. اما مگر مي‌شود انسانها از افسونها خلاصي‌ يابند و بالفرض‌ اگر هم‌ خلاص‌ شوند تحمل‌ چنين‌ خلاصي‌ و رهايي‌ محض‌ امكانپذيراست‌؟! مگر غير از آن‌ است‌ كه‌ زندگي‌ يك‌ تناسب‌ است‌ و در تناسب‌ از محض‌ خبري‌ نيست‌؟

   زندگي‌ بدون‌ حركت‌ بي‌معنا است‌ و بي‌معنايي‌ بي‌حركتي‌ به‌ همراه‌ دارد و اين‌ هر دو - معنا و حركت‌ - با افسون‌ آميخته‌اند و حاصل‌ اين‌ آميزش‌ است‌ كه‌ زندگي‌ را پديد مي‌آورد و معنايي‌ را بر مي‌سازدو معنايي‌ ديگر را فرو مي‌ريزد و در پي‌ هر بر ساختني‌، افسوني‌ از هم‌ مي‌پاشد و چشم‌انداز افسوني‌ ديگر پديدار مي‌شود.

افسون‌ چشم‌اندازي‌ است‌ كه‌ در آن‌ تصور صحت‌ است‌ و سلامت‌ ، درستي‌ و حقيقت‌ ، امن‌ و امان‌، رمز و راز،... و اين‌ چشم‌ انداز از اين‌ روي‌ افسون‌ است‌ كه‌ براي‌ برساختن‌ آن‌ معناهاي‌ از پي‌ آينده‌ ونيروهايي‌ كه‌ از راه‌ خواهند رسيد محاسبه‌ نمي‌شوند. معناها و نيروهايي‌ كه‌ بنا بر ماهيتشان‌ جز به‌ چالش‌ طلبيدن‌ استقرار موجود مفهومي‌ و گريزي‌ ندارند. حاصل‌ نيروها و حركتهاي‌ بس‌ جسور وگرانقدر عصر روشنگري‌ استقرار بنياد مدرنيته‌ بود. بنيادي‌ كه‌ آبستن‌ بي‌نهايت‌ معنا و نيرو بود. امروز حاصل‌ بي‌نهايت‌ زاد و ولد معنا و نيرو، بي‌نهايت‌ معنايي‌ است‌ كه‌ لحظه‌يي‌ سر برمي‌آورند ولحظه‌يي‌ ديگر سر فرو مي‌برند. نيروهايي‌ كه‌ هم‌ قادرند و هم‌ مقهور، هم‌ فاعلند و هم‌ مفعول‌ ، هم‌ توانمند و هم‌ ناتوان‌.

   در اين‌ تناسب‌ بي‌انتها، البته‌ آنچه‌ فرد مي‌ريزد معنا است‌، كه‌ انسان‌ از تناسب‌ معنا به‌ منزله‌ي‌ حركت‌ پيش‌ رو مي‌تواند بگريزد اما از خويشتن‌ خويش‌ به‌ واسطه‌ي‌ يك‌ بنياد گذر ناكردني‌ نمي‌تواند.

   در پس‌ خرابه‌هاي‌ بر جاي‌ مانده‌ در اين‌ رهگذر پر پيچ‌ و خم‌ بناي‌ باشكوه‌ مدرنيته‌ همچون‌ خاتون‌ رويايي‌ و دلفريبي‌ است‌ كه‌ اكنون‌ خاطره‌هايش‌ دل‌ مي‌سوزاند و آه‌ حسرت‌ و افسوس‌ بر لب‌ مي‌آوردو بعضا" روياي‌ وصالش‌ تلاش‌ و تكاپوي‌ انسانهايي‌ را سبب‌ مي‌شود كه‌ از حقارتهاي‌ زندگي‌ مدرن‌ به‌ ستوه‌ آمده‌اند. آنجا كه‌ اراده‌ها جز در شعاع‌ چشم‌اندازهاي‌ معطوف‌ به‌ خويشتن‌ (خويشتن‌ به‌ مثابه‌ي‌يك‌ بنياد) در نمي‌گيرند و حركت‌ نمي‌آفرينند، البته‌ آنچه‌ فرو ريخته‌ و مي‌ريرد معناها است‌، باورها و اميدواريها.

   جريان‌ و حركت‌ مدرنيته‌ گذر از معناها به‌ نيروها، از ايده‌ها به‌ جريانها، از حق‌ طلبي‌ به‌ قدرت‌ طلبي‌ و گذر از زيبايي‌ اراده‌ آفرين‌ به‌ اراده‌ي‌ زيبايي‌ شكن‌ بود.

امروز معناها فقط راه‌ مي‌گشايند كه‌ راه‌ نمي‌سازند و در اين‌ گشايش‌ آنچه‌ ديده‌ نمي‌شود افق‌ است‌ كه‌ اطمينان‌ مي‌آفريند و ثبات‌ و استواري‌. در اين‌ گشايش‌ بي‌افق‌ در اين‌ گشايش‌ بي‌ثبات‌ و استواري‌،البته‌ آنچه‌ جاري‌ است‌ بي‌نهايت‌ نيروهاي‌ محاسبه‌ نشدني‌ است‌ كه‌ از مقصود خود برمي‌خيزند و به‌ مقصود خود فرو مي‌افتند و در اين‌ فراخاستن‌ و فرو افتادن‌هاي‌ متوالي‌ نه‌ ساختن‌ است‌ كه‌ به‌ چشم‌ آيدو اميد آفريند كه‌ سوختن‌هاي‌ پي‌ در پي‌ است‌ كه‌ همه‌ي‌ خرده‌ باورها و ريزباورها را نيز يكي‌ از پي‌ ديگري‌ فرو مي‌ريزد و در اين‌ فرو ريختن‌هاي‌ متوالي‌، انسان‌ خسته‌ از مشاهده‌ي‌ بي‌نهايت‌ تصاويرآوار و ريزش‌ نه‌ روز به‌ روز كه‌ لحظه‌ به‌ لحظه‌ پشت‌ خود را تهي‌تر از اندك‌ تكيه‌ گاهي‌ مي‌بيند.

   نطفه‌ي‌ مدرنيته‌ حاصل‌ در هم‌آميزي‌ معناهايي‌ بود كه‌ يكسر آن‌ بر روي‌ زمين‌ بود و ديگر سر آن‌ نيز بر روي‌ زمين‌. اما امروز بي‌نهايت‌ زاد و رود اين‌ نطفه‌ نه‌ سر بر زمين‌ كه‌ سر در بند نيروهايي‌ دارندكه‌ از هر سو و همه‌ سو و هيچ‌ سو نهيب‌ مي‌آورند، در هم‌ مي‌ريزند و بي‌آنكه‌ ردي‌ از خود بر جاي‌ نهند مي‌گريزند و محو مي‌شوند. و در اين‌ محو و گريز تو مي‌ماني‌ و بي‌باوري‌ و بيگانگي‌ از هر آنچه‌ معنااست‌ و از هر آنچه‌ زندگي‌ است‌ و از هر آنچه‌ عشق‌ است‌... كه‌ عشق‌ حاصل‌ زندگي‌ است‌ و زندگي‌ حاصل‌ معنا... و معنايي‌ كه‌ امروز در نهيب‌ نيروها فرو ريخته‌ است‌...

   اگر به‌ باور نيچه‌ ديروز يك‌ معنا فرو ريخت‌ امروز همه‌ي‌ معناها و خرده‌ معناها و ريز معناها فرو ريخته‌اند و مگر مي‌توان‌ بدون‌ معنا و بدون‌ تكيه‌گاه‌ حركت‌ كرد. از همين‌ رو است‌ كه‌ دنياي‌ ما امروزپر از هياهو است‌ و تهي‌ از حركت‌. نه‌ هياهو بر سر هيچ‌ كه‌ اتفاقا" بر سر همه‌ چيز. اما آنگاه‌ كه‌ چيزها همه‌ انباشته‌ مي‌شوند حاصل‌ جز گنديدگي‌ نيست‌ و مگر مي‌توان‌ از ميان‌ اين‌ همه‌ گنديدگي‌ راه‌ گشودو راه‌ رفت‌. چگونه‌ قدم‌ از پي‌ هم‌ برداري‌ و راه‌ بگشايي‌ كه‌ در هر قدمي‌ سنگي‌ است‌ كه‌ بر استواري‌ قدمهايت‌ زخمي‌ بر جاي‌ مي‌نهد و داغي‌ و تا بخواهي‌ اثر داغ‌ بزدايي‌، اين‌ راه‌ است‌ كه‌ محو و زدوده‌شده‌ و راهي‌ ديگر گشوده‌ و قدمهايي‌ ديگر مي‌طلبد. و در اين‌ گشودنهاي‌ متعدد نبايد در پي‌ افقي‌ بگردي‌ كه‌ سردرگمي‌هاي‌ متعدد است‌ كه‌ نفس‌ات‌ را به‌ شماره‌ مي‌اندازد. تا بيايي‌ حساب‌ شماره‌ها راجمع‌ و جور كني‌ حساب‌ عمر است‌ كه‌ آخرين‌ شماره‌هايش‌ انداخته‌ مي‌شود و بايد بساطش‌ را بر چيني‌ و...

گويي‌ كه‌ در پي‌ اين‌ خرد شدن‌ و ريزشدن‌ بي‌نهايت‌ اراده‌ها و نيروها و معناها، بازنماييدن‌ و باز نماياندن‌ و بازساختن‌ - كه‌ لازمه‌ي‌ گريزناپذيري‌ هستي‌ است‌ - به‌ مدد درافكندن‌ فرامعناها و فراساختارهاو فرابنيانها - محيط زيست‌ ، صلح‌ جهاني‌ و... - افقي‌ از امكانپذيري‌ يافته‌ است‌.

و در اين‌ ميان‌ آنچه‌ البته‌ ناديده‌ و پايمال‌ مي‌شود حقوق‌ تك‌ تك‌ انسانها است‌ همان‌ كه‌ زماني‌ سلسله‌ جنبان‌ تجربه‌ي‌ مدرنيته‌ شده‌ بود. مدرنيته‌ خواهش‌ انسانهايي‌ بود كه‌ از هراس‌ طبيعت‌ و نيروهاي‌پيدا و پنهانش‌ رهيده‌ بودند و اينك‌ مي‌خواستند در سايه‌ي‌ اين‌ رهيدن‌، اراده‌هاي‌ معطوف‌ به‌ كاميابي‌ را مستقر سازند. اراده‌يي‌ كه‌ به‌ صراحت‌ و شجاعت‌ از خويشتن‌ خويش‌ بر مي‌خاست‌ تا در افق‌معناهاي‌ هيجان‌ آور مستقر شود و در اين‌ استقرار كاميابي‌ حاصل‌ كند و باز هم‌ كاميابي‌.

 اما اينك‌ پس‌ از گذشت‌ بيش‌ از دو قرن‌ از تجربه‌ي‌ پرفراز و نشيب‌ مدرنيته‌، بشر بار ديگر به‌ طبيعت‌ رو كرده‌ است‌ و اين‌ بار شايد ناگزير كه‌ بنيانهايش‌ را بار ديگر بر طبيعت‌ بنا نهد و هموار سازد.اينك‌ طبيعت‌ خشم‌ بي‌امانش‌ را از تجاوزهاي‌ مكرر و سودجوديانه‌ و منفعت‌ طلبي‌ هاي‌ آني‌ ارادهاي‌ از بند گسيخته‌ فرا مي‌پاشد و در اين‌ فرا پاشيدن‌ تناسب‌ معنايي‌ انسانها در هم‌ مي‌شكند. مقصر و غيرمقصر يكجا اسير خشم‌ طبيعت‌ مي‌شوند و مي‌سوزند.

 انسان‌ فرا رفته‌ از نيازهاي‌ ابتدايي‌اش‌ و غرق‌ شده‌ در بي‌نهايت‌ معاني‌ حاشيه‌يي‌ و گذرا، اينك‌ بار ديگر رو به‌ نيازهاي‌ اصيل‌ و بنياني‌اش‌ نهاده‌ است‌. به‌ آب‌ و غذاي‌ سالم‌، به‌ ماوي‌ و سرپناهي‌ امن‌ كه‌ نه‌سقفش‌ بر سرش‌ فرو ريزد و نه‌ پايش‌ بر زمينش‌ بلغزد و فرو رود. گذري‌ از اصل‌ و بنيان‌ به‌ تكثر و حاشيه‌، و اينك‌ بازگشتي‌ از فرع‌ و حاشيه‌ و تكثر به‌ اصل‌ و بنيان‌. همان‌ قانون‌ گريزناپذير هستي‌، وجاري‌ و ساري‌ در همه‌ي‌ اجزا و اركان‌.

   امروز در دنيايي‌ زندگي‌ مي‌كنيم‌ كه‌ مي‌گويند جهاني‌ شده‌ است‌. وقتي‌ جهاني‌ مي‌شوي‌ بايد بتواني‌ آنقدر بلند فرياد بزني‌ تا صدايت‌ شنيده‌ شود. در حدي‌ كه‌ جان‌ از تنت‌ به‌ در آيد، در حد مرگ‌. آن‌ هم‌نه‌ مرگ‌ يك‌ تن‌ كه‌ دستكم‌ مرگ‌ يك‌ شهر، درست‌ بمانند يك‌ زلزله‌ي‌ مهيب‌، يك‌ سيل‌ خانمان‌ برانداز، يك‌ جنگ‌ ويرانگر، تا صدايي‌ كه‌ بر مي‌خيزد نه‌ اعلام‌ مرگ‌ يك‌ تن‌ كه‌ اعلام‌ مرگ‌ دهها و صدهاو هزارها تن‌ باشد. نه‌ ويراني‌ يك‌ آشيانه‌ كه‌ ويراني‌ هزارها و هزارها آشيانه‌ باشد. تازه‌ آن‌ زمان‌ است‌ كه‌ مي‌توان‌ دل‌ خوش‌ نمايي‌ كه‌ صدايت‌ شنيده‌ شده‌ است‌. اما در پس‌ اين‌ شنيده‌ شدن‌ دستي‌ نيز به‌سويت‌ آغوش‌ خواهد گشود؟! به‌ راستي‌ كدامين‌ دست‌ است‌ كه‌ بتواند از پس‌ اين‌ همه‌ پيچ‌ و خم‌ همچنان‌ باز و گشوده‌ بماند؟!

   ارابه‌ي‌ بي‌سوار مدرنيته‌ اينك‌ پس‌ از دهها سال‌ دويدن‌ پرشتاب‌ و بي‌وقفه‌ به‌ منزلگاهي‌ رسيده‌ است‌. منزلگاهي‌ كه‌ مي‌تواند به‌ مثابه‌ي‌ يك‌ حقيقت‌ شمرده‌ شود. حقيقت‌ يكي‌ از بزرگترين‌ افسونگران‌انسان‌ و زندگي‌ بشر در تمام‌ طول‌ مدت‌ حضورش‌ بر روي‌ كره‌ي‌ خاكي‌ بوده‌ است‌. مايلم‌ بدون‌ هيچ‌ ملاحظه‌ و پرده‌پوشي‌ و بر خلاف‌ همه‌ي‌ نوازشهايي‌ كه‌ در تمام‌ طول‌ تاريخ‌ نثارش‌ شده‌ است‌ بگويم‌اين‌ افسونگر اعظم‌ - يعني‌ حقيقت‌ - ستيزه‌ در اندازتزين‌ مفهوم‌ در همه‌ي‌ عالم‌ هستي‌ بوده‌ و خواهد بود، بگذريم‌. سخن‌ بر سر منزلگاه‌ كنوني‌ ارابه‌ي‌ بي‌سوار مدرنيته‌ بود كه‌ مي‌تواند به‌ مثابه‌ي‌ يك‌حقيقت‌ شمرده‌ شود. منزلگاهي‌ كه‌ مرگ‌ بلندترين‌ و رساترين‌ صدايش‌ است‌، حقيقتش‌ تكراري‌ترين‌ تكراري‌ است‌ كه‌ در آن‌ جز تنهايي‌ چيزي‌ نمي‌يابي‌ و تنهاترين‌ تنهايي‌ها است‌ كه‌ به‌ اندازه‌ي‌ همه‌ي‌معناها موجود است‌ و مكرر.

 حاصل‌ اين‌ همه‌ تكرار و تنهايي‌، اين‌ همه‌ معنا و بي‌معنايي‌، بي‌نهايت‌ نيرويي‌ است‌ كه‌ فرو مي‌افتند تا بر فراز آيند و بر فراز مي‌آيند تا ناگزير فرو افتند. در اين‌ فراز و فرودهاي‌ بي‌نهايت‌ و پي‌ در پي‌ كه‌مدرنيته‌ و جهاني‌ شدن‌ لقب‌ گرفته‌ از كدامين‌ عمود و استوانه‌ مي‌توان‌ سخن‌ به‌ ميان‌ آورد و بدانهااستناد كرد تا سخني‌ گفته‌ باشي‌ و معنايي‌ بر ساخته‌ باشي‌؟! بي‌ترديد از همين‌ رو است‌ كه‌ اين‌ مقاله‌پانوشت‌ ندارد، درست‌ بمانند دنياي‌ بي‌ پانوشت‌ و بي‌تكيه‌ گاه‌ امروز. تا به‌ خود انديشه‌ كردن‌ بياموزيم‌ و تكرار كنيم‌ و از رنج‌ اين‌ آموزه‌ و تكرار بي‌ تكيه‌گاه‌ ، تكيه‌گاههايي‌ فراهم‌ سازيم‌ كه‌ بشر بي‌خداي‌ امروز سخت‌ محتاج‌ آن‌ است‌.