شهر سیلی خورده هذیان داشت ...

نسرین پورهمرنگ

 

روزگاری بود؛

روزگار تلخ و تاری بود

بخت ما چون روی بدخواهان ما تیره

دشمنان بر جان ما چیره

شهر سیلی خورده، هذیان داشت

بر زبان بس داستان‌های پریشان داشت

زندگی سرد و سیه چون سنگ،

روز بدنامی،

روزگار ننگ

غیرت اندر بندهای بندگی پیچان؛

عشق در بیماریِ دلمردگی بیجان

 

فصل‌ها فصل زمستان شد،

صحنه‌ی گلگشت‌ها گم شد، نشستن در شبستان شد

در شبستان های خاموشی،

می تراوید از گل اندیشه‌ها عطر فراموشی

 

ترسی بود و بال‌های مرگ؛

کس نمی‌جنبید، چون بر شاخه برگ از برگ

سنگر آزادگان خاموش؛

خیمه‌گاه دشمنان پرجوش

 

مرزهای مْلک،

همچو سرحدّات دامنگستراندیشه، بی‌سامان

برج های شهر،

همچو باروهای دل، بشکسته و ویران

دشمنان بگذشته از سرحدّ و از بارو

 

هیچ سینه کینه‌ای در بر نمی اندوخت

هیچ دل مهری نمی‌ورزید

هیچ کس دستی به سوی کس نمی‌آورد

هیچ کس در روی دیگر کس نمی‌خندید

باغ های آرزو بی برگ؛

آسمان اشک ها پربار

گرمرو آزادگان در بند؛

روسپی نامردمان در کار...

 

(بخشی از منظومه‌ی بلند آرش کمانگیر/ سروده‌ی مرحوم سیاوش کسرایی)

 

   سیزدهم تیرماه در تقویم ایران باستان با عنوان جشن تیرگان نامگذاری شده است. برای برپایی این جشن چند علت برشمرده‌اند. یکی از آنها به حماسه‌ی آرش کمانگیر بازمی‌گردد. آرش کمانگیر و حماسه‌یی که در چنین روزی بیافرید، نزد ایرانیان شناخته شده است. به‌طور خلاصه داستان از این قرار است که منوچهر کیانی پادشاه ایران زمین پس از مدتها جنگ فرسایشی با تورانیان دچار مشکلات متعدد می شود. ایرانزمین در محاصره  قرار گرفته بود و مردم از تبعات جنگ در حُزن و عذاب به سر می بردند. سرانجام منوچهر پیشنهاد تورانیان مبنی بر مشخص شدن مرز ایران و توران به وسیله ی یک تیر پرتابی را می پذیرد. آرش شیواتیر، که یکی از اعضای سپاه منوچهر بود به یاری ایرانیان می آید و به همراه پرتاب تیر، روح و روانش را نیز روانه می سازد. تیر پس از طی هزار فرسخ برفراز درخت گردویی بر کوه خوانونت فرود می آید و آن ناحیه مرز ایران و توران می شود.

پیشنهاد تورانیان برای تحقیر ایرانیان بود. آنان دریافته بودند که ایرانیان در شرایط محاصره در منطقه‌ی طبرستان، امکان رهایی از شرایط دشوار موجود را ندارند. خواسته بودند تا با پیشنهاد پرتاب تیر، ناتوانی سپاهیان ایرانی را به رُخشان بکشند و محدوده‌ای کوچک از سرزمین پهناور ایران را به ایرانی ها واگذار نمایند.

در برخی روایت‌هاست هیچ‌کس از بین سپاهیان ایران جرات این کار را به خود نمی‌داد. آرش که به عنوان پیک سپاه ایران نیز خدمت می‌کرد، پیامی برای تورانیان می‌برد. پادشاه تورانی برای تحقیر بیشتر ایرانی‌ها خطاب به آرش، از وی می‌خواهد تا او این کار را به انجام برساند. آرش ناگزیر از پذیرش می‌شود. برخی از اعضای سپاه ایران وی را به خاطر پذیرش این امر خطیر سرزنش می‌کنند. اما آرش برای تصمیمش نه به دنبال نام و نشان بود و نه کسب پُست و مقام نظامی و لشکری. مرحوم سیاوش کسرایی در منظومه‌ی ماندگار آرش کمانگیر به شیوایی هر چه تمامتر شرایط را به تصویر می‌کشد و از زبان آرش چنان می‌گوید:

 مرا تیر است آتش پر؛

مرا باد است فرمانبر

ولیکن چاره را امروز زور پهلوانی نیست

رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست

در این میدان،

بر این پیکان هستی سوز سامان ساز،

پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز...

آرش که به شیواتیر شُهره بود، فردی از طبقه‌ی بالای جامعه نبود. یک سپاهی معمولی در ردیف بقیه‌ی سپاهیان لشکر ایران؛ لشکری که اینک پس از ماهها جنگ و خونریزی، در محاصره‌ قرار گرفته بود و پذیرش شرایط صلح اگرچه می‌توانست بر غرور ایرانیان لطمه وارد کند، اما نپذیرفتن هم شاید سبب می‌شد تا دیگر نام و نشانی از ایرانیان در تاریخ باقی نماند.آرش خود را به دشمن چنین معرفی می‌کند:

 منم آرش ،

- چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن -

منم آرش، سپاهی مردی آزاده،

به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را

اینک آماده

مجوییدم نسب،

فرزند رنج و کار؛

گریزان چون شهاب از شب ،

چو صبح آماده‌ی دیدار...

آرش به پشت گرمی نام و نسب و شهرتش پای در این میدان سهمگین نمی‌گذارد. وی خود را فرزند رنج و کار می‌خواند که از شب و تن‌آسایی گریزان است. وی حتی از این که در شرایط حُزن و اندوه حاکم به رجزخوانی بپردازد، ابا نمی کند؛ تا نیز به همرزمانش قوت قلب دهد و هم نیرو و اراده‌ی خود را منسجم سازد. وی به خوبی می‌داند که امید مردمی پشتوانه‌ی راه اوست و تمام خواهش و نیاز مردم در دلی جمع شده که اینک در دستان او جای گرفته است. به هجو و هرزه نیست که می‌گوید:

کمان کهکشان در دست،

کمانداری کمانگیرم

شهاب تیزرو تیرم؛

ستیغ سربلند کوه مأوایم؛

به چشم آفتاب تازه رس جایم

اما آرش به هرآنچه بر زبان جاری می‌سازد غره نمی‌شود. او به خوبی می‌داند که برای شعرسرایی و رجزخوانی انتخاب نشده است. آرش مرد عمل است. بیهوده نیست که می گوید همانند شهاب از شب گریزانم. آسودن را با نیستی برابر می‌داند. او فرزند کار و رنج است، چون فرزند ایران‌زمین است. نسب اصلی او به ایران بازمی گردد. آرش اهمیت و والایی نام ایران را به خوبی درک می کند و درست به خاطر همین درک عمیقش است که جان در راه وطن می گذارد. او نامش را از ایران جسته است، نسبش را نیز؛ بگذار حالا عده‌یی بر او خُرده بگیرند، خُرده گیران همیشه حاضرند و ناظر، اما آنها فقط ناظرند و خیلی کار که از آنها برآید سخن پراکنی است؛ سخنانی از سر ژاژ خاییدن و هرزه ‌درایی.

آرش به خوبی می داند که این‌بار با طلوع خورشید خود نیز به طلوعی ابدی خواهد نشست و شهاب وجودش با روشنایی صبح پیوندی جاودانه خواهد یافت:

درود، ای واپسین صبح، ای سحر بدرود!

که با آرش تو را این آخرین دیدار خواهد بود

به صبح راستین سوگند!

به پنهان آفتاب مهربار پاک بین سوگند!

که آرش جان خود در تیر خواهد کرد،

پس آنگه، بی درنگی خواهدش افکند.

نه افسونی در کارش نهفته است و نه نیرنگی. آرش از تنی بی‌عیب و جانی پاک برخوردار است. این بی‌عیبی و پاکی را مرد و زن، پیر و جوان و حتی کودکان و نوجوانان در کوی و برزن به تماشا نشسته‌اند. در یک سوی حلقه‌ی تماشا، دشمنان گرد آمده‌اند، در سکوتی تمسخرآمیز راه باز می‌کنند تا آرش عبور کند؛ اما در سوی دیگر این حلقه، مادران او را دعا می کنند. پیرمردان تا نگاه چشمانشان سو دارد، وی را بدرقه می‌کنند و کودکان بر بام آرش را صدا می‌زنند... و اما پرتپش‌تر از همه دلهای دختران جوان است که هرچه نیروی عشق است در وجود آرش تجسم می‌نمایند:

دشمنانش، در سکوتی ریشخند آمیز،

راه واکردند

کودکان از بام ها او را صدا کردند

مادران او را دعا کردند

پیرمردان چشم گرداندند

دختران، بفشرده گردن بندها در مشت،

همره او قدرت عشق و وفا کردند

آرش در سکوتی سهمگین از شکاف دامنه‌ی البرز بالا می‌رود، اشک‌ها از پی او روان می‌شوند، همه‌ی ذهنش را متمرکز می‌سازد، او می‌خواهد همه‌ی قدرت و توانش را در سرپنجه ی انگشتانش و در بازوان ستبری که بارها برای ایران شمشیر زده‌اند جمع نماید، آرش نمی خواهد همگان از پهلوانی‌اش شگفت‌ زده شوند، او می خواهد به ایران بپیوندد؛ به ذرات وجودی‌اش، به هویت‌اش، به نامش و به یادش، به تاریخ بلندش و به جاودانگی‌اش... یک کلام، به احترام برپای ایستادن به یاد و نام ایران و به یاد و نام آرش، ...

شامگاهان ،

راه جویانی که می‌جستند آرش را به روی قلّه‌ها، پی گیر،

باز گردیدند،

بی نشان از پیکر آرش،

با کمان و ترکشی بی تیر

آری، آری، جان خود در تیر کرد آرش

کار صدها صدهزار تیغه‌ی شمشیر کرد آرش

تیر آرش را سوارانی که می‌راندند بر جیحون،

به دیگر نیمروزی از پی آن روز،

نشسته بر تناور ساقِ گردویی فرو دیدند

و آنجا را، از آن پس،

مرز ایرانشهر و توران بازنامیدند

آرش جان خود را بر سر پرتاب تیری نهاد که وجود هیچ‌کس را نشانه نگرفته بود. آرش به خوبی می‌دانست که هرقدر دورتر بهتر، هرقدر دورتر، فراختر و دلبازتر، امیوارانه‌تر، بانشاط ‌تر،... تا کجایش را نمی دانست. اما می‌دانست که اگر مردمان به راحتی بتوانند پاهای خود را در خانه‌هایشان دراز کنند، اسوده‌تر خواهند بود و ایران سربلندتر و امن‌تر. آرش بازوان خود را گشود و دل به دریا زد. او می‌دانست که دریادلی نتیجه می‌دهد، همیشه نتیجه داده بود. می‌دانست که اگر صدها هزار تیغه‌ی شمشیر هم به جان هم بیفتند حاصلی برای سرزمینش نخواهد داشت؛ برای کودکان سرزمینش، برای دختران و پسران دم بخت، برای زنان و مردان و برای کهنسالانی که حالا می خواهند پس از عمری تلاش، ثمره‌ی زندگی‌شان را در نشاط فرزندانشان به تماشا بنشینند.

آرش ریشخندها را دید و تمسخرها را شنید. اما او مرد عمل بود. در بی‌شمار میدان‌های جنگ آرش آموخته بود که تا بازوانش را به کار نگیرد و قدرت اراده‌اش را به جریان نیندازد، از خطر نخواهد جست. آرش از میدان‌های جنگ نه جنگیدن که فلسفه‌ی هستی را آموخته بود. آرش پر پروازش را با واقعیت‌ها منطبق ساخته بود، اما شرایط دشوار و واقعیت‌های مایوس کننده سبب نشد تا آرش آرزوی بهترین‌ها و بیشترین ها را برای مردمش و برای سرزمینش نداشته باشد. او بهترین‌ها و بیشترین‌ها را برای مردمی می خواست که دل در گُرو او بسته بودند. آرش چشم انداز آرزوهایش را با امید و خواسته های مردمش هماهنگ ساخت تا این چشم‌اندازها به افقی وهم و تیره نیالاید و به سردرگُمی و دهشتی بی‌پایان منجر نشود.

آرش نه از واقعیت‌های جامعه ی خود و شرایط سختی که در آن قرار داشتند گریخت و نه امید و آرزوهایش را بر مدار کج‌مداری قرار داد. او مُدارای وجودش را با نیازهای مردمانی که دعاهای خود را بدرقه‌ی راهش ساختند هماهنگ ساخت و در این هماهنگی، نوای دلپذیری پدیدار شد که ایرانیان با شنیدنش به جشن و پایکوبی نشستند و یاد و نام آرش را جاودانه ساختند.

تیرگان جشن ایثار است، ایثاری که به مدد اندیشه پدید آمد، اندیشه یی که از توهم قدرت تُهی بود و در ستیزه جویی پایانی به صلاح نمی‌دید. ایرانیان به صلح رسیدند. اُجاق خانه‌هایشان را روشن کردند و آب به آسمان پاشیدند تا نحوست هرچه نگاه تنگ‌نظر است به کنار رود و باران رحمت و برکت باریدن گیرد. کودکان لذت آب پاشیدن را دو چندان کردند و کاتبان به نظاره نشستند تا همه‌ی وقایع را به دقت ثبت کنند، برای تاریخ، برای ایران، برای ایرانی، ...

این‌چنین است که تیرگان جشنی است برای آب، برای صلح‌، برای قلم، برای دوستی، برای ایرانی، ...