هیچ چیز تکرار نمی شود

(مروری بر زندگی و اشعار ویسلاوا شیمبورسکا؛ بانوی شعر لهستان)

*نسرین پورهمرنگ

   کمیته‌ی جایزه ی نوبل در بیانیه‌ای که در سال 1996 منتشر کرد تا بدین وسیله ویسلاوا شیمبورسکا را برنده ی این جایزه اعلام کند، چنین گفت: شعری که با دقتی آهنین اجازه می دهد متون تاریخی و زندگینامه‌ای به سطح روشنایی برسند و ذرات واقع گرایانه انسانی عیان شوند.

ویسلاوا شیمبورسکا، که از او به عنوان بانوی شعر لهستان یاد می شود در 2 جولای 1923 در شهر کورینک در استان پوزنان در غرب لهستان متولد شد. وقتی 8 ساله بود همراه خانواده اش به کراکوف نقل مکان کرد. در ابتدای سنین نوجوانی بود که جنگ جهانی دوم شروع شد و کشورش به وسیله ی نازیها اشغال شد. او در دوره ی اشغال کشورش مخفیانه درس خواند تا با خطر دستگیری به وسیله ی نازی‌ها روبه رو نشود. پس از اخذ دیپلم به عنوان کارمندی ساده در راه‌آهن مشغول به کار شد.

 پس از پایان جنگ به دانشگاه کراکوف رفت و در دو رشته زبان و ادبیات لهستانی و جامعه‌شناسی به تحصیل پرداخت. اولین مجموعه شعرش با عنوان برای این است که زنده‌ایم در سال 1952 منتشر شد. در سال 1953 به عضویت هیات تحریریه هفته‌نامه ادبی- فرهنگی زندگی ادبی درآمد، که این همکاری تا سال 1981 ادامه یافت. او هر چند سال یک بار، مجموعه ای کم حجم از اشعار جدیدش را منتشر می‌کرد.

به گفته استانیسلاو بارانسکا که بیشتر اشعار این بانوی شاعر را به انگلیسی ترجمه کرده خانم شیمبورسکایا به شدت از زندگی خصوصی اش حفاظت می کرد و اهل عمومی کردن زندگی اش نبود و همین موجب شده بود تا در محدوده خاصی باقی بماند.

با این حال او در میان مردم کشورش بسیار محبوب بود و اشعارش از نظر سبک و زبان بسیار شفاف بودند اما بازیگوشی های زبانی او و سعی اش در ساخت کلمات جدید موجب می شد تا ترجمه آثار او به دیگر زبان ها دشوار شود.

بیشتر اشعار او متفکرانه و عمیق بود اما مفاهیمی چون مرگ، شکنجه، جنگ و هیتلر که حمله او به لهستان در سال 1939 موجب جنگ جهانی دوم در اروپا شد، در اشعارش به فراوانی مطرح شده است.

نخستین تجربه های این بانوی شاعر به سبک رآلیسم سوسیالیستی بود و نخستین مجموعه اشعارش که مربوط به دوره استالینیستی است با عنوان این چیزی است که ما برایش زندگی کردیم در سال 1952 منتشر شد، یک مجموعه‌ي ایدئولوژیکی دیگر را او دو سال بعد با عنوان سوال هایی از خودم منتشر نمود.

سال ها بعد وی در مصاحبه‌ای گفت وقتی جوان بودم در دوره ای به کمونیسم اعتقاد داشتم، اما خیلی زود فهمیدم این باور صحیح نیست، اما هیچگاه سعی نکردم از این واقعیت که زمانی به آن باور داشتم فرار کنم.

تا سال 1957 او هم از کمونیسم و هم از اشعار اولیه‌اش فاصله گرفت و دهه‌ها بعد، در جنبش همبستگی علیه دولت کمونیست لهستان فعالیت کرد. در دوره‌ي مبارزه در سال 1981 او اشعاری را با نام مستعار در مطبوعات زیرزمینی منتشر می کرد.

شیمبورسکا در زمانی که مجموعه‌ی نه چندان بزرگی از کارهایش را خلق کرده بود، برنده جایزه نوبل شد و پنجمین چهره لهستانی بود که موفق به کسب این موفقیت بین المللی می‌شد. در آن زمان تنها حدود 200 قطعه از اشعار وی به صورت متناوب منتشر شده بود و تا آخر زندگی‌اش او شمار این اشعار را به حدود 400 شعر رساند.

او می خواست که اشعارش بیش از این که سیاسی باشد، بازتاب دهنده افکار شخصی اوست و در مصاحبه ای با نیویورک تایمز پس از کسب جایزه‌ی نوبل در سال 1996 گفت اشعار من صرفا سیاسی نیستند، آنها بیشتر به مردم و زندگی شان می‌پردازند.

اویسلاوا یک بار ازدواج کرد که منجر به جدایی شد و شریک زندگی بعدی اش کرنل فیلیپوویچ را در سال 1990از دست داد. او هرگز بچه دار نشد و هیچ یک از اعضای خانواده اش زنده نمانده اند.
چسلاو میلوش دیگر لهستانی برنده جایزه نوبل در سال 1980 خانم شیمبورسکا را فردی خجالتی و متواضع نامیده و گفته است برای او دریافت جایزه‌ی نوبل از این نظر هولناک بود که او را به شخصیتی شناخته شده بدل کرد.

اشعار او به 36 زبان در 18 کشور ترجمه شده است.شیمبورسکا شاعری دقیق و ظریف بین بود. ذهنی تحلیلگر داشت. او اگرچه در پی توصیف واقعیت های زندگی اجتماعی بود، اما در پی صدور آرمانی برای تغییر چهره‌ی زندگی نبود. البته ویسلاوا فقط یک توصیفگر صرف نبود بلکه از اندیشه های عمیقی برخوردار بود که سبب می‌شد تحلیل‌های ظریفی از مسائل ارائه دهد. وقایع دوران جنگ جهانی دوم بسیار بر جسم و روح او اثر گذاشت و سبب شد در بسیاری از اشعارش، با زبانی طنزآمیز جنگ را به تمسخر بگیرد. علاوه بر این شیمبورسکا نگاهی انساندوستانه و طبیعت دوستانه دااشت.

او در حالی که 88 سال داشت در نخستین روز از ماه فوریه‌ی سال 2012  بر اثر سرطان ریه در شهر کراکوف لهستان درگذشت.

 

هیچ چیز تکرار نمی شَوَد

و تکرار نخواهد شُد

به همین دلیل ناشی به دنیا می آییم

و خام می میریم

حتی اگر کودَن تَرین شاگردِ مَکتَبِ زندگی بودیم هَم

هیچ زمستانُ تابستانی را

تکرار نمی کردیم

هیچ روزی تکرار نمی شَوَد

دو شَب به هَم شبیه نیستَند

نگاهِ قبلی به نگاهِ بعدی شبیه نیست

دیروز وقتی کسی در حضورِ من نامِ تو را آورد

طوری شُدَم که انگار

یک گُلِ رُز از پنجره به اتاقَم افتاده باشَد

امروز که با هَمیم از دیوار می پُرسَم :

رُز ؟ رُز چه شِکلی دارَد ؟

رُز گُل است یا قُلوه سنگْ ؟

اِی ساعتِ بَد هنگام

چرا با هراسِ بی دلیل می آیی ؟

هَستی! پَس می گُذَری

زیبایی در همین است

هَر دو در آغوشِ هَم خندانیمُ می کوشیم آشتی کنیم

گَر چه با هَم متفاوتیم

مثلِ دو قطره ی شبنم