وقتی سایه ی گذشته بر آینده سنگینی می کند

-    نسرین پورهمرنگ

         

اشاره:

   چندی پیش (28 آگوست 6 شهریور) همزمان بود با دویست و شصتمین سالگرد تولد اندیشمند آلمانی یوهان ولفگانگ گوته. وی که به خاطر ارادتش به حضرت حافظ از احترام ویژه یی نزد ایرانیان برخوردار است صاحب آثارارزشمندی است که برخی از آنها از جمله نمایشنامه ی فاوست به فارسی ترجمه شده است.
   فاوست داستان دکتر فاستوس روشنفکری است که در ازای معامله ی روح خود با شیطان فرصت بهره مندی از تواناییهای فوق العاده و راهنماییهای او را می یابد. کمکهای شیطان به یاری هوش و اندیشه ی سرشار دکتر فاوست می آید تا وی بتواند از خلال بن بستهای جهان بسته یی که در آن زندگی می کند افق های جدید پدیدار سازد. افق هایی که برای او و همراهانش 
Tatig Frei(آزادی برای فعالیت) فراهم می سازد.
   این نوشتار به بررسی تطبیقی و جامعه شناختی کنش و تعامل سه قهرمان سه اثر ادبی دکتر فاوست در نمایشنامه ی فاوست اثر گوته، فرامرز در رمان درخت انجیر معابد اثر احمد محمود و کیان در شهری که زیر درختان سدر مرد اثر خسرو حمزوی می پردازد. هر سه قهرمان در جامعه یی سنتی خود را میراث دار گذشته یی می بینند که بر حیات اجتماعی و زندگی آینده شان سایه ی سنگین خود را افکنده است. هر سه برای پیشروی در آینده و ساختن هر آنچه در ذهن دارند  خود را ناگزیر از درگیری با ساختارهای سنتی جامعه ی خود می بیینند.  ساختارهایی که در ساختنش هیچ نقشی نداشته اند اما نحوه ی تعاملشان با آنها بر بقا یا عدم بقای ساختارها می تواند تاثیرگذار باشد.

 تراژدی رشد و توسعه

   گوته نوشتن فاوست را از سال 1770 در بیست و یک سالگی آغاز کرد و تا شصت سال بعد یعنی تا سال 1831 آن را به صورت گسسته و غیرمستمر ادامه داد. این اثر در دوره یی به نگارش در آمد که جهان به ویژه دنیای غرب یکی از ملتهب ترین و انقلابی ترین دوره های خود را پشت سر می گذاشت و روند ماجرا در <فاوست> گوته نمایشگر روند حرکت جامعه ی غربی در چشم اندازی کلی است.   آشوبهای اجتماعی حاصل انقلاب صنعتی بیانگر وضعیت جامعه یی بودند که حس و تفکر در آن مدرن شده بود اما شرایط مادی و اجتماعی همچنان قرون وسطایی باقی مانده بود.
   تنش هایی که جوامع اروپایی را از پیش از انقلاب کبیر فرانسه و انقلاب صنعتی درگیر ساخته بود در تصویر دراماتیکی که گوته در فاوست عرضه می کند قابل مشاهده است.
   فاوست پزشکی متشخص، فیلسوف، مدیر دانشگاه ، پرفسوری سرشناس، متاله و حقوقدان است. او که در جامعه ی ایستای خود خواهان پی ریزی  فرهنگی پویاست دچار کشمکش های درونی و بیرونی می گردد.
   تصویری که گوته از اتاق محل کار و زندگی فاوست عرضه می کند جملگی بیانگر یک زندگی فکری درخشان و موفق است. اما فاوست در جست وجوی راههایی است که از انزوا بیرون آید و نقش خلاقانه یی در حیات اجتماعی  خود ایفا کند. سالها تعمق و تامل او را قادر به شهودی ساخته که هر زمان اراده کند می تواند پرده های آسمان را کنار زند و به تماشای عرش بنشیند، اما این تماشا مقام و موقعیت او را به عنوان ناظری منفعل تغییر نخواهد داد. فاوست در جست وجوی پیوندی فعالانه تر با جهان است اما این  پیوند نه تنها از او تلاشهای جدی و جدید می طلبد بلکه بهای گزافی را نیز خواهان است. اگر تا آن زمان موفقیت هایش را از حرکت در دنیای درون کسب کرده است از این پس ناگزیر است تا به تمامیت زندگی بازگردد. اما برای این بازگشت ناگزیر است هر آنچه تاکنون ساخته نابود سازد و شاید در آینده نیز، تا بتواند مسیر خلاقیت را بی وقفه ادامه دهد. فاوست روح خود را به شیطان تسلیم می کند تا از طلب شر به خیر واصل شود.
   فاوست همه ی سرمایه ی نمادینی که تا آن زمان به دست آورده نابود می سازد تا مرحله یی جدید از رشد و تحول نفس را تجربه کند، رشد و تحولی که او را به رشد و توسعه ی اقتصادی خواهد رسانید.
   فاوست درمی یابد که باید حرکت کند؛ حرکتی بی وقفه. آنچه او را از انزوا و میل به توقف که ممکن است به گردابی تبدیلش سازد می رهاند نفس حرکت کردن است،  نتیجه هر چه می خواهد باشد.
   فاوست از معامله ی روح خود با شیطان دنبال کسب ثروت و مقام و شهرت نیست. البته داشتن ثروت برای رسیدن به هدفهایش از اهمیت برخوردار است اما او به دنبال رشد و تکامل نفس خود است. می خواهد هر اندازه که ممکن است به رشد و شکوفایی نفس دست یابد و در این مسیر به ترکیبی مناسب از اندیشه و عمل دست می زند. حاصل این ترکیب گشایش مسیری نو در حرکت جهان است: کسب دستاوردهای معنوی از طریق نوسازی جهان مادی.
   فاوست علاوه بر بهره مندی از مشاوره و قدرت جادویی مفیستو (شیطان) از نیروی کار و اراده ی جمعی برای تحقق اهدافش در استفاده از زمین و کنترل انرژیهای مهار ناشده ی دریا نصیب می برد. اراده ی جمعی که وی از آن بهره مند می شود معطوف به بازآفرینی گذشته نیست بلکه آفرینش فضایی است برای آزادی عمل در دنیای پیش رو.
   فاوست طی سه استحاله؛ انزوا و توسعه ی درونی خود را پشت سر می گذارد، عاشق می شود  و به توسعه و عمران اقتصادی می پردازد.

 از انفاس سنت، سنت زاییده می شود

   فرامرز در رمان درخت انجیر معابد اثر زنده یاد احمد محمود داغدار ارثیه ی معنوی حزن انگیزی است که به وی رسیده و مغموم ارثیه ی مادی که مهران از چنگال خانواده اش در آمده است. پدرش که تا زنده بود عزت و اقتدار خانواده برقرار و آب در دل اعضای خانواده تکان نمی خورد سالها پیش از دنیا رفته، مادرش نیز که با سرسپردن به تمنای دل پس از مرگ همسر، پای همسر دوم (مهران) را به زندگی شان باز کرده، با بی توجهی به سرنوشت فرزندانش همه ی ارثیه ی همسر مرحومش را تقدیم مهران کرده است و خواهرش نیز ناکام و حسرت بر دل با خودکشی به زندگی کوتاهش پایان بخشیده است. اینک او با اعتیادی که هدیه ی مهران به وی است با عمه ی  پیر و زمینگیر خود در به در آواره ی خانه ی مردم می شود تا خود و عمه تاج الملوک پس از عمری شوکت و مکنت مستاجرنشین  شوند.
   فرامرز اگر چه گرفتار اعتیاد است اما پرورش یافتن در خانواده یی قدیم و بامکنت مانع از آن می شود که او به انتقام و بازپس گیری هر آنچه حق خود می داند، فکر نکند. او در کمین فرصت است و راههای مختلفی را امتحان می کند.
   فرامرز خود را قربانی جامعه ی کوچک و بسته یی می بیند که ثروت و مقام در آن حرف نخست را می زنند. او امیدی به احیای حقوق پایمال شده ی خانواده اش از راههای قانونی ندارد. بی پشتوانه بودن یعنی شکست در همان قدم نخست برای احیای حق از مسیر قانون. اصلا" گویی قانون را زرمداران و زورمداران نوشته اند تا چماق شود بر سر هر آنکه می خواهند و دل خوش کنکی باشد برای دیگران؛ دیگرانی که بی خطرند!
   گذر از بیابان تهذیب نفس صبوری می خواهد و اعتماد به نفس. فرامرز با وجود اعتیاد از این دومی برخوردار است اما از آن اولی نه. گذر از این بیابان نیازمند غلبه بر زمان است، زمانی که در هر کنج و میانه اش مانعی است تا مفهوم مکان از جفت اش جدا نشود. برای چه؟ برای آنکه معلوم نماید برای رسیدن به هدفی که در آن سوی زمان نهفته است باید گام در مسیر نهاد و پیمودش. اما زمان با همه ی موانع اش بر ذهن فرامرز غلبه می کند. او طاقت صبوری ندارد تا پله های ترقی را یک به یک طی کند، باید گامهای سریعتری بردارد، تا زودتر به هدف برسد. آن هم نه به تنهایی، با حمایت همان مردمی که شورشان، بر تخت می نشاند و شرشان از تخت به زیر می آورد، همدلی شان از سر نادانی است و همکلامی شان از سر زبونی. اما هم آن همدلی و این همکلامی، آن نادانی و این زبونی، منافع زیستی شان را در جامعه یی که پویایی در آن به بزرگترین گناه و رسوایی بدل می شود، تضمین می کند.
   فرامرز همنشین همین مردم بود و نه لزوما" هم پیاله شان. او با این جامعه و مردمانش آشناست؛  با حب و بغض هایشان، با دسیسه و نیرنگ هایشان. او مدتی را به خاطر اعتیاد به مواد مخدر در زندان گذرانیده است. می داند این مردمان چگونه بر سرشور می آیند و می شورند، بالا می برند و به زیر می افکنند، گاه از سر صدق، گاه از سر بغض، گاه از ره انتقام و گاه از ره ثواب.
   فرامرز نیز چندین استحاله را پشت سر می گذارد. تا زمانی که می تواند در پناه ناشناسی در غربت با مختصر اطلاعات به دست آمده از طریق مطالعه ی کتابهای کنکور پزشکی، غیرقانونی به طبابت بپردازد، انتقام از مهران را تنها به عنوان دغدغه یی در ذهن حفظ می کند و خاطره ی پدر و خواهر را در دل.
   بهره مندی از احترام و اعتباری که با توسل به خدعه حاصلش آمده و تجملی که یادآور خاطره ی دوران خوش اما کوتاه زندگی در خانه ی پدری  بود او را ازعمل برای رسیدن به هدفش باز می دارد. تنها زمانی که  این موقعیت دروغین و متزلزل را از دست رفته می بیند، نیروهای خلاقه اش در نامسیری به کار می افتد که عین راه و مسیر در جامعه ی  بیماری است  که او در آن پرورش یافته است.
   او از درخت انجیر معابد؛ همان کهنه درخت مقدس و نظر کرده ی حیاط خانه ی پدری مدد می جوید، همان درخت و حیاطی که همینک جزوی از شهرک مسکونی ساخته شده توسط مهران خان شهرکی است. همان درخت انجیر معابدی که قرنهاست به ماوای مردمانی تبدیل شده که ترس و بدگمانی شان را، تن پروری و سهل انگاری شان را و بی حاصلی و فرافکنی شان را مرهمی می جویند. همان درخت انجیر معابدی که در حکم یک میانبر است، به گمان اینکه این نامکان، مقصد است و این نامسیر، مسیر.
   فرامرز برای گرفتن انتقام از جامعه یی که حاضر نیست حقش را به او بدهد به همان شیوه هایی توسل می جوید که مدار آن جامعه بر آنها می چرخد. فرد و نیروی فردیت  در جامعه یی که حقوق فردی را به رسمیت نمی شناسد از جایگاهی برخوردار نیست، پس باید از نیروی جمع مدد جست. او برای مقابله با کبکیه یی که مهران خان به هم زده است باید از دبدبه ی مردمانی استفاده کند که تنها زمانی که به تظاهرات جمعی می پردازند می تواند هراس آفرین باشد. مردمانی که شور عوامانه شان شر می انگیزد و شررهاشان هر آنچه هست می سوزاند؛ از هستی خود تا خدایهاشان. مردم به هواخواهی از درخت انجیر معابد به دنبال فرامرز به راه می افتند و شهرکی را که مهران خان شهرکی ساخته به ویرانه یی تبدیل می سازند.
   فرامرز حتی لذت تماشای این ویرانه را از دست می دهد، او به دست پلیس دستگیر می شود!

 وقتی دفاع در چارچوب منطق بهترین شیوه ی زیستن نیست

   کیان قهرمان رمان شهری که زیر درختان سدر مرد نوشته ی خسرو حمزوی، جوان معلمی است که برای تدریس از طرف اداره ی فرهنگ عازم شهرستانی دور افتاده شده است. جامعه یی که زنانش جز خدمت در حق مردان شیوه یی برای زیستن و زندگی سراغ ندارند. اگر هم داشته باشند راه به جایی نمی برند و مردانش نیز از بطالت و بیکاری بیشترین نفع را می برند؛ هر آنکه باطلتر، نافعتر!

   پرداختن به کشت و زرع برای امرار معاش و گردش چرخهای اقتصادی جامعه، ساده ترین گمانی است که می توان فرض داشت. زیستن و حفظ کردن حق حیات در چنین جامعه یی ترس و مزدوری، قساوت و بدگمانی و فرصت طلبی و هوچیگری  را یکجا می طلبد. سادگی فقط در ساختار مادی جامعه به چشم می خورد، آنچه بر جامعه حکم می راند ساختارهای ناپیدایی است که بر پیچیدگی های درونی افراد بنا شده است. حرکت کردن در فضای این پیچیدگیها برای کسی که بدان آشنا نیست و یا آشنا هست اما انسی ندارد، در نخستین گام با شکست مواجه می شود. در گامهای بعدی نیز چنین است، چون دنیای درون در سلسله وار پیچیده اش از وجبی فراتر نمی رود: قدرت شهوت.
   دو سر این قطب هر آنکه را در مسیر خود می یابد به این دو مفهوم فرو می کاهد تا هدف همواره در دسترس باشد، تا بر زمان غلبه شود، تا بیابانها میانبر زده شوند، تا طی نشوند، ...
   کیان؛ همان معلم روشنفکری که می خواهد با آموزش کودکان، با انس دادنشان به کتابخوانی به مسیر خود ادامه دهد و درچارچوب منطق به حیاتش تداوم دهد در اوج بی پناهی جان از کف می دهد.

   در جامعه یی مکار که آدم خوبهایش نیز خوبی شان از سر بی عملی و ناتوانی است، برقراری ارتباط  براساس احترام متقابل و دفاع کردن بر پایه ی منطق بهترین شیوه ی زیستن نیست. سهمی از حیله و ریا لازم است، همچنان که فاوست چنین می کند، گاهی نیز تهاجم. اما مشکل کیان فقط این نیست. او حتی از خود دفاع هم نمی کند، او گرفتار بی عملی است. آنچنان گرفتار بی عملی اش می ماند تا در آشوب هیاهوگران و مغلطه بازان جان از دست بدهد.
   کیان نمی تواند خود را از قید و  بند گذشته برهاند. سایه ی گذشته بر ذهنش سنگینی می کند.
می خواهد تصاویر مبهم گذشته را شفاف نماید، از چند و چون ارباب ناپیدا و مخوف آن محال شارستان که فقط نامش بر سر زبانهاست و جسمش همچون مرده یی کنج عمارت اربابی افتاده است، سر در بیاورد. اما آیا به راستی یافتن حقیقت گذشته بر مسیر آینده تاثیر می گذارد؟ (البته اگر یافتن حقیقت گذشته امکان پذیر باشد.)

   در جامعه یی که چرخهایش با هوچیگری و خدعه و نیرنگ به گردش در می آید حقیقت چه جایگاهی دارد؟!

 رسیدن به هدفهای تصویر شده در آینده است که درک مرحله به مرحله ی زمان پیش روی را می طلبد. درک و کشف وقایع زمانهای گذشته؛ زمانهایی که در خلقش نقش و سهمی نداشته ایم، تنها می تواند یک بینش به حساب آید؛ بینشی که اگر بخواهد راهگشای حال قرار گیرد نیازمند راهکار است و این یعنی بازآفرینی که با حقیقت فاصله یی ضروری دارد. نتیجه یی که از وجود این فاصله می توان حاصل کرد اینکه جنگیدن بر سر گذشته می تواند بازآفرینی یک هدف باشد اما پندار حقیقت داشتن از این هدف سهمی از صداقت را با خود همراه ندارد.
   کیان اگر نمی تواند در جامعه یی پرخدعه و نیرنگ نقش بازی کند، نمی تواند از صداقت وجودی اش گامی فراتر نهد، نمی تواند پناهگاه محکمی برای خود بسازد، باید رخت برکشد و پای در مسیر رفتن نهد، شاید در گوشه یی دیگر بتواند پاهایش را محکمتر بر زمین خود استوار سازد.  اما کیان چنین نمی کند و در گرداب بی عملی اش فرو می رود.

 سخن پایانی

   فاوست، فرامرز و کیان هر سه در جامعه یی بسته و سنتی میراث دار گذشته یی هستند که خود در ساختن آن نقشی نداشته اند. آنها برای حرکت در مسیر جلو، خود را ناگزیر از روبه رو  شدن با موانعی  می بییند که میراث گذشتگان در مقابل پایشان ایجاد کرده است.
   فاوست با پشتوانه ی علم و آگاهی و با درآمیختن نیروی ذهن و عمل موفق می شود تا دنیایی جدید خلق کند، نفس خود را گسترش دهد و آزادانه به عمل بپردازد.

   فرامرز پشتوانه یی از علم ندارد اما او هم به عمل می پردازد. عملی که با شبح علم و معرفت درهم آمیخته است. او نه به قصد دگرگونی دنیای پیشین که با مدد گرفتن از نیروهای آن می کوشد تا مانعی را از پیش پای خود بردارد. بدین ترتیب به بازآفرینی دنیای پیشین و مناسبات آن یاری می رساند، هر چند که خود در نهایت اسیر همان اشباحی می شود که از آنها مدد خواسته بود.

   اما کیان اسیر بی عملی اش می شود. او نه می تواند به خلق نیروهای جدید بپردازد و نه از نیروهای موجود دستکم برای رهایی و نجات خویش مدد جوید.   کیان آنقدر در بی عملی اش می ماند تا نه تنها قدرت حمله بلکه توان دفاع کردن از خود را نیز از دست می دهد. کیان در مناسبات پیچیده و مزورانه ی جامعه اش مدفون می شود و از میان می رود.