رهزنان را خواهم گفت كارواني خواهد آمد بارش لبخند
نسرين پورهمرنگ
 

ديرگاهي است در اين تنهايي/رنگ خاموشي در طرح لب است/بانگي از دور مرا مي خواند/ اينك پاهايم در قيد شب است / رخنه يي نيست در اين تاريكي/ در و ديوار به هم پيوسته/ سايه يي لغزد اگر روي زمين /نقش وهمي است زبندي رسته/ نفس آدمها/ سر به سر افسرده است/ روزگاري است در اين گوشه ي پژمرده هوا/ هر نشاطي مرده ست.

اگر مي خواهيم با سهراب همقدم شويم و شريك احساسات و خيالپردازيهايش ،بايد از عالم ماده بريده و به جهاني خاص و تجريدي پا بگذاريم كه ويژه ي ديدگاهها و جهانبيني سهراب است .بايد در اين عالم فدم زد، جاي جايش را شناخت تا نگاهمان همچون نگاه سهراب شود. در اين صورت است كه روابطي را درك خواهيم كرد كه الهام بخش تخيلات، تصويريها و نمادهاي سهراب است.

شعر سهراب شعري خاص است. شعر خاص خواننده ي خاص را نيز مي طلبدو تصويرها و نمادهاي سهراب جملگي مختص خود شاعر است و در زبان شاعر ديگري پيش از او يافت نمي شود. يك زبان مدرن در يك فضاي تجريدي و انتزاعي كه نه ويژگي هاي دنياي مادي و مدرن را دارد و نه خصوصيات دنياي سنتي و كهن را. اما فضاي شعر سپهري شباهتي به دنياي عارفانه ي شناخته شده ي ايراني را نيز نداردو شايد شناسه هاي عارفانه ي جهان بيني بودا را آسانتر بتوان در اشعار سپهري پيدا كرد. به نظر سپهري جهان هر چه هست خير و نكي است و بدي و شر در آن وجود ندارد. آنچه را كه هم به نام بدي مشاهده مي كنيم گذراست و ناپاينده.

سهراب از جهان مادي و هر چه در آن است بريده است و از فراز اين كره ي خاكي بدان مي نگرد. اما اين نگاه فرازگونه نه تنها يك نگاه نوالمپي و تحقيرگونه نيست كه آميخته با عشق و محبت است و سپهري عميقا معتقد است كه روشنايي و نيكي و زيبايي ، جهان را سراسر درخواهد نورديد اما نگاه فرازگونه ي سپهري به جهان بدين معنا نيست كه او عناصر شعرش را نيز از همان جهان انتزاعي فراهم مي آورد. سپهري مسير سفرش را در ميان همين جهان مادي مي جويد و برمي گزيند و حاصل اين سفر هشت دفتر او مي شود.

 (مرگ رنگ) را در سال 1330 منتشر مي كند. در اين سهراب هنوز از زبان و مفاهيم معاصرانش فاصله نگرفته است. فضا ، زبان و مفاهيم همان است كه در اشعار معاصرينش مي بينيم. غم و درد به تصوير كشيده شده نيز متعلق به جهان مادي است.

به فاصله ي دو سال 1332 ، سهراب (زندگي خوابها) را منتشر مي كند. در اين دفتر اتس كه تحول چشمگيري در شعر سهراب روي مي دهد. هم به لحاظ وزن كه وزن عروضي نيمايي را كنار مي گذارد و به شعر سپيد روي مي آورد و هم مفاهيم و تعابير انتزاعي به چشم مي خورد كه در دفتر نخستش ديده نمي شد.

پنجره ام به تهي باز شد/و من ويران شدم/پرده نفس مي كشيد /

يا شب را نوشيده ام/و بر اين شاخه هاي شكسته مي گريم

در شعر بي پاسخ شاعر به تنهايي و سرگرداني و حيرتش در برابر عظمت تاريكي گسترده در جهان اعتراف مي كند.

در اتاق بي روزن/انعكاسي نوسان داشت/پس من كجا بودم؟/ در تاريكي بي آغاز و پايان/تهي در پس در تنها مانده بود

در لحظه ي گمشده ي شاعر زمزمه ي خونش را در رگهايش مي شنود:

مرداب اتافم كدر شده بود/من زمزمه ي خون را در رگهايم مي شنيدم/زندگي ام در تاريكي ژرفي مي گذشت/اين تاريكي طرح وجودم را روشن مي كرد

ابهام در اشعار اين دفتر بيانگر دنياي دروني شاعر است. همين روند است كه در دفتر سوم سهراب يعني (آواز آفتاب) پررنگتر مي شود و ديگر مي توان آن را جزو ويژگي ها و سبك شعر سهراب به شمار آورد. تصاوير اغلب ديرياب و غير قابل لمس هستند. گويا كه سهراب نقاشيش را مي سرايد و سروده هايش را روي بوم به تصوير در مي آورد.

باز شد درهاي بيداري/پاي درها لحظه ي وحشت فرو لغزيد/سايه ي ترديد در مرز شب جادو گسست  از هم/روزن دريا بخار نور را نوشيد

در شعر دياري ديگر :

ميان لحظه و خاك ، ساقه ي گرانبار هراسي نيست /همراه ما به ابديت گلها پيوسته ايم

تخيل زيبا و زيبايي پسند سهراب در جهاني سير مي كند كه همه چيز در ان پاك و خوب و دوست داشتني است.

و از سفر آفتاب، سرشار از تاريكي نور آمده ام/ سايه تر شده ام/ و سايه وار بر لب روشني ايستاده ام/ شب مي شكافد ، لبخند مي شكفد ،زمين بيدار مي شود / صبح از سفال آسمان مي ترواد/ و شاخه ي شبانه ي انديشه ي من بر پرتگاه زمان خم مي شود .

سهراب آن چيزي را لمس مي كند كه جز در تخيل او قابل لمس نيست

دستم را به سراسر شب كشيدم.

زمزمه ي نيايش در بيداري انگشتانم تراويد

خوشه ي فضا را فشردم

قطره هاي ستاره در تاريكي درونم درخشيد

 (شرق اندوه) دفتر چهرم سپهري است كه در سال 1340 منتشر مي شود. فرم و محتوا در اين دفتر جلوه يي ويژه مي يابد. وزن كه در دو دفتر پيشين به كناري گذاشته شده بود دوباره سر بيرون مىآورد. مفاهيم و عبارات آنگونه كه در (زندگي خوابها) و (آوار آفتاب) مشاهده مىكنيم از پيچيدگي برخوردار نيستند. ابته وزن به كار رفته در اين دفتر كه در (شرق اندوه) نيز ديده مىشود بيشتر شباهت به وزن ضربه يي دارد.

من سازم، بندي آوازم، برگيرم، بنوازم، برتارم زخمه ي (لا) مىزن، راه فنا مىزن

من دودم، مي پيچم، مىلغزم،نابودم، مىسوزم، مىسوزم، فانوس تمنايم، گل كن تو مرا و درآ

در اين دفتر شاعر به قافيه نيز توجه كرده است و بسياري از اشعار اين دفتر داراي قافيه است.

برآبى چين افتاد، سيبي به زمين افتاد،  گامى ماند، زنجره خواند

در جوى زمان، در خواب تماشاي تو مىرويم

سيماي روان، با شبنم افشان تو مىشويم

پسهري مجموعه ي شرق اندوه را با شعر (تا گل هيچ) به پايان مىبرد.

مىرفتيم و درختان چه بلند و تماشا چه سياه

راهي بود از ما تا گل هيچ

مرگي در دامنه ها

ابري سر كوه

مرغان لب زيست

مي خوانديم/ بى تو درى بودم به برون/و نگاهي به كران/و صدايي به كوير

 شرق اندوه سفرنامه يى است كه سهراب مرحله به مرحله سير و سلوك عرفانىاش را در آن به تصوير مىكشد و با صداقت هر چه تمام هر آنچه را مىبيند و مىانديشد به رشته ي كلمات در مىآورد

 صداي پاي آب پنجمين دفتر شاعر در سال 44 به دست چاپ سپرده شد. پنجمين دفتر در سي و هفت سالگي براي شاعر يك موفقيت است. صداي پاي آب آغاز جديدي است در روند شاعري سهراب. اگر چه سير انديشه ها، همان است كه در دفترهاي پيشين مشاهده مىكنيم- دعوت به نور و سفر به دنياي پيچيده و رمزآلود حقايق شناخته نشده اما تفاوت در زبان و بيان شاعر كه به سمت سادگي و ملموستر شدن عبارات و مفاهيم پيش مي رود جايگاه سهراب را به عنوان يك شاعر برجسته در نزد همگان تثبيت مىكند.

اهل كاشانم

روزگارم بد نيست

تكه ناني دارم، خرده هوشي، سر سوزن ذوقي

مادري دارم، بهتر از برگ درخت

دوستاني بهتر از آب روان

آنگاه در ادامه ي همين شعر مىگويد:

من مسلمانم/قبله ام يك گل سرخ/جانمازم چشمه، مهرم نور/دشت سجاده ي من/ من وضو با تپش پنجره ها مىگيرم/ در نمازم جريان دارد ماه، جريان دارد طيف

تعبيرهايي كه سهراب در اين دفترش از زندگي ارائه مىدهد، در عين تازگي بسيار بر دل مىنشيند و لبخند خشنودي خواننده را به همراه مىآورد

زندگي رسم خوشايندي است/زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ/پرشي دارد اندازه ي عشق/زندگي چيزي نيست كه لب طاقچه از ياد من وتو برود/زندگي جذبه ى دستي است كه مىچيند/زندگي نوبر انجير سياه/زندگي بعد درخت است به چشم حشره/زندگي تجربه ي شب پره در تاريكي است/زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد...

دفتر ششم (مسافر) نام دارد كه درسال 45 منتشر شد. در اين منظومه نيز همانگونه كه از نامش پيداست سهراب از زبان شخص ثالثي به ذكر ديده ها و شنيده هاو تجربه هاي يك مسافر مي پردازد. اما پس از طي قسمتي از مسير و ديدار مسافر با ميزبان سررشته ي سرايش را به دست اول شخص مىسپارد و ادامه ي مسير را پى مي گيرد.

 مسافر با (صداي پاي آب) شباهتهاي بسياري دارد. اما اين تجربه است كه زبان شاعر را محكمتر، اشارات تاريخي اش بجا، و تصاوير شاعرانه اش نابتر و دقيقتر مىكند. زبان محكم و بىپيرايه ى سپهرى در اين دفتر گاه به لحن غنايي و گاه به زبان حماسي نزديك مىشود.

در آن مجادله ي زنگدار آب و زمين/ كه وقت از پس منشور ديده مىشود/ تكان دقايق ذهن ترا تكاني داد/غبار عادت پيوسته در مسير تماشاست/هميشه با نفس تازه راه بايد رفت/ و فوت بايد كرد/كه پاك پاك شود صورت طلايي مرگ

در اين سفر منزلگاه تا افقهاي دور گسترده شده است و خيمه گاه و محل اطراق در رگ يك حرف و توشه ي راه يك توت رسته بر يك شاخه

عبور بايد كرد/و گاه از سر يك شاخه ي توت بايد خورد

 حجم سز در سال 46 چاپ مىشود كه دربرگيرنده ي 25 شعر اوست. دوره ى اوج شاعر در اين دفتر قابل مشاهده است.

گويا كه شاعر توانسته است پس از سفرهاي طولانى به جهان آرماني خود برسد و اينك آرام و بى دغدغه نشسته بر جايگاه امن به تماشايش مشغول است و اگر غمي هم هست به ظرافت و لطافت روح خود شاعر است

به سراغ من اگر مىآييد

نرم و آهسته بياييد، مبادا كه ترك بردارد

چيني نازك تنهايي من

سهراب در (پيامي در راه) نويد آمدنش را مىدهد و سخن از آنچه در پي اين آمدن انجام خواهد داد. بىشك سهراب تحقق آرمانشهرش را نزديك مىديده است.

روزى/خواهم آمد و پيامي خواهم آورد/در رگها نور خواهم ريخت/و صدا در خواهم داد/ اي سبدهاتان پرخواب/سيب آوردم، سيب سرخ خورشيد/خواهم آمد، گل ياسي به گدا خواهم داد/زن زيباي جذامي را گوشواري ديگر خواهم بخشيد/كور را خواهم گفت: چه تماشا دارد باغ/دوره گردي خواهم شد. كوچه ها را خواهم گشت. جار خواهم زد: آي شبنم،شبنم، شبنم

 ما هيچ، ما نگاه آخرين مجموعه ى شعر سپهرى است كه در سال 56 منتشر شد و شامل 14 قطعه شعر اوست. در اين دفتر ديگر از شتاب و شور و هيجان دروني شاعر خبري نيست. سپهري مسافري است كه به مقصد رسيده است و درختي كه به بار نشسته است و پرنده يي كه كوچش را به پايان رسانيده است.

سهراب در آستانه ي 50 سالگي است و ديگر طبيعت و پرنده و گل آن هيجاني را كه بيست سال پيش در او برمىانگيخت برنمىانگيزد و شايد همين تغيير حس و حال فضاي اشعارش را نيز تا حدودي متفاوت مىكند.

بايد كتاب را بست/بايد بلند شد/در امتداد وقت قدم زد/گل را نگاه كرد/ابهام را شنيد/ بايد دويد تا ته بودن/ بايد به بوي خاك به فنا رفت/بايد به ملتقاي درخت و خدا رسيد/بايد نشست/ نزديك انبساط/ جايي ميان بيخودي و كشف