سده؛ همنشینی با آتش مهر*

نسرین پورهمرنگ

   سده یی دیگر فرا رسیده و باز هنگام آتش افروزی است. بسیار تفاوت نکند که آغازین گامهای این جشن از کدامین قاب نگاه پای به بیرون نهاده باشند؛ اینکه مبدایی هستی شناسانه و فلسفی برای آن قائل شویم و به شکرانه ی زایش صدمین انسان از پس مشی و مشیانه و یا آدم و حوا، آتشی برفروزیم، و یا ذهن در ابهام اساطیر جاری نماییم و در آن سیر و واگشت تصاویرِ بر جای مانده از حیات ازلی، با هوشنگ پادشاه پیشدادی مواجه شویم که در گردش روزانه با همراهان در دامن صخره ای، به محض مواجهه با ماری سیاه، سنگی بر سرش می کوبد و سنگ از اصابت به صخره خُرد می شود و آتشی از جای می جهد و فروغش چشمان پادشاه پیشدادی و همراهانش را خیره می کند و گرمایش نوید تن آسایی و بی شمار بهره را می دهد، و یا افروختن این نماد نور و گرما و روشنایی را به شُکرانه ی نابودی ضحاک بپنداریم که آفریدون امر به افروختنش بر گُذرها و پشت بامها نمود، تا شعله ی امید پیروزیِ خیر بر شر، تا به ابد از دل زخم خوردگان بیرون نرود.

و چه تفاوت کند که روزها را یک به یک برشمریم و از آغاز فصل پاییز و سرما تا دهم بهمن ماه (آبان روز)، صد روز گذشته باشد و یا تا هنگامه ی زیباترین جشن هستی- نوروز عزیز- پنجاه شب و پنجاه روز باقی مانده باشد، که سر جمع صد شود و به قول دانشوران آن سده از این صد اخذ شده باشد!

   باید به رسم جشن تیرگان که بر آسمان آب می پاشند تا حسادتش را برانگیزند و باران بر زمین تشنه جاری شود، در شامگاه دهم بهمن ماه از روز سده، بر بامها و گُذرها آتش افروخته شود، تا زمین گرمای فرو نشسته اش را بار دیگر به حرکت در آورد و در رگهایش جاری سازد که در نوروز؛ جشن باززایی طبیعت بیش از هر چیز بدان نیاز افتد.

تعاملی است از سر تعلقی عمیق؛ زمین به ساکنانش و انسانها به یگانه ماوای خود. در این تعامل آنچه مبادله می شود فروتر از نماد نیست و از عمق هستی شناختی اش یارای فراتر رفتن ندارد، که این عمق خود ماوای همه ی نیازهایش می باشد؛ که خود گُستره هست و ذات و پندار. که انسانها بر همین پندارها تکیه می زنند و از این تکیه ها گام بر می دارند و از فرا به فرو می نگرند و از فرو به اُفقها خیره می شوند و در این خیرگی مبهوت می گردند و گاه به خود می آیند و گاه از خود بیرون می روند تا دل در گرو تعاملی بندند که نمادهایش از هستی معنا گرفته اند.

   سده فرا رسیده است تا از نماد آتش، معنای نور و گرما بار دیگر تبلور یابد؛ نور بر دل نشیند و گرما بر جان. هر آنچه دل دارد و هر آنچه جان، از این معنا زنده خواهد شد، متبلور می گردد و در این تبلور، تصاویری پدیدار خواهند شد که نابند و یگانه. درک این یگانگی خود معنای ناب زندگی است.    

-----------------------------------
* این یادداشت در مورخه ی یازدهم بهمن ماه 1390، در هفته نامه ی هاتف منتشر شده است.