نوروز، بازآفريني‌ حركت‌ زندگي‌ در تكاپوي‌ اراده‌هاي‌ مقهور
نسرين‌ پورهمرنگ‌
 

     نوروز به‌ يادگار مانده‌ از دورانهاي‌ مه‌گرفته‌ و وهم‌آلود حيات‌ بشري‌ بر روي‌ كره‌ي‌ خاكي‌ است. دورانهايي‌ كه‌ زمان‌ برترين‌ قرارگاه‌ آدميان‌ بوده‌ است. اگر چه‌ هنوز هم‌ اينچنين‌ است، اما با يك‌ تفاوت‌ اصلي‌ و آن‌ تبلور و ظهور زمان‌ در آميزش‌ با مفاهيم‌ طبيعت‌ است‌ در مقايسه‌ با زمانهايي‌ كه‌ طبيعت‌ جز در سايه‌ قرار نداشته‌ و ندارد. زمان‌ همواره‌ با مفاهيم‌ برساخته‌ است‌ كه‌ اعلام‌ حضور مي‌كند و لحظه‌هاي‌ درك‌ مفاهيم‌ يا هنگامه‌هاي‌ رفتن‌ به‌ سر وقت‌ مفاهيم‌ دوره‌يي‌ و عادت‌ شده‌ و يا حادث‌ شده، زمان‌ را مي‌سازند. خلاي‌ مفاهيم‌ و معنا، همان‌ بي‌زماني‌ است‌ و آن‌ گاه‌ كه‌ سخن‌ از خاستگاه‌ نخستين‌ و صبح‌گاه‌ آغازين‌ حيات‌ بشري‌ بر روي‌ كره‌ي‌ خاكي‌ مي‌رود منظور همان‌ مقطعي‌ است‌ كه‌ شناخت‌ و آگاهي‌ بشري‌ راهي‌ به‌ پيشتر از آن‌ ندارد و اگر نگوييم‌ در خلا كه‌ در فقر و تهيدستي‌ معنا غوطه‌ ور است.

   نوروز ميراث‌ به‌ يادگار مانده‌ از دوراني‌ است‌ كه‌ بشر در جست‌ وجوي‌ معنا - معناهايي‌ كه‌ به‌ پرسش‌هاي‌ كيستي‌ و چيستي‌ او پاسخ‌ دهد - چيزي‌ به‌ جز طبيعت‌ بكر و عريان‌ در پيرامون‌ خود ندارد، از قضا همين‌ بكر و دست‌ نخوردگي‌ است‌ كه‌ در آميزش‌ با ذهن‌ و احساسات‌ و نگاههاي‌ جست‌ و جوگرش‌ هزاران‌ وهم‌ و خيال‌ مي‌آفريند. آنچه‌ اين‌ جست‌ و جو و هر جست‌ وجوي‌ ديگري‌ را سامان‌ مي‌دهد و به‌ پيش‌ مي‌برد اراده‌يي‌ است‌ كه‌ انرژي‌ خود را از خواهش‌ها و اميالي‌ مي‌گيرد كه‌ در هر زمان‌ و هر شرايط‌ اهدافي‌ را دنبال‌ مي‌كنند. مفاهيمي‌ كه‌ در هر زمان‌ در نقش‌ قرارگاه‌ و يا معبدي‌ براي‌ انسانها ظاهر مي‌شوند مدد رساننده‌ و يا نيرو دهنده‌ به‌ اراده‌يي‌ هستند كه‌ اهدافي‌ مشخص‌ را جست‌ و جو مي‌كنند

.    نوروز قرارگاه‌ آدمياني‌ است‌ كه‌ معناهاي‌ زندگي‌شان‌ از ستبري، عظمت، تقدس، رمز و راز، وهم‌ آلودگي، نيروهاي‌ متعدد مافوق‌ طبيعي‌ و دست‌ نيافتني‌ و... اندوده‌ شده‌ است. بشر در ساده‌ترين‌ شكل‌ ممكن‌ بدون‌ وجود سطوح‌ و طبقات‌ اجتماعي، نهادها و مراتب‌ پيچيده‌ و متعدد، دلبستگي‌ها و به‌ تبع‌ آن‌ مشغله‌هاي‌ پي‌ در پي‌ زندگي‌ مي‌كند. زندگي‌ و زيستن‌ جز يك‌ تناسب‌ نيست، تناسبي‌ كه‌ ميان‌ خويشتن‌ (همان‌ موجود) با پيرامون‌ ايجاد مي‌شود و در اين‌ تناسب‌ يا تعادل‌ برقرار است، يا فرادستي‌ يا فرودستي.

    نوروز يادگاران‌ دوراني‌ است‌ كه‌ در سويه‌هاي‌ ديگر تناسب‌ زندگي‌ بشر گزينه‌هاي‌ طبيعت‌ قرار دارد، آبي‌ آسمان‌ و خاكي‌ زمين، سبزي‌ كشترازها و سياهي‌ وهم‌ آلود جنگلهاي‌ انبوه، ماه‌ و خورشيد و ستارگان، رودها و درياها و چشمه‌ها، سردي‌ زمستان‌ و گرماي‌ تابستان، مرگ‌ طبيعت‌ در زمستان‌ و باززايي‌ آن‌ در تابستان‌ و در سويه‌ي‌ آدمي‌ تكرار زاد و ولد و مرگ‌ و زندگي، درست‌ بمانند آنچه‌ در طبيعت‌ مي‌گذرد. احساسي‌ كه‌ از تماشاي‌ اين‌ تناسب‌ در بشري‌ كه‌ معناهاي‌ برجسته‌ي‌ زندگي‌اش‌ در مرگ‌ و زندگي‌ و زاد و ولد نمايان‌ مي‌شود، فرودستي‌ و ضعف‌ است‌ در مقابل‌ طبيعتي‌ كه‌ دستان‌ پرقدرتش‌ هر بار جامه‌يي‌ بر تن‌ خود مي‌كند و نمايشي‌ را به‌ صحنه‌ مي‌آورد كه‌ آدمي‌ را ياراي‌ كنار زدن‌ و پس‌ زدنش‌ نيست.

    اراده‌ي‌ انساني‌ كه‌ به‌ مدد قوه‌ي‌ درك‌ و هوشش، مفهوم‌ زيستن‌ و زندگي‌ را درك‌ مي‌كند و همين‌ درك‌ او را از تقابل‌ با مفهوم‌ مرگ‌ و نيستي‌ دچار هراس‌ مي‌كند (همان‌ تناسبي‌ كه‌ پيشتر بدان‌ اشاره‌ شد) معطوف‌ به‌ نيروي‌ مهيب، پرقدرت‌ و پر رمز و راز طبيعت‌ مي‌شود. طبيعت‌ همچون‌ مستبدي‌ است‌ كه‌ بر زندگي‌ او حاكم‌ است. نيمي‌ از وجودش‌ خير است‌ كه‌ بهار و نور و گرما و تابستان‌ و رستني‌ها و نعمت‌ و به‌ بار مي‌آورد و نيمي‌ ديگر شر است‌ كه‌ سردي‌ و زمستان‌ و تاريكي‌ و مرگ‌ و نابودي‌ به‌ دنبال‌ دارد. اما كيست‌ كه‌ نداند كه‌ نعمتهاي‌ زمان‌ نور و گرما در گرو سرما و يخبندان‌هاي‌ هنگامه‌ي‌ سرما و تاريكي‌ است؟ كيست‌ كه‌ نداند كه‌ با وجود سرما و زمستان‌ است‌ كه‌ بهار و گرما و تابستان‌ مفهوم‌ پيدا مي‌كند و يا تجلي‌ و ظهور مي‌يابد و اين‌ خود دليلي‌ است‌ بر مطلق‌ نبودن‌ شر آنگاه‌ كه‌ مفهوم‌ خير به‌ واسطه‌ي‌ وجود آن‌ درك‌ مي‌شود و مطلق‌ نبودن‌ خير، آنگاه‌ كه‌ در پي‌ زايشهاي‌ مكرر طبيعت‌ مرگ‌ و نيستي‌ فرا مي‌رسد چرا كه‌ ديگر نيرو و انرژيي‌ براي‌ برپا ماندن‌ و ايستادن‌ برايش‌ باقي‌ نمانده‌ است.

    اگر چه‌ اراده‌ي‌ بشر در عصري‌ كه‌ طبيعت‌ عمده‌ترين‌ معناي‌ زندگي‌اش‌ را تشكيل‌ مي‌دهد يعني‌ همان‌ مستبدي‌ كه‌ سنگيني‌ وجودش‌ سهل‌تر از هر وجود بي‌وزني‌ حس‌ مي‌شود اراده‌يي‌ است‌ مقهور طبيعت. اما اين‌ مقهوريت‌ به‌ هيچوجه‌ مطلق‌ نيست، همانگونه‌ كه‌ ساير مفاهيم. چرا كه‌ تجربه‌ي‌ سالها زيستن‌ و زادن‌ و مشاهده‌ي‌ مرگ‌ و مير، او را به‌ اين‌ اندازه‌ از شناخت‌ رسانيده‌ است‌ كه‌ زمانهاي‌ فراز و فرود اراده‌ي‌ طبيعت‌ را به‌ درستي‌ تقسيم‌ بندي‌ كند و يك‌ دوره‌ي‌ آن‌ را به‌ چهار فصل‌ و هر فصل‌ را به‌ سه‌ ماه‌ تقسيم‌ نمايد و در هر تقسيم‌ بندي‌ برنامه‌ هايي‌ را براي‌ خود تدارك‌ ببيند آنگونه‌ كه‌ بتواند از خلال‌ اين‌ برنامه‌ها اراده‌اش‌ كه‌ حفظ‌ بقا و زندگي‌ بخشيدن‌ به‌ زندگي‌ و ادامه‌ي‌ ادامه‌ دادن‌ است‌ را تحقق‌ بخشد.

    اگر چه‌ اراده‌ي‌ بشر نخستين‌ (همان‌ نخستيني‌ كه‌ مفاهيم‌ مترتب‌ پيشتر از آن‌ براي‌ براي‌ ما بي‌مفهوم‌ و در نتيجه‌ بي‌زمان‌ مي‌نمايد) اراده‌يي‌ است‌ مقهور اراده‌ي‌ طبيعت، اما بشر آنقدر زيرك‌ است‌ كه‌ مي‌تواند از سنگيني‌ معنايي‌ كه‌ خود از سر ناگزيري‌ بر زمان‌ بسته‌ است‌ جان‌ سالم‌ بيرون‌ بكشد و اراده‌اش‌ را از خلل‌ و فرجي‌ كه‌ مي‌يابد به‌ بيرون‌ هدايت‌ كند و راه‌ به‌ پيش‌ برد. طبيعت‌ نخستين‌ حاكم‌ مستبد بر اراده‌ي‌ بشر است‌ اما همچون‌ همه‌ي‌ مستبدان‌ بزرگ‌ اين‌ بزرگترين‌ حسن‌ را دارد كه‌ توجه‌ صاحب‌ ارادگان‌ محكوم‌ و فرودست‌ را معطوف‌ مفاهيم‌ بلندي‌ مي‌كند كه‌ در تقابل‌ با معناهاي‌ وجود حاكم‌ مستبد شكل‌ مي‌گيرد و ترسيم‌ مي‌شود و نمايان‌ مي‌گردد و در افقهاي‌ دور دست‌ امتداد مي‌يابد.

    اگر شر است، در تقابل‌ با آن‌ خير ابدي‌ است‌ كه‌ وجود پيدا مي‌كند. سياهي، سپيدي‌ را نمايان‌ مي‌سازد و سردي‌ و تيرگي‌ عشق‌ و نور و آفتاب‌ را مي‌پروراند. بشر عصر اساطير در ديدگان‌ جست‌ و جوگرش‌ مدام‌ شاهد چرخ‌ زدنها و رقاصي‌هاي‌ طبيعت‌ است‌ ؛رقاصي‌ و چرخ‌ زدن‌ در ميدان‌ بازي‌ مرگ‌ و زندگي.

  هم‌ از اين‌ رو بشر عصر اساطير عميق‌ترين، وهم‌ آورترين‌ و رمز و راز آلودترين‌ درك‌ را از اين‌ بازي‌ مداوم‌ و مكرر مرگ‌ و زندگي‌ دارد.  مرگ‌ و زندگي، زاياندن‌ و ميراندن، سياهي‌ و سپيد، خير و شر و... جملگي‌ مفاهيمي‌ بلند هستند كه‌ از ذهن‌ به‌ سوي‌ افقهايي‌ در دوردست‌ ترسيم‌ مي‌شوند. در اين‌ ترسيم‌ اضطراب‌ آلود، عظمت‌ و بزرگي‌ است‌ كه‌ متجلي‌ مي‌شود. اين‌ تجلي‌ آنقدر خيره‌كننده‌ است‌ كه‌ نمي‌توان‌ از باورِ‌ در آويختن‌ اراده‌ي‌ مقهور با آن‌ لحظه‌يي‌ رهيد و يا ذره‌يي‌ ترديد روا داشت. اصلاً‌ ترديد محلي‌ از اعراب‌ ندارد. از قضا همين‌ بي‌ترديدي‌ است‌ كه‌ سبب‌ مي‌شود صاحب‌ اراده‌ قدم‌ در پيش‌ بگذارد و پيش‌ از آنكه‌ قدم‌ بردارد براي‌ قدمهايش‌ برنامه‌ ريزي‌ كند بدون‌ آنكه‌ بخواهد پس‌ و پيش‌ امور را بپايد و در هر پاييدني‌ هزاران‌ اما و اگر در كار آورد و در خم‌ هر اما و اگري‌ شاهد فروريختن‌ بخشي‌ از اراده‌اش‌ باشد آن‌ چنانكه‌ پس‌ از طي‌ مسيري‌ اندك‌ از پاي‌ بايستد و ناتوان‌ و تهي‌ از هر گونه‌ نيرويي‌ كه‌ اراده‌اش‌ را دوباره‌ برپاي‌ دارد از پاي‌ نشنيد و فرو ريزد؛ يعني‌ همان‌ حكايتي‌ كه‌ براي‌ بشر امروز به‌ دغدغه‌يي‌ دائمي‌ تبديل‌ شده‌ است.

    سخن‌ بر سر جايگاه‌ و وضعيت‌ اراده‌ي‌ انسانها است‌ آنگاه‌ كه‌ برجسته‌ترين‌ مفهوم‌ زمانش‌ را، طبيعت‌ رمز و رازآلود از آن‌ خود نموده‌ بود و اين‌ گاه‌ كه‌ حضور طبيعت‌ و چرح‌ زدنهاي‌ آن‌ را اصلاً‌ حس‌ نمي‌كند چرا كه‌ اراده‌اش‌ اين‌ بار مقهور معاني‌ متعددي‌ است‌ كه‌ طبيعت‌ برساخته‌ي‌ خودش‌ بر او تحميل‌ كرده‌ است‌ و آدمي‌ همواره‌ زماني‌ به‌ تعدي‌ و تجاوز دست‌ مي‌زند و استبداد پيشه‌ مي‌كند كه‌ قادر به‌ درك‌ كردن‌ و فهم‌ كردن‌ نباشد، نبيند و در گستره‌يي‌ مملو از ديدني‌ها گام‌ بردارد و شتاب‌ بگيرد.

    نوروز تبلور زماني‌ است‌ كه‌ بشر براي‌ راه‌ رفتن‌ و چرخاندن‌ چرخه‌ي‌ زندگي، قدمگاه‌ و تكيه‌گاهي‌ به‌ جز طبيعت‌ ندارد. بايد بر روي‌ زمين‌ بكارد و بر روي‌ زمين‌ درو كند، از زمين‌ بگيرد و به‌ زمين‌ باز پس‌ دهد و در اين‌ دادنها و ستاندنها چشم‌ بر آسمان‌ بدوزد كه‌ باران‌ رحمتش‌ را به‌ موقع‌ بر او ببارد و آفتاب‌ زندگي‌ بخشش‌اش‌ را به‌ هنگامه‌ بر او بتاباند. در همين‌ چشم‌ دوختن‌ها است‌ كه‌ دلبستگي‌ها ايجاد مي‌شود و مي‌توان‌ در جمال‌ دلبر رنگها را ديد و نقشها را. اين‌ رنگها و نقشها را به‌ لحظه‌ها پيوند زد و در زمان‌ متبلور ساخت‌ و تيرگان‌ را آفريد و مهرگان‌ را، سده‌ را، بهمنجه‌ را، سير سور را و چهارشنبه‌ي‌ آخر سال‌ را، چله‌ي‌ كوچك‌ و چله‌ي‌ بزرگ‌ را و البته‌ نوروز زيبا و پرطراوت‌ را، كه‌ نقش‌ و نگاره‌هاي‌ دلبر به‌ اوج‌ مي‌رسد و طنازيهايش‌ طاقت‌ از كف‌ بيننده‌ برون‌ مي‌برد. امروز نوروز ميراثي‌ است‌ به‌ يادگار مانده‌ از روزگاران‌ بس‌ قديم‌ در دست‌ انسانهايي‌ كه‌ اراده‌شان‌ نه‌ مقهور طبيعت‌ كه‌ قاهر بر طبيعت‌ است. او از مقهوريتي‌ جسته‌ است‌ اما اراده‌اش‌ در بند دها و صدها بند و قهر گرفتار آمده‌ است‌ به‌ گونه‌يي‌ كه‌ ديگر سخن‌ از اراده‌ گفتن‌ اندكي‌ بي‌معنا مي‌نمايد و اين‌ بي‌معنايي‌ ناشي‌ از هزاران‌ هزار نسبتي‌ است‌ كه‌ بر اراده‌اش‌ نيرو وارد مي‌كنند و او را به‌ پس‌ و پيش‌ و اين‌ سو و آن‌ سو مي‌كشند و او براي‌ برداشتن‌ قدمهاي‌ طولاني‌ كه‌ جابه‌جايي‌ هر قدمي، بايد به‌ دهها و صدها مفهومي‌ كه‌ هر لحظه‌ بر ذهن‌ او آوار مي‌شوند در آويزد و حساب‌ پس‌ دهد و پيس‌ و پيش‌ قضايا را بسنجد. در همين‌ در آويختن‌ها و حساب‌ پس‌ دادنهااست‌ كه‌ اراده‌اش‌ سستي‌ مي‌گيرد و قوتش‌ كاستي، و در سسستي‌ و كاستي‌ آنچه‌ فرو مي‌ريزد عزت‌ و عظمت‌ و بزرگواري‌ است، بخشش‌ و مدارا است، سهل‌گيري‌ و آسان‌ پنداري‌ است‌ ، سبكبالي‌ و گشاده‌ دستي‌ است، و نه‌ دركي‌ از ابتدا و انتها وجود دارد، نه‌ فرصتي‌ براي‌ پرداختن‌ به‌ آن. همان‌ اندازه‌ كه‌ عظمت‌ مرگ‌ فرو ريخته‌ است‌ عظمت‌ زندگي‌ نيز.

در زاييدن‌ها عشق‌ نيست‌ و در زايانيدن‌ها درك‌ لذت‌ هستي.

    نوروز ميراث‌ طبيعتي‌ است‌ كه‌ استواريش‌ فرو ريختني‌ نبود و محاسبه‌اش‌ قابل‌ اعتماد. مي‌شد قدمها و گامها را با آن‌ سنجيد و با حركت‌ آن‌ منطبق‌ كرد. امروز نوروز ميراث‌ انسانهايي‌ است‌ كه‌ هر لحظه‌ باورهايشان‌ فرو مي‌ريزد و باورهاي‌ ديگري‌ در مقابلشان‌ قد راست‌ مي‌كند. پيش‌ از آنكه‌ به‌ باوري‌ تكيه‌ شود و آرامش‌ حاصل‌ از اين‌ تكيه‌ كردن‌ فهم‌ گردد فرو مي‌ريزد و در اين‌ فرو ريختن‌هاي‌ مكرر بي‌احساسي‌ و بي‌تفاوتي‌ است‌ كه‌ پشت‌ هم، بدون‌ وقفه‌ زاييده‌ مي‌شوند. اما نوروز در اين‌ گردباد حاصل‌ از فرو ريختن‌ هاي‌ مكرر باز هم‌ ثابت‌ و استوار پا برجا مانده‌ است‌ تا هركس‌ كه‌ بخواهد دمي‌ در سايه‌ سارش‌ بياسايد و نفسي‌ تازه‌ كند، تا از تازگي‌اش‌ جهاني‌ خوش‌ عطر و بو شود و زندگي‌ بزايد و حركت‌ و رستن.