نیچه؛ فراسوی خیر و شر

 نسرین پورهمرنگ

 

   در سال 1844 در ایالت ساکسونی آلمان نوزادی دیده به جهان گشود که بعدها به ویژه پس از مرگش، آوازه ی شهرتش نه تنها مکان که زمان حیاتش را نیز در نوردید و به هر گوشه و کناری و هر مرکز و ماوایی که سری برای اندیشیدن و زبانی برای سخن گفتن وجود داشت، رسوخ نمود.

   فریدریش نیچه دانش آموخته ی برجسته ی زبان و معارف لاتین و یونانی در کنار هگل ، مارکس و شوپنهاور، شهرتی بسیار فراتر از وادی فلسفه یافته است و در حوزه های علوم سیاسی، هنر و ادبیات نیز جلوه هایی تماشایی دارد.

   در رجوع به نقدها و نمایشنامه های نویسنده ی ایرلندی برنارد شاو شعرهای باتلرییتسی، شاعر ایرلندی و رمانها و شعرهای هنرمند انگلیسی دی اچ لارنس، به وضوح می توان تاثیرگذاری اندیشه های نیچه را مشاهده نمود. وقتی به کرسی استادی دانشگاه بازل دست یافت بیست و پنج سال بیشتر نداشت و این رویداد تا آن زمان بی سابقه بود. اما نیچه به ادامه ی تدریس در دانشگاه اقبال نشان نداد، از تدریس کناره گرفت و در کنج عزلت به تاملات فلسفی مشغول شد. در دوران جنگ فرانسه پروس به طور داوطلب به نیروی ارتش پیوست و در جوخه های پزشکی به خدمت مشغول شد. او سپس به علت بیماری از خدمت در ارتش مرخص شد. پس از کناره گیری از تدریس در دانشگاه، مشغول نوشتن شد و آثار متعددی از قلمش پدیدار گشت. این آثار به طور عمده شامل مجموعه مقاله ها و گزین گویه هایی است که از مشهورترین آنها می توان به "زایش تراژدی"، "تبارشناسی اخلاق"، "حکمت شادان"، "فلسفه در عصر تراژیک یونانیان"، "غروب بت ها"، "فراسوی نیک و بد" و "زیاده انسانی" اشاره کرد. او در ابتدای کارش بسیار متاثر از شوپنهاور و ریچارد واگنر موسیقیدان آلمانی بود. نیچه کتاب "زایش تراژدی" را در سال 1872 متاثر از اندیشه های واگنر نوشت.

نیچه گمان می کرد که واگنر درصدد آفریدن فرهنگ تازه ای برای آلمان بود، فرهنگی شبیه به فرهنگ یونان قدیم و لیکن متفاوت با آن، احساسات او درباره ی واگنر پس از جشنواره ی بایروت در 1876 به طور مبالغه آمیزی تغییر کرد.(تایشمن ووایت 1379: ص137)

   نیچه در اواخر عمرش درصدد برآمد تا نظام فکری منسجمی برپا کند، خواست که تمام موضوعات اصلی را که به آنها پرداخته بود را در یک اثر جامع گرد آورد، اما بیماری مجالش نداد. البته او در طول دوره ی زندگیش با بیماری دست به گریبان بود، اگرچه توانسته بود بیماریش را کنترل نماید، اما از سال 1889 به بعد سفلیس به کلی بر او غلبه کرد و گویند جنونش نیز معلول همین بیماری بود. نیچه در سال 1900 دیده از جهان فرو بست. در این سالهایی که بیماری بر او غلبه کرده بود، خواهرش الیزابت مراقبت از وی را بر عهده می گیرد. او پس از مرگ نیچه و در جریان شکلگیری حزب نازی به حمایت از آنان اقدام می کند و اصرار داشت که اگر نیچه زنده بود، او نیز با نازیها همراه می شد. نازیها خود را طرفدار اندیشه های نیچه می پنداشتند و ابرانسان نیچه را انسان آریایی می دانستند. انتقادهای نیچه به دین یهود نیز خود تقویت کننده ی تردیدها درباره ی تاثیرگذاری نیچه بر ایدئولوژی نازیسم است. 

انکار قلمرو دیانت

   نیچه نخستین فیلسوفی است که با صراحت و به طور جدی از مرگ خدا و دینداردی در غرب سخن به میان می آورد. سخت ترین حمله ها به آیینهای مسیحیت و یهودیت از جانب کسی صورت می گیرد که خود یک روحانی زاده بود. پدرش کشیش کلسیای لوتری بود و هنگامی که نیچه پنج سال بیشتر نداشت از دنیا رفت. مادرش نیز زنی مذهبی بود و دوست داشت فرزندش کشیش شود، از همین رو او را روانه ی مدرسه ی شبانه روزی شولپفورتا(Schulpforta) معروفترین مدرسه ی شبانه روزی  پروتستانها در آلمان کرد. اما حمله ی نیچه به مسیحیت و یهودیت حمله یی خشن و جدی است و به مثابه یک بنیان، چشم اندازی برای سایر نگره هایش فراهم می کند.

   او در "حکمت شادان" (که در فارسی دانش طربناک نیز ترجمه شده است) در یک گزین گویه ذیل عنوان "شرایط وجودی خدا" چنین می گوید: لوتر به حق گفته است که خدای مسیح بدون خردمندان نمی توانست باقی بماند؛ اما چیزی که لوتر خوب نگفته آن است که خدای مسیح بدون بی خردان اصلاً نمی توانست باقی بماند. (نیچه، 1377: ص198)

   هیچ چیز در مسیحیت وجود ندارد که نظر مثبت نیچه را به خود جلب کند، از خدای مسیحیت گرفته تا مرام مسیحیان، جملگی مورد غصب و نفرت نیچه است. بودا گفته است که "احسان کننده خود را تملق مگویید." این جمله را در یک کلیسای مسیحی بازگویید تا ببینید که هوا از هر آنچه که مسیحی است پاک خواهد شد. (نیچه، 1377: ص204)

   فیلسوف آلمانی معتقد است که زندگی ما بر اساس عرف و قرارداد بنا نهاده شده است و فقط اندکی کنجکاوی لازم است تا هر آنچه را که بدانها باور داریم مردود بشماریم. ما باید بر اساس احساسات صمیمانه ی خود ارزشهایمان را دوباره بنا کنیم. او با پیام تکان دهنده ی خود "خدا مرده است" مهر باطل شد بر تفسیر اخلاقی از زندگی و پنداشتن غایت و معاد برای هستی می کوبد. برادران شما را سوگند می دهم که به زمین و فادار بمانید و باور ندارید آنانی را که با شما از امیدهای ابرزمینی سخن می گویند. اینان زهر پالایند چه خود دانند یا ندانند.(نیچه ،1376:ص22)

   تلاش و اشتیاق نیچه برای "آری" گفتن به زندگی زمینی است. با وجود آنکه او زندگی را تراژیک می بیند و در زندگی شخصی خود از تنهایی و بیماری و ناکامی رنج فراوان می برد، اما با جدیت کامل به زندگی آری می گوید و خود را در مقابل شوپنهاور قرار می دهد و او را "نه گوی" وصف می کند. روزگاری کفران خدا بزرگترین کفران بود، اما خدا مرد و در پی آن این کفرگویان نیز بمردند. اکنون کفران زمین سهمگین ترین کفران است... روزگاری روان به خواری در تن می نگریست و در آن روزگار این خوار داشتن والاترین کار بود. روان تن را رنجور و تکیده و گرسنگی کشیده می خواست و اینسان در اندیشه ی گریز از تن و زمین بود. (نیچه 1376:ص 23)

   نیچه با همه ی مبانی اخلاقی مسیحیت در تضاد است؛ کمک به دردمندان، شفقت با مستمندان، دوست داشتن فقرا و... نوک حمله ی نیچه متوجه ی آموزه های مسیحیت است نه شخص عیسی مسیح. او می گوید مسیحیت طرفدار بازنده ها است، طرفدار کسانی که نمی توانند روی پای خود بایستند و نیاز به شفقت و دلسوزی دارند. او می پرسد بزرگترین خطر در کجاست؟ و خود پاسخ می دهد در دلسوزی (نیچه، 1377: ص242)

   انکار کردن نعمتهای زمین خطرناکترین بیانیه ی مسیحیت است. این قطعنامه مسیحیت که جهان زشت و زننده است جهان را زشت و زننده کرد. (پیشین،ص 198)
نیچه می گوید ترویج زهد و مرگ در راه خدا اهرمی برای قدرت کلیسا است.

  مسیحیت از میل شدید خودکشی که در زمان پیداش آن رایج بود استفاده کرد واز آن اهرمی برای قدرت خود ساخت. از این میل دو شکل خودکشی باقی ماند و والاترین منزلت برای آن در نظر گرفته شد، بزرگترین امیدها قرین آنها گشت و سایر اشکال خودکشی با خشن ترین روش ممنوع شد. شهادت و مرگ تدریجی زاهد، همان دو شکلی هستند که مجاز شمرده شدند. (پیشین، ص 198)
   البته نیچه یهودیت را نیز به اندازه ی مسیحیت انکار می کند و معتقد است وجود کسی چون مسیح جز در چشم اندازی یهودی امکان پذیر نبود. (پیشین،ص 201)

 مرزهای انکار گسترده می شود: اخلاق دنیوی، اخلاق توده ی مردم

   مخالفت نیچه فقط محدود به آموزه های اخلاقی آیین مسیحیت نمی شود، او به فلاسفه ی اخلفقی همچون کانت و فلاسفه ی اصالت فایده که در زمان خود نیچه از آوازه ی فراوانی  برخوردار بودند نیز معترض است، زیرا در اخلاقیات دنیوی بر جنبه ی عام قضایا استناد می شود. او "عام" و "عامی" را یکسان می پندارد و مفهوم تحقیر آمیزی از آن برداشت می کند. مراتب والای بزرگی و نیکی به راحتی در میان انسانها یافت نمی شود و آنچه دیده می شود، ویژگیهای حقیر عامیانه است که در میان توده ی مردم به راحتی قابل مشاهده است و آن دسته از مبانی اخلاقی که فلاسفه ی اخلاق مطرح کرده اند، مستند شده به همین ویژگیهای عامیانه است. پرفسور جی. پی. استرن( J.P.Stern) در این باره توضیح روشنگری دارد:استناد به قدر مشترک افراد آدمی ناگزیر به معنای استناد به پایینترین عامل در آنها است، یعنی آنچه کمتر از هر چیز مایه ی امتیاز و برجستگی است. پس به این معنا همه ی قواعد و مقررات و شاید حتی بشود گفت همه ی قوانین به نظر او در خور گله ی عوام است و بس. (مگی، 1377: ص355) از همین روست که نیچه سر سازگاری با دمکراسی و توده ی مردم را ندارد. نیچه به هیچ وجه فیلسوف طرفدار دمکراسی و عامه ی مردم نیست . فیلسوف انسانهای بزگوار و والاست و بنابر این ایدئولوژی دمکراسی یا حکومت عامه برای او کوچکترین ارزش و کششی ندارد. (پیشین) بنابر این می توان درک کرد که چرا نیچه می گوید: شما با هدفی بزرگ نه فقط نسبت به اعمال و قضات خود، بلکه نسبت به خود عدالت برتر می شوید.(نیچه 1377: ص241)

   انسان والامنش نیازمند پای بندی به قوانین و مقررات نیست. محدودیتها و ملاحظات برای افراد عادی وضع شده است و ابرانسان خود قانون خود را وضع می کند. به چه چیزی ایمان داری؟ به اینکه باید اوزان همه چیز را از نو تعیین کرد. (پیشین)

   نیچه در پاسخ به سردبیر روزنامه بوند( Bund) که کتاب فراسوی نیک و بد نیچه را نقد کرده و نوشته بود این اثر کوششی است برای رها شدن از تمامی احساس های شریف، در غروب بتان چنین می نویسد: در پاسخ می خواهم به خود اجازه دهم و این پرسش را پیش بکشم که آیا ما به راستی اخلاقی تر شده ایم؟ این که همه ی عالم به آن باور دارند خود درست دلیلی است بر ضد آن... ما مردمان مدرن، با این همه نرمی و نازکی، با این همه شکنندگی، با این همه رعایتی که می کنیم و می بینیم به راستی گمان می کنیم... پیشرفتی است مثبت که ما را از مردمان روزگار رنسانس بسی فراتر می برد... هیچ اخلاقی نیست که به خودی خود ارزشی داشته باشد... (نیچه 1381، ص135) 

زایش تراژدی

   نیچه در زبان و معارف لاتین و یونانی دانشمندی درخشان است و اطلاعات عمیقی درباره ی یونان باستان داشت. او دوران پیش از سقراط را دورانی باشکوه در تاریخ یونان می داند. در این دوره نیرو، نیکخواهی ، زیبایی و درک تراژیک هستی بر فضای زندگی بشر حاکم است. اما پس از آنکه ائوریپیدس (تراژدی نویس نامدار یونانی)، آریستوفانس (بزرگترین کمدی نویس یونان باستان) و سقراط ، پایشان به صحنه ی حیات یونان باز می شود همه چیز دگرگون می شود و روح زندگی از میان می رود. درک تراژیک هستی جای خود را به عقل می دهد و همه چیز در قالب استدلال ریخته می شود. ژرف اندیشی های باستان جای خود را به سخنرانیهای طولانی و ملال آور سقراط می دهد. نیچه همواره افلاطون را مورد ملامت قرار می هد. او انسانی را به مقام قهرمانی رسانید که تنها هنرش سخنوری بود. علاقه ی نیچه به فرهنگ یونان باستان از اینجا نشات می گرفت که او معتقد بود آنان خود ارزشهایشان را خلق می کردند و این ارزشها از منبعی ماورایی الهام نمی گرفت.

   اندیشه ی یونانی در دوره ی تراژیک ها یک بدبینی یا یک خوشبینی هنرمندانه است. داوری آنان در باب زندگی اهمیت بیشتری دارد... بی اعتمادی عمیق در قبال واقعیت. هیچ کس خدایی را که همه چیز را به بهترین وجه آفریده باشد نمی پذیرد. (نیچه، b1378: ص155)

   نیچه ارزشها را از نظر روانی و با مراجعه به نیازها تحلیل می کند، نیازهایی که هم جنبه ی فردی دارند و هم اجتماعی، اما بیشتر فردی هستند. رهیافت نیچه بیش از هر چیز یک رهیافت روانشناختی است، اگر چه او در زمینه ی روانشناسی و نه هیچ زمینه ی دیگری دستگاه فکری یکپارچه ای بنا نمی کند. نیچه در "زایش تراژی"، تراژدی را در مقابل دیالوگ افلاطونی قرار می دهد. تراژدی یونانی شکلی از آفرینش هنری است که با آمیختن بینش دیانوسی و نظم آپولونی می تواند  با هرج و مرج و وحشت حاکم  بر عالم وجود مقابله کند. دیالوگ افلاطونی دچار این خوش باوری  ساده لوحانه است که می توان به شناخت کامل واقعیت رسید. اما به اعتقاد نیچه واقعیتی وجود ندارد. (حقیقی 1379: ص151)

   نیچه از اینکه مردم از گفته های او درباره ی ارزشهای اخلاقی یکه بخورند و برآشفته شوند، نگران نیست، بر عکس او از این برآشفتگی استقبال نیز می کند. او می خواهد مردم سرشار از هستی باشند و حدی برای زنده بودن نشناسند. او نمی خواهد هیچ پنداری از عقل، حقیقت و یا اخلاق مانع سرشار شدن از زندگی و درک تراژیک هستی شود. یگانه ارزش زندگی خودِ زندگی است و باید همه ی ارزشها را از اصل حیات استخراج کرد. 

چند مفهوم اساسی دیگر

   در آثار نیچه به چند مفهوم اساسی دیگر نیز می توان برخورد. اراده ی معطوف به فدرت یکی از این مفاهیم است . در حالیکه شوپنهاور اراده را منشای همه ی بدیها در جهان و سرچشمه ی بدبختی نوع بشر به حساب می آورد، نیچه نظری کاملاً متفاوت ابراز می کند. اصل و اساس نیروی انسان اراده است و فرهنگی را می توان سالم و بی عیب تشخیص داد که این امکان را فراهم آورد تا اراده هر آنچه را می تواند به عمل در آورد. برای به عمل در آوردن اراده، انسان در تعارض با دیگران قرار می گیرد و در اینجا است که اراده ی معطوف به قدرت وارد عمل می شود و ناگزیر حق تجاوز به حقوق دیگران را نیز برای خود محفوظ می شمارد. البته اراده ی معطوف به قدرت هر گونه  ضعف و راحت طلبی و تن پروری را در نطفه خفه میکند.

مفهوم دیگر اصطلاح ابرمرد است که اینک به جزوی از زبان مردم تبدیل شده است. بسیاری گمان کرده اند که ابرمرد همان آیاریی موبور پاک نژاد مورد نظر هیتلر است، اما ابرمرد کسی است که می تواند در حد کمال دستاوردهای اراده ی معطوف به قدرت زندگی کند و خواست و اراده اش را تا به ابد تکرار کند. ابرمرد تا آخرین حد خواسته هایش آزاد و بهره مند از هستی است و از سرکوفتگی غرایز در او خبری نیست و در عین حال از بخل و کینه و تنگ نظری به شدت مبراست، او بلندنظر و بلند همت است.

   مفهوم دیگری که مورد توجه نیچه بوده تکرار ابدی است. به ظاهر نیچه قصد آن دارد که بگوید همه ی تاریخ یکسره تکرار می شود و همه چیز روی چرخه ی عظیمی دور می زند و بی پایان تکرار می شود. اگر چنین باشد شاید مشتاق آن باشیم که نیات، افکار و کردار منتسب به والامنشی بارها و بارها و تا به ابد در زندگی تکرار شود.

موضوع چهارم نظریه یی است که نیچه در باره ی ضرورت درک زیباشناختی یا هنری زندگی مطرح می کند. از نظر نیچه هیچ گونه ملکوت بلند مرتبه و متعالی خارج از محدوده ی دنیا وجود ندارد و ماوا و مقصودی خارج از دنیا نمی توان جست وجو کرد، بنابراین هر معنا و مفهومی که بخواهیم برای زندگی فراهم کنیم باید از خود زندگی استعاره بطلبیم. اهمیت و معنای زندگی در خود زندگی نهفته است، از همین رو زندگی را می توان همچون یک کار عظیم هنری درک کرد.

 نیچه و ایران باستان

   اگر چه تاریخ و فرهنگ اروپا و به ویژه روم و یونان باستان، بیشترین توجه نیچه را به خود جلب کرده است، اما او بی خبر از فرهنگهای باستانی آسیا و به ویژه چین، هند و ایران نیست. او بارها به توصیف "خرد" آسیایی می پردازد و از آن در برابر "عقل باوری" مدرن اروپایی ستایش می کند.

   مطالعه ی فرهنگ و تاریخ یونان سبب شد تا نیچه با فرهنگ ایران نیز آشنایی پیدا کند، زیرا ایران به عنوان یک ابرقدرت آسیایی با دولتهای روم و یونان درگیری دائمی داشت. نیچه از ایران باستان بسیار یاد می کند و شاهد دلبستگی او به فرهنگ ایران همین بس که مهمترین پیامهای فلسفی خود را از زبان "زرتشت" پیامبر ایرانی بیان می کند. او در مجموعه ی نوشته هایش دو باراز ایران  Persien))، چندین بار از ایرانی (Persisch) و یکبار هم از پیش ایرانی  vorpersisch)) یاد می کند. همچنین بیست و هشت بار از ایرانیان نام می برد و در "چنین گفت زرتشت" به هزاره ی بزرگ پادشاهی زرتشت اشاره می کند.

(Grosser Hazar )(آشوری،1383 ، روزنامه ی ایران)

   نیچه در "چنین گفت زرتشت" به جای املای معمول نام زرتشت در زبانهای اروپایی(Zoroaster)، از املای Zarathustra که تقریباًٌ شبیه به اصل آن در زبان پهلوی (Zarathushtra) است استفاده می کند. به نظر می رسد که نیچه قصد آن داشته تا ضمن پرداختن به اندیشه های نخستین بانی ستیزه ی دائمی "خیر و شر" در تاریخ بشریت (زرتشت؛ پیامبر باستانی ایران)، مخلوق خود را بیافریند و ضمن ادای احترام به این نخستین بانی، فلسفه اش را از زبان  زرتشت مورد علاقه  و نظر خود بیان نماید.

   زرتشت پیامبر ایرانی، پهنه ی هستی را میعادگاه ستیز دائمی اهورا و اهریمن و پیروانشان اعلام می کند و به نظر نیچه همین بیانیه مورد الهام بنیانگذار مسیحیت واقع گشته است، که هستی را پهنه ی گناه و کیفر جاودانه اعلام کرد. پیام زرتشت ایرانی پیام اخلاق باوری است و زرتشت نیچه اخلاق ناباوری را جار می زند و اعلامیه ی خود را در گذرگاه "انسان" به "ابرانسان" نصب می کند: زرتشت با مردم چینن گفت: من به شما ابرانسان را می آموزانم. انسان چیزی است که بر او چیره می باید شد. برای چیره شدن بر او چه کرده اید؟ (نیچه، 1376:ص 22)

   زرتشت نخستین اندیشه گر تاریخ است که حکم به نبرد خیر و شر می دهد و این نبرد در میدان اخلاق مداری و اخلاق ستیزی صورت می گیرد. اما زرتشت نیچه حکم به بر چیدن چوب بستها می دهد:اخلاق برای خانه سازان، آدمی بایستی آن گاه که خانه ساخته شد، چوب بستها را برچیند.
(نیچه، 1384:ص 222)

   نیچه در کتاب "اینک انسان" دلیل گزینش نام زرتشت را چنین بیان می کند: از من پرسیده شد، چنانکه باید پرسیده می شد، که نام زرتشت در دهان من، در دهان نخستین غیراخلاق گرا دقیقاًٌ به چه معناست، چرا که آنچه بی همتایی سهمناک آن ایرانی را در تاریخ می سازد، دقیقاً ضد آن است. زردشت نخستین فردی بود که چرخ موجود در طرز کار همه چیز را در مبارزه ی میان خیر و شر دید.
(نیچه
a  1378:ص 167)

   زرتشت پیامبر ایرانی نخستین کسی است که اخلاق را می آفریند و از نظر نیچه او باید نخستین کسی باشد که اشتباه خود را بازشناخته باشد. زرتشت درازمدتترین و بیشترین تجربه را نسبت به هر اندیشمند دیگر داراست و نیچه ادامه می دهد:

او نه تنها درازمدتترین و مهمترین تجربه را نسبت به هر اندیشمند دیگری داشته است کل تاریخ به واقع افکار تجربی پیش نهاده ی به اصطلاح نظم جهانی اخلاق است مهمتر از آن، زردشت از مجموع اندیشمندان دلیرتر بود. گفتن حقیقت و پرتاب خوب تیرکمان! این است فضیلت پارسی! آیا فهمیده شده ام؟ چیرگی برخود اخلاق از راه راستگویی، چیرگی بر خود اخلاق گرا و به ضد خود به من این است معنای نام زردشت از دهان من. (پیشین، ص 168)

   زرتشت پیامبر ایرانی، از همسخنی با خدا و پیام آوری از جانب او برای مردمان سخن می گوید و کتاب آسمانی بر مردم عرضه می دارد، اما زرتشت نیچه پیام دیگری دارد: "خدا مرده است!"، در بیانیه ی او شروع تاریخ دیگری بشارت داد شده است: شما را سوگند می دهم که به زمین وفادار مانید و باور ندارید آنانی را که با شما از امیدهای ابرزمینی سخن می گویند.

   نیچه به نام سعدی و حافظ نیز در آثار خود اشاره می کند و حکمتی را از سعدی نقل می کند. سعدی از خردمندی پرسید که این همه حکمت را از که آموختی؟ گفت از نابینایان که پای از جای برنمی دارند، مگر آنگه نخست زمین زیرپایشان را با عصا بیازمایند. البتنه نیچه هیچ تفسیری از این حکمت ارائه نمی دهد. نام حافظ ده بار درمجموعه آثار نیچه آمده است. نیچه به گوته علاقه مند بود و از دلبستگی گوته به حافظ خبر داشت. در بسیاری جاها که از گوته نام می برد نام حافظ را نیز بر زبان می آورد. حافظ نزد نیچه نماینده ی یک آزاده انسان شرقی است که زندگی را از سرشور و شوق پذیرا می شود، به زندگی عشق می ورزد و از لذتهایش استقبال می کند و به خطرها و بلایایش نیز پشت نمی کند. در پاره  نوشته یی  که پس از مرگ نیچه منتشر شد او بر یک فرصت از دست رفته ی تاریخی دریغ می خورد که چرا به جای رومیان، ایرانیان بر یونان چیره نشدند.به جای این رومیان چه خوب بود که ایرانیان سرور یونانیان می شدند. (1383، آشوری ، روزنامه ی ایران)

داریوش آشوری این جمله ی کوتاه نیچه را چنین تفسیر می کند:نیچه اینجا نیز گرایش خود به جهان بینی زمان باور ایرانیان در برابر متافیزیک یونانی را نشان می دهد. زیرا با فرمانروایی رومیان بر یونان، فرهنگ یونانی و متافیزیک فلسفی آن برفضای روم چیره شد و راه را برای ظهور مسیحیت و نگرش آخرت اندیش و زمان گریز و دید هیچ انگارانه آن نسبت به زندگانی زمینی گشود. نیچه بر آن است که مسیحیت در مقام دین مسکینان، زندگانی گذرای زمینی را به نام پادشاهی جاودانه آسمان رد می کند و بدین سان نگرش مثبت یا آری گوی به زندگی را بدل به  نگرش منفی می کند. حال آنکه فرمانروایی ایرانیان بر یونان، با نگرش مثبت شان به زندگی و زمان، می توانست روند این جریان را دگر کند و از یک رویداد شوم در تاریخ پیشگیری کند.(پیشین)

 پیشنهاد نیچه چیست؟

پس از مطالعه ی انتقادهای نیچه و اینکه او همه ی ارزشها را یکسره کنار می زند این پرسش مطرح می شود که نیچه به جای همه ی آن چیزهایی که کنار زده چه چیزی را پیشنهاد می کند؟

   نیچه می گوید خودت باش، تا به انتهای وجودت، لبریز از زندگی، سرشار از نشاط و سرشار از لذت زندگی. این سخن نیچه به مثابه ی یک مقدمه نیست. او هدف و مقصد هر گونه آیین اخلاقی را نیز همین می داند، یعنی پیش رفتن به سمت نشاط حیاتی.

   البته اینکه هر کسی خودش باشد و ارزشهای خود را بیافریند امر چندان ساده و سرراستی نیست. زندگی جمعی پایبندی به موازین و عرف را می طلبد، و از نظر نیچه قوانین برای حمایت از ضعفا وضع شده است، همانهایی که نیچه از شنیدن نامشان نیز بیزار است.

   نیچه به نتایج تعارض آمیز اندیشه هایش واقف بود، اما او کسی نبود که از تعارض بگریزد. مهم این بود که خواص بتوانند مطابق آنچه می پسندند عمل کنند و بر عوامی که جز مشتی اراذل و اوباش چیزی دیگر نیستند سیادت نمایند.

   افراد باید معیارهای خود را چنان انتخاب نمایند که حق حیات را پاسخگو باشد، باید عنان همه ی غرایز خود را رها کنند و به زنده بودن قائل باشند و بدانند که زندگی یگانه ترین ارزشها است و خود منشای همه ی ارزشها است.

   اعتراضها نسبت به فلسفه ی نیچه فراوان بوده است. او از این اعتراضها بر نمی آشفت، زیرا معتقد بود که جریان تکامل زندگی بشر همواره در مسیر از میدان به در کردن ضعیفها به وسیله ی قویها است. اگر افراد قوی میدان عمل را در اختیار نمی گرفتند، انسانها هیچگاه نمی توانستند بدویت را پشت سر بگذارند. یهودیان، مسیحیان، یونانیان و مشتی معلم اخلاق در طول تاریخ پیدا شدند، این مسیر را خلاف اخلاق پنداشتند و به آن معترض شدند. به نظر نیچه آنچه ما باید انجام دهیم آن است که به ارزشها و معیارهایی که تکامل و مدنیت را سبب شده اند بها بدهیم. حاصل چنین تمدنی ابرمرد است.

   نیچه در سال 1900 درگذشت، اما تاثیر اندیشه هایش پس از مرگ وی بسیار بیشتر از دوران حیاتش بود. هر چند که شاید بسیاری از این تاثیرات ناشی از سوء تعبیر اندیشه های نیچه باشد. در ذهن مردم اندیشه های نیچه با نازیسم پیوند پیدا کرد. نازیها واگنر را به عنوان موسیقیدان حزب خود و نیچه را به عنوان فیلسوف حزب به خودشان اختصاص دادند.

   پروفسور جی.پی. استرن که نویسنده ی آثار مشهور و معتبری درباره ی نیچه است، اعتقاد دارد که اتهام پیوند با نازیسم از بعضی جهات موجه است. هر چند که چیزهایی به مراتب مهمتر در نیچه وجود دارد که از نظر دار و دسته ی نازیها، کفرگویی محض پنداشته می شود.

--------------------------------------------

منابع:

1- آشوری، داریوش(1383)،نیچه و ایران، روزنامه ی ایران، ش 2815 و 2816

2- تایشمن، جنی و گراهام وایت(1379)، فلسفه ی اروپایی در عصر نو، ترجمه ی محمد سعید حنایی کاشانی، تهران، نشر مرکز

3- حقیقی، شاهرخ (1379)،گذار از مدرنیته؟ نیچه، فوکو، لیوتار،دریدا،- تهران، نشر آگه

4- مگی، بریان(1377)،فلاسفه ی بزرگ، ترجمه ی عزت الله فولادوند،تهران، انتشارات خوارزمی

5- نیچه، فریدریش (1376)،چنین گفت زرتشت، ترجمه ی داریوش آشوری، تهران، نشر آگه

6- نیچه، فریدریش(1377)، حکمت شادان، ترجمه ی جمال آل احمد، سعید کامران و حامد فولادوند، تهران، انتشارات جامی

7- نیچه، فریدریش(a1378)، انسان مصلوب(آنک انسان)، ترجمه ی رویا منجم، تهران، نشر مس

8- نیچه، فریدریش(b1378)، فلسفه در عصر تراژیک یونانیان، ترجمه ی مجید شریف، تهران، انتشارات جامی

9- نیچه، فریدریش(1381)، غروب بت ها، ترجمه ی داریوش آشوری، تهران، انتشارات آگه

10- نیچه،فریدریش(1384)،آواره و سایه اش، ترجمه ی علی عبداللهی، تهران، نشر مرکز