روانكاوي‌  در مقام‌ فيلسوف‌
بررسي‌ آرا و انديشه‌هاي‌ فريدريش‌ نيچه

نسرين‌ پورهمرنگ‌
 

    مي‌گويند هيچ‌ فيلسوفي‌ در ايران‌ از شهرت‌ و محبوبيت‌ نيچه‌ برخوردار نيست، اگر چنين‌ باشد رمز اين‌ محبوبيت‌ را بايد در نثر ويژه‌ و والاي‌ نيچه‌ از يكسو و انديشه‌هاي‌ روانكاوانه‌ي‌ او از سوي‌ ديگر جست‌وجو كرد. اولي‌ به‌ شعر مي‌زند و ذهن‌ شعر آشناي‌ ايرانيان‌ را نوازش‌ مي‌دهد و دومي‌ به‌ هزارتوي‌ انديشه‌ي‌ ايرانيان‌ نقب‌ مي‌زند و در واقع‌ آنان‌ را به‌ خودانديشي‌ وا مي‌دارد. بديهي‌ است‌ كه‌ انسان‌ بيشترين‌ باور و تاييد را نثار انديشه‌ و سخني‌ مي‌كند كه‌ مشابهت‌ آنها را با خود بيابد. تحليل‌ و تاييد نيچه‌ از آراي‌ زرتشت‌ پيامبر ايراني‌ مزيد بر علت‌ است. در سال‌ 1844 در ايالت‌ ساكسوني‌ آلمان‌ ديده‌ به‌ جهان‌ گشود. روحاني‌ زاده‌ بود و پدرش‌ كشيش‌ كليساي‌ لوتري. پدر را بيش‌ از آنكه‌ به‌ سن‌ پنج‌ سالگي‌ برسد از دست‌ داد. بنا به‌ تمايل‌ مادر كه‌ مي‌خواست‌ فرزند نيز راه‌ پدر در پيش‌ گيرد به‌ مدرسه‌ي‌ شبانه‌روزي‌ شولپفورتا كه‌ از آنِ‌ مسيحيان‌ پروتستان‌ در آلمان‌ بود رفت. تحصيلات‌ خود در دانشگاه‌ بن‌ را با فراگيري‌ علم‌ كلام‌ آغاز كرد. در ادامه‌ زبان‌ و معارف‌ لاتين‌ و يوناني‌ را فرا گرفت. در همان‌ اوان‌ جواني‌ به‌ عنواني‌ بي‌سابقه‌ در سن‌ بيست‌ و چند سالگي‌ دست‌ يافت؛ تصاحب‌ كرسي‌ استادي‌ دانشگاه‌ بن، اگر چه‌ بعدها اين‌ كرسي‌ را رها كرد و در كنج‌ عزلت‌ به‌ نوشتن‌ پرداخت.

    زايش‌ تراژدي، دانش‌ طربناك‌ فراسوي‌ نيك‌ و بد، تبار نامه‌ي‌ اخلاق،اراده‌ي‌ معطوف‌ به‌ قدرت، چنين‌ گفت‌ زرتشت‌ و... حاصل‌ انديشيدن‌ و نوشتن‌ بي‌وقفه‌ي‌ اوست. سير مدام‌ و وقفه‌ناپذير انديشه‌ در او كه‌ داراي‌ هوش‌ و نبوغ‌ فوق‌العاده‌ بود در دهه‌ي‌ آخر عمر كارش‌ را به‌ جنون‌ كشانيد واگر چه‌ گويند اين‌ جنون‌ ناشي‌ از بيماري‌ سيفيليسي‌ بوده‌ كه‌ وي‌ بدان‌ مبتلا بوده‌ است.

    آغاز قرن‌ بيستم؛ سال‌ 1900، آغاز بحرانهاي‌ حوزه‌ي‌ عقل‌ و فرهنگ‌ مدرن‌ كه‌ نيچه‌ خود از نخستين‌ و بزرگترين‌ حمله‌كنندگان‌ بدان‌ بود پايان‌ عمر فريدريش‌ نيچه‌ بود.  در بررسي‌ آراي‌ نيچه، تحليل‌ وي‌ از كنار رفتن‌ نظام‌ كليسايي‌ از صحنه‌ي‌ حيات‌ اجتماعي‌ و فردي‌ مردم‌ غرب‌ كه‌ وي‌ از آن‌ به‌ عنوان‌ «مرگ‌ خدا» ياد مي‌كند و انتقادات‌ بي‌شمار وي‌ به‌ اخلاق‌ مسيحي‌ و يهودي‌ و در كل‌ مقوله‌ي‌ اخلاق؛ كه‌ وي‌ آن‌ را ساخته‌ و پرداخته‌ي‌ بردگان‌ و عوام‌ گله‌صفت‌ براي‌ به‌ سلطه‌ كشاندن‌ اقليتِ‌ سرور مي‌داند بسيار برجسته‌ مي‌نمايد. براي‌ دريافت‌ بهتر انديشه‌هاي‌ نيچه‌ بايد خشم‌ و هيجاناتي‌ را كه‌ در قالب‌ كلمات‌ فرو ريخته‌ است‌ كنار زد و عصاره‌ي‌ كلام‌ را بيرون‌ كشيد، به‌ ويژه‌ كه‌ نيچه‌ اغلب‌ انديشه‌هايش‌ را به‌ شيوه‌ي‌ «گزيده‌ گويه» و جملات‌ كوتاه‌ و پاراگراف‌ و مقاله، با نثري‌ به‌ غايت‌ فصيح‌ و بليغ‌ بيان‌ كرده‌ است‌ كه‌ اگر خواننده‌ دل‌ به‌ نثر و زيبايي‌ مسحور كننده‌اش‌ بدهد از معنا و عمق‌ غافل‌ مي‌شود.

   به‌ نظر نيچه‌ بايد به‌ ارزيابي‌ دوباره‌ي‌ ارزشها اقدام‌ كرد. اين‌ ارزيابي‌ سبب‌ مي‌شود تا آنچه‌ را كه‌ تاكنون‌ بديهي‌ فرض‌ كرده‌ و به‌ آن‌ عمل‌ مي‌كرده‌ايم‌ (عمل‌ به‌ عرف) را مردود بشماريم‌ چرا كه‌ در خواهيم‌ يافت‌ تاكنون‌ اسير شيوه‌هايي‌ غيراصيل‌ و بي‌روح‌ بوده‌ايم. 

  البته‌ حمله‌ي‌ نيچه‌ تنها متوجه‌ اخلاق‌ مسيحي‌ نيست. او پي‌ريزيهاي‌ ايده‌اليستها را نيز مردود مي‌شمارد تا جايي‌ كه‌ وجوه‌ مشترك‌ نيچه‌ با فلاسفه‌ به‌ كمترين‌ ميزان‌ خود مي‌رسد. برعكس‌ به‌ قول‌ پروفسور جي. پي. استرن، استاد آلماني‌ دانشگاه‌ لندن‌ شباهتهايي‌ افزونتري‌ با الگوهاي‌ دراماتيكي‌ از قبيل‌ فاوست‌ و پرگينت‌ دارد.    حمله‌ي‌ نيچه‌ به‌ اخلاق‌ مشخصاً‌ چهار گروه‌ را فرا مي‌گيرد: بانيان‌ اخلاق‌ مسيحي، فلاسفه‌ي‌ اخلاق، عرف‌ و قراردادهاي‌ عوام، بخشي‌ از سنت‌ به‌ ارث‌ رسيده‌ي‌ يوناني.  

 حمله‌ي‌ نيچه‌ به‌ اخلاق‌ مسيحي‌ و البته‌ يهودي‌ مشهور است. او حمايت‌ از ضعيفان‌ و محرومان‌ و رحم‌ و شفقت‌ روا داشتن‌ بر اين‌ گروه‌ بي‌شمار را ظلم‌ كردن‌ بر گروه‌ اندك‌ شمار نخبگان‌ و سروران‌ و ساخته‌ و پرداخته‌ي‌ بندگان‌ براي‌ تسلط‌ بر سروران‌ و افراد ويژه‌ مي‌داند. مسيحيت‌ طرفدار بازنده‌ هاست؛ طرفدار كساني‌ كه‌ از ايستادن‌ روي‌ پاي‌ خود ناتوانند و حمايت‌ از اينان‌ جز تداوم‌ و تثبيت‌ اخلاق‌ بردگي‌ و ناتواني‌ چيز ديگري‌ نيست.

 البته‌ نيچه‌ مخالفتي‌ با اين‌ امر ندارد كه‌ توانگران‌ خود از ناتوان‌ پشتيباني‌ كنند. آنچه‌ نيچه‌ مخالف‌ آن‌ است‌ وضع‌ مقررات‌ و حاكميت‌ انديشه‌ي‌ حمايت‌ از ضعيفان‌ است. چرا كه‌ چنين‌ انديشه‌ و روشي‌ انسان‌ را به‌ خواري‌ و خفت‌ مي‌كشاند، انسان‌ را با نياز به‌ ترحم‌ به‌ بار مي‌آورد و او را از شور زندگي‌ تهي‌ مي‌سازد.    گروه‌ دومي‌ كه‌ نيچه‌ مورد حمله‌ قرار مي‌دهد فلاسفه‌ي‌ اخلاق‌ هستند. فلاسفه‌ي‌ اخلاق‌ از آن‌ رو مورد بي‌مهري‌ نيچه‌ قرار مي‌گيرند كه‌ دائم‌ در صدد ساختن‌ قواعد «كلي» و «عام» براي‌ همه‌ هستند.

نيچه‌ به‌ «امر مطلق» آن‌ گونه‌ كه‌ مورد نظر كانت‌ است‌ اعتقادي‌ ندارد.    از نظر او، انسانهاي‌ والا؛ كساني‌ كه‌ توانسته‌اند به‌ مراتب‌ بالاي‌ بزرگي‌ و سروري‌ برسند بسيار اندك‌ شمارند. از سويي‌ قوانيناخلاقي، قدر مشترك‌ انسانها را برجسته‌ مي‌كند كه‌ اين‌ قدر مشترك‌ پايين‌ترين‌ مرتبه‌ي‌ آدمي‌ است. بنابر اين‌ قوانين‌ اخلاقي‌ تاييد كننده‌ و تثبيت‌ كننده‌ي‌ پايين‌ترين‌ سطح‌ انسان‌ كه‌ در انسان‌ عامي‌ متبلور است‌ مي‌باشند. از همين‌ رو نيچه‌ عرف‌ و موازين‌ اخلاقي‌ و گزينه‌ها و گزيده‌هاي‌ انسانهاي‌ عامي‌ را نيز مورد حمله‌ قرار مي‌دهد. از آنچه‌ گفته‌ شد مي‌توان‌ دريافت‌ كه‌ چرا نيچه‌ ارزشي‌ براي‌ دمكراسي‌ و گزينش‌ انسانهاي‌ عادي‌ قائل‌ نيست. ايده‌ي‌ دمكراسي‌ براي‌ نيچه‌ كمترين‌ ارزش‌ و كششي‌ ندارد. نيچه‌ از كليت‌ گرايي‌ و مقررات‌ يكسان‌ ساز اخلاقي‌ مسيحي، اخلاق‌ فلاسفه‌ي‌ اخلاق‌ و عرف‌ عوام‌ بيزار است‌ و معتقد است‌ بزرگمرد و والاتباران‌ نبايد در قيد و بند اين‌ مقررات‌ باشند. نبايد به‌ عمل‌ نگاه‌ كرد بلكه‌ بايد به‌ عاملش‌ نگريست، سروران‌ قوانين‌ خود را دارند.

 در ابتداي‌ نوشتار اشاره‌ شد كه‌ نيچه‌ در دانشگاه‌ زبان‌ و معارف‌ لاتين‌ و يوناني‌ را فرا گرفت. اطلاعات‌ او در اين‌ زمينه‌ها گسترده‌ و تفكرش‌ در اين‌ باره‌ عميق‌ بود. همين‌ انديشه‌ي‌ عميق‌ و دريافت‌ مباني‌ فرهنگي‌ و انديشگي‌ يونانيان‌ سرانجام‌ او را به‌ دشمنيبا آن‌ كشانيد. حمله‌ي‌ نيچه‌ متوجه‌ سقراط‌ و دوره‌ي‌ پس‌ از اوست؛ دوره‌يي‌ كه‌ با ميدان‌ آمدن‌ عقل، پستي‌ و حقارت‌ در قالب‌ استدلال‌ ريخته‌ مي‌شود و حاكم‌ همه‌ چيز مي‌گردد.

     در حالي‌ كه‌ تا پيش‌ از اين، آنچه‌ حاكم‌ بود نيك‌ انديشي‌ و زيبايي‌ بود كه‌ متكي‌ به‌ نيروي‌ وجودي‌ انسان‌ بود و اين‌ نيرو بينش‌ خود را از تراژيك‌ ديدن‌ هستي‌ مي‌گرفت. رجوع‌ نيچه‌ به‌ عصر تراژيك‌ يونان‌ ناشي‌ از روش‌ «منشأ يابي» اوست. روش‌ و علاقه‌يي‌ كه‌ در قرن‌ نوزدهم‌ رايج‌ است‌ و كتاب‌ منشأ انواع‌ داروين‌ تبلور اين‌ علاقه‌ است. نيچه‌ از اينروي‌ به‌ دنبال‌ منشأ قوانين‌ اخلاقي‌ مي‌رود كه‌ آنها را آفريده‌ي‌ نيازهاي‌ انساني‌ مي‌داند. هم‌ از اين‌ رو اهميت‌ و اعتبار ذاتي‌ براي‌ آنها قائل‌ نيست. در ابتداي‌ نوشتار به‌ دو ويژگي‌ زباني‌ و تحليل‌ روانكاونه‌ي‌ آثار و آراي‌ نيچه‌ اشاره‌ شد. كاويدن‌ منشأ مباني‌ اخلاق‌ در نيازهاي‌ انساني، جست‌ و جويي‌ روانكاوانه‌ است‌ و نيچه‌ از اين‌ نظر روانكاوي‌ برحسته‌ است. كار فرويد نيز از اين‌ نظر مشابهت‌ فراوان‌ به‌ روش‌ نيچهدارد.

 حال‌ اينكه‌ سرمشق‌ فرويد نيچه‌ بوده‌ است‌ امري‌ است‌ كه‌ دستكم‌ خود فرويد به‌ آن‌ اشاره‌يي‌ نمي‌كند.     نيچه‌ پيش‌ از فرويد مي‌زيست‌ و هم‌ نيچه‌ بود كه‌ به‌ ضمير ناخودآگاه‌ و اهميت‌ و نقش‌ اساسي‌ آن‌ تاكيد كرد. همين‌ دريافت، نيچه‌ را به‌ اينجا مي‌رساند كه‌ در مقابل‌ نظر همه‌ي‌ فلاسفه‌ موضعگيري‌ كند؛ بگويد براي‌ مردم‌ مختلف، موازين‌ اخلاقي‌ مختلف‌ بايد در نظر گرفته‌ شود و اخلاق‌ مقوله‌يي‌ عام‌ و تسري‌پذير نيست.

 او استفاده‌ از دانش‌ و اخلاق‌ يكسان‌ براي‌ همه‌ را دردسر ساز مي‌داند. معتقد است‌ آدميان‌ از توان‌ تحمل‌ يكسان‌ برخوردار نيستند، بايد هر يك، آن‌ قسم‌ از دانش‌ را انتخاب‌ كنند كه‌ تاب‌ تحملش‌ را داشته‌ باشند وگرنه‌ نصيب‌ و حظي‌ از آن‌ نخواهند برد كه‌ هيچ، چه‌ بسا به‌ سمت‌ نابودي‌ نيز كشيده‌ شوند.

   يكي‌ از علل‌ تاختن‌ نيچه‌ به‌ سقراط‌ و دستگاه‌ فكري‌ او و دنباله‌رويانش‌ همين‌ تئوريزه‌ كردن‌ شهوت‌ بي‌ حد و حصر علم‌طلبي‌ است‌ كه‌ سقراط‌ پايه‌گذارش‌ بود. نيچه‌ معتقد است‌ اگر هر تمدني‌ بدون‌ بررسي‌ و در نظر گرفتن‌ ويژگي‌ ها و توانمنديهايش‌ هر دانشي‌ را تعقيب‌ كند ممكن‌ است‌ به‌ جايي‌ برسد كه‌ اين‌ جست‌ و جو به‌ نابوديش‌ منجر شود. اين‌ امر درباره‌ي‌ تك‌ تك‌ افرادانساني‌ نيز صدق‌ مي‌كند.

     نيچه‌ مدام‌ به‌ خودكاوي‌ مي‌پردازد. بسياري‌ از آرايش‌ حاصل‌ همين‌ خودكاويها است، اما نه‌ به‌ رويه‌يي‌ كه‌ در عرف‌ و سنت‌ مسيحي‌ آلماني‌ رايج‌ بود. او در اين‌ باره‌ پيرو گوته‌ است‌ و از افراط‌ گري‌ پرهيز مي‌كند چرا كه‌ افراط‌ گري‌ در تحليل‌ نفس، انسان‌ را به‌ بي‌عملي‌ مي‌كشاند و بر بي‌ عملي‌ مداوم‌ ترغيب‌ مي‌كند. اگر هر انساني‌ و يا هر تمدني‌ به‌ جست‌ وجوي‌ آنچه‌ برود كه‌ تاب‌ تحملش‌ را دارد، در واقع‌ به‌ بروز خودش‌ پرداخته‌ است. يعني‌ سعي‌ كرده‌ است‌ خودش‌ باشد نه‌ آنچه‌ كه‌ ديگران‌ از او خواسته‌اند يا آنچه‌ كه‌ تجلي‌ ديگران‌ بوده‌ است. انسان‌ زماني‌ مي‌تواند احساس‌ آسايش‌ و آرامش‌ كند كه‌ سعي‌ در بودن‌ خودش‌ نمايد و از عواقب‌ اين‌ بودن‌ نهراسد. اين‌ خود رجوعي‌ و عمل‌ به‌ مدد نيروي‌ خود و بي‌ اعتنايي‌ و حقير شمردن‌ حساب‌ و كتابهاي‌ عقل؛ عقلي‌ كه‌ در نهايت، زنده‌ ماندن‌ و چشم‌ حريص‌ و گشوده‌ بر جهان‌ داشتن‌ را حمايت‌ و كفايت‌ مي‌كند و در حد غيرقابل‌ تصوري‌ انسان‌ معاصر را از خود دور كرده‌ و توجه‌اش‌ را معطوف‌ هر چيز، غير از خود كرده‌ است، در ساختار دنياي‌ امروز ثمري‌ جز نابودي‌ و ناكامي‌ براي‌ انسان‌ بزرگوار نداشته‌ است‌ .

همانند انسان‌ رمان‌ «شهري‌ كه‌ زير درختان‌ سدر مرد» ؛ كيان.  هر چند كه‌ «كيان» بي‌باور به‌ عقل‌ نيست‌ و عقل‌ را بسي‌ بالاتر از مكر و حيله‌ و حسابگري‌ها و مآل‌ انديشي‌هاي‌ اطرافيانش‌ مي‌داند. در چنين‌ صورتي‌ بايد عقل‌ را وجودي‌ جداي‌ از واحدهاي‌ انساني‌ صاحب‌ آن‌ دانست؛ يعني‌ يك‌ حقيقت، يك‌ آرمان‌ كه‌ آنگاه‌ در تفسير اين‌ آرمان‌ و حقيقت‌ چيزي‌ جز يك‌ دور باطل‌ از مشكلات‌ هميشگي‌ در انتظارمان‌ نيست. يا اگر بگوييم‌ عقل‌ انسانهاي‌ معمولي‌ و حقير نه، بلكه‌ انسانهاي‌ والا، در آن‌ صورت‌ تكليف‌ دمكراسي‌يي‌ را كه‌ بدان‌ معتقديم‌ معلوم‌ نيست‌ چه‌ مي‌شود. حتي‌ اگر به‌ دمكراسي‌ نيز معتقد نباشيم‌ - هر چند كه‌ به‌ نظر نمي‌رسد دمكراسي‌ به‌ شكل‌ متعارفش‌ ديگر گره‌ چنداني‌ از كار فرو بسته‌ي‌ بشر بگشايد - والا و والايي‌ جايگاهي‌ مشخص‌ با انسانهاي‌ مشخص‌تر نيست، به‌ ويژه‌ در دنياي‌ امروز كه‌ توجهات‌ بيشتر معطوف‌ هياهو هاست‌ تا هياهوگران. گذشته‌ از اين، مرتبه‌ است‌ و مقامها و عقل‌ در هر مقام‌ و مرتبه‌يي‌ رايي‌ دارد و راه‌ حلي.

مشكل‌ از آنجا ناشي‌ شده‌ است‌ كه‌ عقل‌ را صاحب‌ كرامات‌ فرض‌ كرده‌ايم‌ و مبنايش‌ را برخودش‌ نهاده‌ايم. برايش‌ تواني‌ ويژه‌ فرض‌ كرده‌ايم‌ كه‌ از خودش‌ سرچشمه‌ مي‌گيرد، بنابر اين‌ مي‌تواند راهگشا و معيار مشترك‌ به‌ حساب‌ آيد و خواسته‌ و ناخواسته، آگاهانه‌ و ناآگاهانه، بر اين‌ حقيقت‌ كه‌ عقل‌ چيزي‌ نيست‌ جز برده‌ي‌ تمام‌ عيار و گوش‌ به‌ فرمان‌ اميال، پرده‌ نهاده‌ايم. تازه، عقلي‌ كه‌ نتواند صاحبش‌ را از گزند و بلايا مصون‌ نگه‌ دارد و زندگي‌اش‌ را حتي‌ در حد زنده‌ ماندن‌ حفظ‌ كند كه‌ عقل‌ نيست.

كيان‌ بر بي‌عقلي‌ اطرافيانش‌ معترض‌ است‌ در حالي‌ كه‌ واقعيت‌ امر آن‌ است‌ كه‌ اطرافيانش‌ صاحب‌ عقلند و او خود بي‌اعتنا به‌ عقل. انساني‌ است‌ كه‌ به‌ خود و خويشتن‌ برگشته‌ است‌ و بر والايي‌ و بزرگواري‌ خود تكيه‌ دارد، يعني‌ راه‌ خود را مي‌رود، حال‌ هر چه‌ نصيبش‌  شد و پيش‌ آمد برايش‌ اهميتي‌ ندارد. كيانِ‌ رمان‌ «شهري‌ كه‌ زير درختان‌ سدر مرد» همان‌ انسانوالاي‌ نيچه‌ است؛ انساني‌ است‌ كه‌ خودش‌ مي‌باشد نه‌ آنچه‌ ديگران‌ مي‌خواهند از او كه‌ باشد يا شرايط‌ و دشواريها او را وادار مي‌كنند كه‌ باشد.

 چنين‌ انساني‌ در زمانه‌يي‌ كه‌ در آن‌ به‌ سر مي‌بريم‌ نه‌ تنها نمي‌تواند آنچه‌ كه‌ ديگران‌ از او مي‌خواهند باشد ولو در قامت‌ يك‌ همسر؛ چرا كه‌ باز هم‌ مخمصه‌هاي‌ زندگي‌ زناشويي‌ و داشتن‌ مسووليت، و ناگزيري‌ از انجام‌ وظايف‌ مشترك‌ او را وامي‌دارد كه‌ از خودش‌ فاصله‌ بگيرد و همين‌ فاصله‌گيري‌ مقدمه‌ي‌ دور شدن‌ كامل‌ از خويشتن‌ است‌ كه‌ حتي‌ نمي‌تواند بر مبناي‌ ميل‌ و خواسته‌ي‌ خود گام‌ بردارد. خودش‌ باشد و نيرويي‌ كه‌ از والايي‌ و كرامت‌ او سرچشمه‌ مي‌گيرد راه‌ برنده‌اش‌ باشد. چرا كه‌ چنين‌ نيرويي‌ در تضاد مضاعف‌ با نيروهايي‌ است‌ كه‌ از اميال‌ حقير و شهواني‌ انسانها منشا مي‌گيرد. 

نيچه‌ درباره‌ي‌ پيامدهاي‌ مقدمه‌ي‌ بزرگ‌ و اصلي‌اش؛ اينكه‌ هر انساني‌ خودش‌ باشد چيزي‌ نمي‌گويد. اينكه‌ در يك‌ ساختار سياسي‌ و اجتماعي‌ عواقب‌ چنين‌ روشي‌ چه‌ چيزهايي‌ خواهد بود و با اين‌ عواقب‌ چگونه‌ بايد روبه‌ رو شد. اساساً‌ نيچه‌ سيستم‌ پرداز نبوده‌ و در صدد طرح‌ ريزي‌ هيچ‌ سيستم‌ فلسفييا روانكاوي‌ بر نيامد كه‌ البته‌ بي‌ اعتقادي‌ نيچه‌ به‌ اصول‌ كلي، چنين‌ روشي‌ را نيز در پي‌ خواهد داشت. اصلاً‌ يكي‌ از علل‌ گزين‌ گويي‌ نيچه‌ همين‌ است. اما رمان‌ شهري‌ كه‌ زير درختان‌ سدر مرد، شرايط‌ و عواقب‌ منتهي‌ به‌ چنين‌ شرايطي‌ را با مهارت‌ و هنرمندي‌ تصوير و تبيين‌ مي‌كند. حقارت‌ و هالويي‌ و محافظه‌كاري‌ و ناتواني‌ و عصبيت‌ و ناداني‌ هر يك‌ از سويي‌ در نقطه‌يي‌ به‌ اشتراك‌ و توافق‌ نظر مي‌رسند و آن‌ نابودي‌ والايي‌ و كرامت‌ است. آنان‌ در اين‌ نابودي‌ تسكين‌ و ارضاي‌ خود را مي‌جويند... اما نيچه‌ به‌ عواقب‌ بي‌اعتنا است.

 اصلا" «بي‌اعتنايي» خود يكي‌ از خصوصيات‌ انسانهاي‌ والا است‌ و نيچه‌ خود يكي‌ از همين‌ انسانهاي‌ والاست‌ .   بي‌اعتنايي‌ نه‌ به‌ معناي‌ رياضت‌ كشيدن‌ و ترك‌ دنيا، كه‌ به‌ معناي‌ اتكا به‌ خود و از خود خواستن‌ و راه‌ خود پيمودن. اين‌ تعريف‌ شايد اگر بدان‌ تعمق‌ و توجه‌ كافي‌ نشود به‌ خودخواهي‌ تعبير شود. اما خودخواهي‌ به‌ واقع، افكندن‌ بار خود برگُرده‌ي‌ ديگران‌ و انتظار برآورده‌ شدن‌ خواسته‌ها و تمايلات‌ از هرسويي‌ غيراز خود است. اين‌ ويژگي‌ آنچنان‌ گسترش‌ يافته‌ است‌ كه‌ امروز همه‌ي‌ سطوح‌ و ابعاد زندگي‌ آدميان‌ را فرا گرفته‌ است‌ و خودخواهي‌ امروز بلاي‌ بزرگي‌ است‌ كه‌ آدميان‌ بيش‌ از هر زمان‌ ديگر بدان‌ مبتلا آمده‌اند     نيچه‌ در چنين‌ گفت‌ زرتشت‌ اين‌ ايده‌ را مطرح‌ مي‌كند كه‌ براي‌ خود بودن‌ و از خود لبريز بودن، بايد بر آسايش‌ طلبي‌ و بزدلي‌ و ترسويي‌ خودمان‌ چيره‌ شويم‌ و هر چه‌ بيشتر دريادلي‌ را در خود عمق‌ دهيم‌ و بر وسعت‌ كرانه‌ هايش‌ بيفزاييم.

تنها در چنين‌ صورتي‌ است‌ كه‌ انسان‌ مي‌تواند بر خوي‌ تجاوزگري‌ خود غلبه‌ كند و به‌ درك‌ ضعف‌ و ناتواني‌ ديگران‌ نايل‌ آيد. اما به‌ نظرم‌ درك‌ كردن، بهتر درك‌ كردن‌ و عميق‌ و عميق‌تر درك‌ كردن‌ مراتبي‌ است‌ كه‌ به‌ يكسان‌ در اختيار همه‌ي‌ آدميان‌ گذاشته‌ نشده‌ است. آنچه‌ انسان‌ والاي‌ نيچه‌ را از ديگران‌ جدا مي‌كند همين‌ عميق‌تر درك‌ كردن‌ اوست.   اكثرانسانها، همان‌ انسانهايي‌ كه‌ نيچه‌ اغلب‌ از آنها ياد مي‌كند، داراي‌ مراتب‌ درك‌ سطحي‌ هستند. همين‌ درك‌ سطح‌ است‌ كه‌ خودخواهي‌ مدام‌ را سبب‌ مي‌شود و خودافكني‌ بر ديگران‌ را موجب‌ مي‌شود. اگر همه‌ي‌ آدميان‌ از درك‌ بسيار عميق‌ برخوردار بودند همگان‌ والا مي‌شدند. اما تاريخ‌ تمدن‌ بشر خلاف‌ اين‌ نكته‌ را نشان‌ مي‌دهد و اينجا تقصير آنچنانكه‌ نيچه‌ مي‌گويد متوجه‌ ائوريپيدس‌ و آريستوفانس‌ و سقراط‌ و اخلاف‌ او نيست. 

  خودنمايي‌ ذات‌ آدميان‌ مرهون‌ هيچ‌ ايده‌ و سخني‌ نيست. انسانها خود بر اين‌ خودنمايي‌ ها ايده‌ و سخن‌ پرداخته‌اند.     نيچه‌ در جست‌وجوي‌ معياري‌ است‌ كه‌ حق‌ هستي‌ و حيات‌ را پاسخ‌ گويد نه‌ آنچنانكه‌ تا كنون‌ بوده، هستي‌ در جهت‌ پاسخگويي‌ به‌ معيارها رقم‌ بخورد. اگر بخواهيم‌ ارزش‌ يگانه‌يي‌ را شناسايي‌ كنيم، اين‌ ارزش‌ يگانه‌ چيزي‌ نيست‌ جز حيات‌ و زندگي‌ كردن. اما همانگونه‌ كه‌ پيشتر نيز گفته‌ شد نيچه‌ خود هيچ‌ دستگاهي‌ بنا نكرد. او مي‌گويد كه‌ بايد عنان‌ غرايز را رها كرد و در اين‌ رها كردن‌ است‌ كه‌ ارزشها، خود خلق‌ مي‌شوند. البته‌ نيچه‌ به‌ پيامدهاي‌ اجتماعي‌ چنين‌ رها كردي‌ اشاره‌ نمي‌كند؛ به‌ ويژه‌ رها كردِ‌ غرايزي‌ كه‌ از منابع‌ شر جدا مي‌شوند.

 شايد نيچه‌ در انديشه‌ي‌ آن‌ بوده‌ است‌ كه‌ چنين‌ غرايزي، از سوي‌ غرايزي‌ با سرچشمه‌ي‌ خير يا غرايز برتر كنترل‌ و احاطه‌ مي‌شود.  او از جمله‌ي‌ صاحبان‌ اين‌ غرايز برتر به‌ ناپلئون‌ معتقد است‌ يا مارتين‌ لوتر و افرادي‌ از خاندان‌ ايتاليايي‌ اسپانيايي‌ تبار بورجا كه‌ در سده‌هاي‌ پانزدهم‌ و شانزدهم‌ در ايتاليا به‌ مدد بيرحمي‌ و قساوتي‌ كه‌ به‌ خرج‌ دادند به‌ مقام‌ و ثروت‌ فراوان‌ دست‌ يازيدند. اين‌ دلبستگي‌ و تحسيني‌ كه‌ نيچه‌ نثار اين‌ افراد مي‌كند حكايت‌ از چندين‌ نكته‌ دارد: نخست‌ اينكه‌ نيچه‌ آن‌ خودكاوي‌ كه‌ درباره‌ي‌ خود و ديگران‌ انجام‌ داد كه‌ سرچشمه‌ي‌ انديشه‌هايش‌ شد را فقط‌ براي‌ خودش‌ قائل‌ است، چرا همانطور كه‌ پيشتر نيز گفته‌ شد چنين‌ خودكاري‌ و زيرورو كردن‌ لايه‌هاي‌ دروني، انسان‌ را به‌ يك‌ نتيجه‌ مي‌رساند و آن‌ پوچي‌ همه‌ چيز و همه‌ي‌ كارهاي‌ بشر است؛ همانطور كه‌ درباره‌ي‌ نيچه‌ به‌ چنين‌ نيهيليستي‌ قائل‌ هستند.

 رسيدن‌ به‌ پوچي‌ يعني‌ بي‌انگيزه‌ شدن، زايل‌ شدن‌ انگيزه‌هاي‌ كاري‌ در حيات‌ و تصميم‌گيري‌هاي‌ زندگي، آن‌ گاه‌ نمي‌توان‌ تحسين‌ و تمجيدي‌ نه‌ نثار خود نه‌ نثار ديگران‌ و ستيزه‌ها و جنگندگي‌هايشان‌ نمود. اما نيچه‌ را يك‌ نيهيليست‌ مثبت‌ مي‌دانند. اين‌ يعني‌ چه؟ يعني‌ اينكه‌ نيچه‌ اين‌ كندوكاو را انجام‌ داده‌ است‌ كه‌ ثابت‌ كند همه‌ي‌ معيارهاي‌ اخلاقي‌ جز براي‌ كنترل‌ غرايز ساخته‌ و پرداخته‌ نشده، بنابر اين‌ فاقد ارزشند. نتيجه‌ آنكه‌ بايد معيارهاي‌ موجود را به‌ كناري‌ ريخت‌ و اگر قرار بر ساختن‌ مجدد ارزشها باشد، مبنا بايد زندگي‌ باشد، حيات‌ و خواسته‌ها و نيروي‌ غرايز، تا صاحب‌ غريزه‌ و توان‌ برتر بر صدر نشنيد و عزيز شود.  

 اگر نيچه‌ سخن‌ از پوچي‌ ارزشهاي‌ اخلاق‌ مسيحي‌ ويهوديبر زبان‌ مي‌راند، اگر چاه‌ اخلاق‌ و آداب‌ و عرف‌ اجتماعي‌ را تا عميق‌ترين‌ لايه‌هاي‌ زيرينش‌ مي‌كاود كه‌ از آن‌ ميان، پوچي‌ و نيستي‌ اخراج‌ كند، براي‌ اين‌ نيست‌ كه‌ انسان‌ را به‌ مرز بي‌انگيزگي‌ بكشاند. او نه‌ تنها چنين‌ نيتي‌ ندارد كه‌ به‌ شدت‌ از آن‌ پرهيز نيز مي‌كند و درست‌ همين‌ مرحله‌ نفطه‌ي‌ فراق‌ و جدا شدن‌ نيچه‌ از ساير نيهيليست‌ ها است. اساساً‌ نيچه‌ به‌ آن‌ معناي‌ مشهور نيهيليست‌ نيست، زيرا او پس‌ از اينكه‌ به‌ مرز پوچي‌ مي‌رسد در آن‌ متوقف‌ و يا در آن‌  مستحيل‌ نمي‌شود. نيچه‌ دور مي‌زند تا يك‌ مسير موازي‌ را بپيمايد. مسيري‌ كه‌ در آن‌ از قيد و بندهاي‌ متعارف‌ اخلاقي‌ و اجتماعي‌ خبري‌ نيست‌ و انسانهاي‌ برتر مي‌توانند تاخت‌ بگذارند و به‌ پيش‌ روند و سلطه‌ يابند. 

  به‌ عبارتي‌ نيچه‌ معتقد است‌ كه‌ انسانهاي‌ فرومايه‌ با كمك‌ اخلاق‌ توانسته‌اند اميال‌ و اراده‌ي‌ خود را مسلط‌ سازند، آن‌ هم‌ بر تعداد اندك‌ انسانهاي‌ سرور. نيچه‌ مي‌خواهد با زدن‌ زيرآب‌ همه‌ي‌ مباني‌ اخلاقي‌ با از ميان‌ بردن‌ دغدغه‌ و عذاب‌ وجدان‌ و احساس‌ گناه، مسير بر عكس‌ را آغاز كند تا در آن‌ سروران‌ بتازند و به‌ پيش‌ روند. اخلاق‌ موجود مسيحي‌ و يهودي‌ از آن‌ جهت‌ مردود است‌ كه‌ سبب‌ ساز تسط‌ خيل‌ عظيم‌ بي‌مايگان‌ بر تعداد اندك‌ پرمايگان‌ است. اخلاق‌ اگر پوچ‌ است‌ به‌ جهت‌ اراده‌يي‌ است‌ كه‌ در پشت‌ آن‌ نهفته‌ است.

نيچه‌ از وجود اين‌ اراده‌ پرده‌ برمي‌دارد تا ميدان‌ جنگي‌ تمام‌ عيار را بگستراند، تا در آن‌ هر كه‌ توانمندتر است‌ رايت‌ فتح‌ در دست‌ گيرد و بر صدر نشيند و اوباش‌ و اراذل‌ برخاك. اما پرسشي‌ كه‌ از نيچه‌ ناپرسيده‌ باقي‌ ماند اين‌ است‌ كه‌ آيا اخلاق‌ به‌ طور عام‌ و اخلاق‌ مسيحي‌ و يهودي‌ به‌ طور خاص‌ هيچگاه‌ مانع‌ جدي‌ بر سر راه‌ خودخواهي‌ ها و خودنمايي‌ ها و سلطه‌جويي‌ هاي‌ انسان‌ بوده‌ است؟! آيا غير از اين‌ است‌ كه‌ اميال‌ سيري‌ناپذير انسان‌ بمانند و يروسهايي‌ كه‌ پس‌ از چندي‌ در مقابل‌ آنتي‌بيوتيكها مقاوم‌ مي‌شوند، در مقابل‌ هر سيستم‌ اخلاقي‌ مقاوم‌ شده‌ و لبريز گرديده‌ و بهويراني‌ دست‌ زده‌اند؟! آيا پيدايي‌ پست‌ مدرن‌ و مطرح‌ شدن‌ جدي‌ اين‌ ايده‌ كه‌ قرائت‌ هيچ‌ فراروايتي‌ امكانپدير نيست، تصديق‌ همين‌ واقعيت‌ نيست؟!  نيچه‌ بيشتر و فرويد كمتر از او، از معدود انديشمندان‌ به‌ مفهوم‌ واقعي‌ كلمه‌ هستند كه‌ جهان‌ بشريت‌ به‌ خود ديده‌ است. اما نيچه‌ پيام‌ آوري‌ ناتمام‌ است‌ زيرا كه‌ او اخلاق‌ و اخلاق‌ مسيحي‌ و يهودي‌ را زيادي‌ جدي‌ گرفته‌ است.

 اساساً‌ او ساختارها را زيادي‌ جدي‌ گرفته‌ است. نيچه‌ مي‌گويد كه‌ ساختارهاي‌ اخلاقي‌ ساخته‌ و پرداخته‌ي‌ ضعيفان‌ است‌ براي‌ سلطه‌ بر سروران، بنابر اين‌ درصدد فروپاشي‌ مباني‌ اخلاقي‌ برمي‌آيد و سلسله‌جنباني‌ به‌ نام‌ خواستن‌ كه‌ خود از آن‌ به‌ عنوان‌ «اراده‌ي‌ معطوف‌ به‌ قدرت» ياد مي‌كند چشمپوشي‌ مي‌نمايد. نيچه‌ در حالي‌ كه‌ دست‌ اولترين‌ انديشه‌ها را درباره‌ي‌ اراده‌ي‌ نامبرده‌ مطرح‌ مي‌كند اما به‌ نحو شگفت‌انگيزي‌ آن‌ را مغفول‌ مي‌نهد و انگشت‌ اتهام‌ را به‌ سوي‌ ضعيفان‌ و ناتوان‌ و بنيانگذاران‌ اخلاق‌ و خود اخلاق‌ دراز مي‌كند. چگونه‌ مي‌توان‌ نقش‌ غرايز و اراده‌ي‌ معطوف‌ به‌ قدرت‌ را تبيين‌ كرد و تاكيد نهاد اما در نشان‌ دادن‌ راه، نه‌ تنها از آن‌ پرهيز نكرد بلكه‌ ميدانش‌ را گسترده‌تر كرد و تاخت‌ و تازش‌ را رسميت‌ بخشيد.    اصلاً‌ كدام‌ بنيانگذار اخلاق‌ است‌ كه‌ توانسته‌ است‌ بر صدر نشيند و اگر هم‌ نشسته‌ باشد توانايي‌ و يا قصد اجراي‌ مباني‌اش‌ را داشته‌ و كرده‌ باشد

. آيا غير از اين‌ است‌ كه‌ همين‌ عدم‌ امكان‌ اجرا، انسانها را همواره‌ معترض‌ و منتظر بارآورده‌ است. گذشته‌ از اين، رها كردن‌ غرايز براي‌ به‌ اثبات‌ رسانيدنشان، با آنچه‌ كه‌ نيچه‌ از آن‌ به‌ عنوان‌ خود بودن‌ و خود باشيدن‌ ياد مي‌كند و پيشتر به‌ آن‌ اشاره‌ شد بسيار متفاوت‌ و حتي‌ متضاد است. رها كردن‌ غرايز يعني‌ سوار كردن‌ آن‌ بر ديگران‌ و به‌ اثبات‌ رسانيدن‌ غرايز جز با استفاده‌ و بهره‌گيري‌ از ديگران‌ امكانپذير نيست‌ و بهره‌گيري‌ نيز ميسر نيست‌ جز با مددگري‌هاي‌ عقل، همان‌ چيزي‌ كه‌ نيچه‌ آن‌ را مطرود مي‌داند و دستپخت‌ سقراط‌ و اخلافش.  اساساً‌ مگر ارضاي‌ غرايز در خلأ صورت‌ مي‌گيرد؟ در اين‌ رضايت‌ چيزي‌ نهفته‌ نيست‌ جز حضور و وجود ديگران؛ يعني‌ خواست‌ تمكين‌ ديگران‌ و اعمال‌ اراده‌ بر آنان. بديهي‌ است‌ كه‌ اين‌ ديگران‌ از جنس‌ چوب‌ خشك‌ نيستند.

آنان‌ نيز از گوشت‌ و پوست‌ و خون‌ و ايضاًاميال‌ و غرايز و عقل‌ ساخته‌ شده‌اند. در اين‌ تصادم‌ و چالش‌ اميال‌ و عقول، ولو يكي‌ برتر و ديگري‌ فروتر، هر چيز صورت‌ گيرد يك‌ چيز نيست‌ و آن‌ خود بودن‌ و خود باشيدن‌ است. مشكل‌ از آنجا ناشي‌ مي‌شود كه‌ نيچه‌ به‌ دو چيز بسيار معتقد بود و در آن‌ شك‌ نكرده‌ بود، عمل‌ به‌ ساختارها و قوانين‌ و سد محكم‌ بودن‌ و تزلزل‌ناپذير بودن‌ قوانين‌ اخلاقي‌ و هالويي‌ و ناتواني‌ به‌ عنوان‌ صفتي‌ دائمي‌ در عده‌يي‌ به‌ نام‌ اكثريت.

در حالي‌ كه‌ استغاثه‌ خود واكنشي‌ است‌ كه‌ اميال‌ در هنگامه‌ي‌ ناتواني‌ ابراز مي‌كنند و اين‌ هنگامه‌ هنگامه‌يي‌ دائمي‌ نيست، فقط‌ يك‌ مرحله‌ است‌ كه‌ چه‌ بسا مي‌تواند بسيار كوتاه‌ باشد.    شايد هيچ‌ واژه‌يي‌ به‌ اندازه‌ي‌ «حقيقت» در طول‌ زندگي‌ بشر مساله‌ساز نبوده‌ است. از بهانه‌يي‌ در دست‌ بهانه‌جويان‌ تا محركي‌ براي‌ انگيزش‌ عميق‌ترين‌ و پرجوش‌ و خروش‌ترين‌ احساسات، از زمينه‌سازي‌ آفرينش‌ و سازندگي‌ گرفته‌ تا جنگ‌ و خونريزي‌ و نابودي، از فداكاري‌ و ايثار گرفته‌ تا قساوت‌ و جنايت...    نيچه‌ هستي‌ و حيات‌ را مبناي‌ ارزشگذاري‌ قرار مي‌دهد و هر حقيقتي‌ كه‌ اين‌ ارزش‌ را مخدوش‌ و تهديد كند را طرد مي‌كند.

 بر اين‌ اساس‌ هر ملتي‌ بايد حقايق‌ مورد نياز خود را بجويد و براي‌ اين‌ جست‌وجو جاده‌يي‌ بي‌انتها نگشايد.    اخلاقيون‌ موازين‌ خود را نه‌ برساخته‌ كه‌ كشف‌ شده‌ مي‌دانند؛ كشفي‌ كه‌ ارزش‌ عملي‌ آن‌ براي‌ همگان‌ يكسان‌ است. اين‌ يكساني‌ قوي‌ و ضعيف‌ را در يك‌ سطح‌ قرار مي‌دهد و در واقع‌ دست‌ و پاي‌ قوي‌ را براي‌ خلاقيت، سازندگي‌ و تحول‌ مي‌بندد. در حالي‌ كه‌ آنچه‌ تمدن‌ ساز بوده‌ است‌ در واقع‌ شكستن‌ و فرارفتن‌ از اين‌ يكسان‌ پنداريها بوده‌ است. تكامل‌ زندگي‌ بشر گواه‌ اين‌ مدعا است. اين‌ تكامل‌ به‌ بن‌بست‌ و پايان‌ نخواهد رسيد، چرا كه‌ تاريخ‌ تكرارپذير است.

 همين‌ تكرار سبب‌ مي‌شود كه‌ هيچ‌ عصري‌ استثنايي‌ و منحصر به‌ فرد نباشد. اما در دوره‌هايي، اين‌ انحطاط‌ و نزول‌ است‌ كه‌ غلبه‌ مي‌يابد و حاكم‌ مي‌شود.     به‌ نظر نيچه‌ قرن‌ نوزدهم‌ و اوايل‌ قرن‌ بيستم‌ از اين‌ انحطاط‌ رنج‌ مي‌برد و نيچه‌ از اين‌ بابت‌ سنت‌ اخلاق‌ مسيحيت‌ و يهودي‌ و اسلاف‌ يوناني‌ شان‌ را مقصر مي‌شمارد. اراده‌ي‌ معطوف‌ به‌ قدرت‌The will to  power اصطلاحي‌ است‌ كه‌ امروز ديگر جزئي‌ رايج‌ در زبان‌ ما شده‌ است. انسان‌ موجودي‌ است‌ قدرت‌ طلبو هر كاري‌ كه‌ مي‌كند با اراده‌يي‌ كه‌ ناشي‌ از ميل‌ قدرت‌ طلبي‌ اوست‌ هدايت‌ مي‌شود.  

 مي‌گويند آرتور شوپنهاور فيلسوف‌ آلماني‌ اوايل‌ قرن‌ نوزدهم، الهام‌ بخش‌ اين‌ انديشه‌ي‌ نيچه‌ بوده‌ است. چه‌ اينگونه‌ بوده‌ باشد يا نه، به‌ هر حال‌ نيچه‌ در اين‌ زمينه‌ راهي‌ متفاوت‌ از شوپنهاور مي‌پيمايد.

 شوپنهاور اراده‌ي‌ انسان‌ را معطوف‌ به‌ زيستن‌ مي‌داند. اما نيچه‌ اين‌ اراده‌ را معطوف‌ به‌ قدرت‌ مي‌داند. حتي‌ اخلاق‌ مسيحي‌ و يهودي‌ را نيز ناشي‌ از چنين‌ اراده‌يي‌ مي‌داند؛ اراده‌يي‌ كه‌ مي‌خواهد توان‌ و قدرت‌ افراد سرور را محدود و به‌ بند بكشد.

 اما اراده‌ي‌ معطوف‌ به‌ قدرت‌ چون‌ در اجتماع‌ در تعارض‌ با ديگران‌ قرار مي‌گيرد در نتيجه‌ به‌ زور متوسل‌ مي‌شود. نيچه‌ در جست‌وجوي‌ سير اراده‌ي‌ معطوف‌ به‌ قدرت‌ به‌ اراده‌ي‌ معطوف‌ به‌ قدرت‌ در طبيعت‌ و كيهان‌ مي‌رسد و از اين‌ وجه‌ شايد بتوان‌ اشتراك‌ ايده‌ي‌ نيچه‌ و شوپنهاور را در مفهوم‌ «اراده» پذيرفت. مفهومي‌ كه‌ شوپنهاور از اراده‌ در نظر دارد بسيار گسترده‌ است. او از اراده‌ آگاهي‌ را در نظر نمي‌گيرد. در افتادن‌ يك‌ سنگ‌ هم‌ مي‌تواند اراده‌ي‌ وجود داشته‌ باشد، همينطور گردش‌ ماه‌ به‌ دور زمين‌ و زمين‌ به‌ دور خورشيد.

 اصلاً‌ حركتي‌ كه‌ در ذات‌ اشيأ در جريان‌ است‌ همه‌ ناشي‌ از اراده‌ است. اراده‌ است‌ كه‌ اين‌ حركتها را سبب‌ مي‌شود و اين‌ اراده‌ خود منشايي‌ از زيستن‌ دارد. در جذر و مد درياها نيز اراده‌ است. همه‌ي‌ حركتهاي‌ بدني‌ نشانه‌ي‌ اراده‌ است؛ تلاشي‌ ناخودآگاه‌ كه‌ هدفش‌ هستي‌ و زندگي‌ و عرض‌ اندام‌ است‌ يعني‌ همان‌ «اراده». همين‌ اراده‌ است‌ كه‌ سبب‌ مي‌شود هر تمدني‌ بالاترين‌ دستاوردهاي‌ خود را عرضه‌ كند و اين‌ جز از ابر مرد Ubermensch بر نمي‌آيد. بر خلاف‌ آنچه‌ سوءتفاهم‌ شده‌ است‌ ابرمرد نيچه، زرينه‌ موي‌ سفيد پوست‌ تنومند آريايي‌ آلماني‌ نيست. هر عصر و تمدني‌ مي‌تواند ابرمرد خود را داشته‌ باشد، به‌ شرط‌ آنكه‌ اراده‌ي‌ معطوف‌ به‌ قدرت‌ را تا انتهاي‌ وجودش‌ بپيمايد. اينكه‌ هر تمدني‌ مي‌تواند ابرمرد خود را داشته‌ باشد از آن‌ ايده‌ي‌ اساسي‌ نيچه‌ يعني‌ تكرارپذيري‌ ابدي‌ يا بازگشت‌ جاوداني‌Endless recurrence  قابل‌ اخذ و نتيجه‌گيري‌ است. 

  تا انتهاي‌ وجود خود را پيمودن‌ همانطور كه‌ پيشتر اشاره‌ شد يعني‌ خودبودن، اميال‌ خود را سركوب‌ نكردن‌ و خود را در قيد و بندها گرفتار نكردن. نيچه‌ از اين‌ سركوب‌ نكردن‌ و خود را بودن‌ به‌ هيچوجه‌ بي‌بند و باري‌ را مراد نكرده‌ است، بكله‌ برعكس‌ ابرانسان‌ نيچه‌ با خود بودن‌ و تن‌ به‌ اميال‌ ديگران‌ ندادن، خود بر خود قيد مي‌نهد، آنگونه‌ كه‌ آينه‌ي‌ انساني‌ به‌ غايت‌ شرافتمند و بزرگوار مي‌شود. اما اگر نيچه‌ به‌ اين‌ نكته‌ وقوف‌ يافته‌ بود كه‌ اميال‌ «واحدي‌ يكسان» نيستند و در سركوبهاي‌ ناگزير و حتي‌ ارضاهاي‌ پي‌ در پي، به‌ لايه‌هاي‌ ديگري‌ در مي‌غلتند كه‌ خواهشهاي‌ متفاوتي‌ به‌ بار مي‌آورند كه‌ از ابرمرد مورد نظرش‌ بسيار فاصله‌ مي‌گيرند شايد راهكارهاي‌ ديگري‌ ارائه‌ مي‌داد. 

  پيشتر نيز اشاره‌ شد كه‌ عمده‌ انديشه‌هاي‌ نيچه‌ به‌ صورت‌ گزين‌ گويه‌ هايي‌ كه‌ در مرز بين‌ حقيقت‌ و مجاز قرار دارند ارائه‌ شده‌ است. نيچه‌ اين‌ گزيده‌گويي‌ هايش‌ را به‌ پايه‌هاي‌ نظري‌ از پيش‌ بنا شده‌ مستدل‌ نكرده‌ است. خواننده‌ در هنگام‌ مطالعه‌ي‌ گزيده‌گويه‌ها با متني‌ كه‌ با استعاره‌ و مجاز و تاريخ‌ و روانكاوي‌ و نظريه‌ آميخته‌ است‌ سر و كار دارد. از اين‌ رو، گاه‌ جدا كردن‌ مرز استعاره‌ و مجاز از بطن‌ نظريه‌ دشوار مي‌نمايد. 

  يكي‌ از اين‌ دشواريها فهم‌ در نظريه‌ي‌ «تكرار بي‌پايان» يا «تكرار جاويدان»Endless recurrence او ايجاد مي‌شود. آيا بايد تاريخ‌ را همچون‌ چرخه‌يي‌ عظيم‌ تصور كنيم‌ كه‌ در حال‌ چرخيدن‌ است‌ و در اين‌ چرخش‌ هر چيز مي‌تواند تكرار شود يا اينكه‌ بايد آن‌ را مبنايي‌ اخلاقي‌ فرض‌ كنيم‌ كه‌ بر اساس‌ آن‌ از آنجايي‌ كه‌ هر چيز قابليت‌ بارها تكرار شدن‌ را دارد بنابراين‌ بايد آنچنان‌ آميزه‌يي‌ از كرامت‌ و بزرگواري‌ باشد كه‌ ارزش‌ اين‌ تكرار را داشته‌ باشد. در اين‌ صورت‌ شايد ديگر نتوان‌ آن‌ را يك‌ اصل‌ كه‌ يك‌ بايد در نظر گرفت. اما اگر بخواهيم‌ آن‌ را يك‌ اصل‌ در نظر بگيريم‌ آنگاه‌ بايد ريشه‌ي‌ اين‌ تكرار را در اميالي‌ جست‌ كه‌ اراده‌ معطوف‌ به‌ آن‌ است.    از ابتداي‌ اين‌ نوشتار تا به‌ اكنون‌ به‌ نظريات‌ نيجچه‌ درباره‌ي‌ تكرار جاويدان، اراده‌ي‌ معطوف‌ به‌ قدرت The will to power و ابرمرد  The superman اشاره‌ شد. در بخش‌ پاياني‌ اين‌ نوشتار به‌ ايده‌ي‌ نيچه‌ درباره‌ي‌ هنر و زيبايي‌شناسي‌ اشاره‌ مي‌شود.

    نيچه‌ در كتاب‌ زايش‌ تراژدي‌ درصدد پاسيخگويي‌ به‌ سه‌ پرسشي‌ بر مي‌آيد كه‌ خود مطرح‌ كرده‌ است. نخست‌ اينكه‌ سرچشمه‌هاي‌ تراژدي‌ در چه‌ بود و چه‌ چيزي‌ آن‌ را ممكن‌ ساخت. تراژدي‌ چگونه‌ مرد و نابود شد و سرانجام‌ اينكه‌ آيا امكان‌ زايش‌ دوباره‌ي‌ تراژدي‌ وجود دارد.    نيچه‌ زايش‌ تراژدي‌ را نتيجه‌ي‌ ژرف‌نگريهاي‌ يونانيان‌ باستان‌ مي‌داند؛ ژرف‌نگريهايي‌ كه‌ واقعيت‌هاي‌ دهشتناك‌ زندگي‌ انسان‌ را بر ملا مي‌كند.

 يك‌ سر اين‌ واقعيت‌ نظم‌ آپولوني‌ جهان‌ است‌ كه‌ زاينده‌ي‌ نور و خرد و نظم‌ است‌ يعني‌ خورشيد و سر ديگر واقعيت‌ ديونوسوس‌ است‌ يعني‌ خداي‌ شراب‌ و جنون‌ و تاريكي. نراژدي‌ آميزه‌يي‌ است‌ از اين‌ دو؛ يعني‌ جنبه‌ي‌ دهشتناك‌ جهان‌ با آميختن‌ نور و روشنايي‌ قابل‌ تحمل‌ مي‌شود. اين‌ آميزه‌ عمق‌ پهنايي‌ را به‌ وجود مي‌آورد كه‌ اگر معنايي‌ براي‌ زندگي‌ انسان‌ بتوان‌ جست‌ وجو كرد در همين‌ آميزه‌ است.

 آميزه‌يي‌ كه‌ سرتاسر هنر است‌ و زيبايي. نيچه‌ آن‌ دسته‌ از آثار هنري‌ را زيبا و ارزشمند مي‌شمرد كه‌ قادر به‌ آفرينش‌ و زندهكردن‌ مجدد تراژدي‌ باشند، چرا كه‌ تراژدي‌ مرده‌ است‌ و دين‌ نيز كه‌ در كنار تراژدي‌ يك‌ دستگاه‌ ارزشي‌ براي‌ يونانيان‌ باستان‌ آفريده‌ بود رو به‌ افول‌ است. در چنين‌ شرايطي‌ اين‌ هنر است‌ كه‌ مي‌تواند و بايد، هم‌ رسالت‌ خود را بر عهده‌ گيرد يعني‌ زايش‌ دوباره‌ي‌ تراژدي‌ و هم‌ نقشي‌ مضاعف‌ ايفا كند تا خلا دين‌ پر شود. 

  در راستاي‌ چنين‌ نگرشي‌ است‌ كه‌ نيچه‌ براي‌ مدتي‌ به‌ تحسين‌ موسيقي‌ واگنر مي‌پردازد. اعتقاد نيچه‌ در طي‌ اين‌ مدت‌ اين‌ بود كه‌ واگنر در كار آفرينش‌ تازه‌يي‌ از تراژدي‌ است، يعني‌ همان‌ كاري‌ كه‌ آيسخولوس‌ و سوفوكلس‌ در يونان‌ باستان‌ انجام‌ دادند، واگنر در اروپاي‌ قرن‌ نوزده‌ در صدد انجامش‌ است. هر چند كه‌ اين‌ اعتقاد نيچه‌ ديرزماني‌ نپاييد و او سرانجام‌ به‌ انكار و انتقاد از واگنر پرداخت.  اما هنرمندان‌ فراواني‌ يافت‌ مي‌شوند كه‌ انديشه‌هاي‌ نيچه‌ الهام‌ بخش‌ شان‌ بوده‌ است. ييتز، برنارد شاو، لارنس، پيراندلو، توماس‌ مان، آندره‌ مالرو از جمله‌ اين‌ هنرمندان‌ هستند. در ايران‌ نيز هنرمنداني‌ اينچنيني‌ وجود دارند.

 اما انديشه‌ هاي‌ نيچه‌ تنها الهام‌بخش‌ هنرمندان‌ نبوده‌ است‌ كه‌ اهالي‌ قدرت‌ و رهروان‌ سياست‌ نيز با سودجويي‌ از محبوبيت‌ و شهرت‌ نيچه‌ و مصادره‌ به‌ مطلوب‌ سعي‌ در تاييد و توجيه‌ رفتارشان‌ داشته‌اند.

 همين‌ تلاش‌ و مصادره‌ به‌ مطلوب‌ نيچه‌ را به‌ عنوان‌ فيلسوف‌ حزب‌ نازيسم‌ و واگنر را به‌ عنوان‌ هنرمند و موسيقدان‌ برجسته‌ي‌ اين‌ حزب‌ در اذهان‌ عمومي‌ جاي‌ داد هر چند كه‌ نمي‌توان‌ باور كرد حداقل‌ چند عبارت‌ و حداكثر بيش‌ از چند جمله‌ از نيچه‌ به‌ گوش‌ هيتلر خورده‌ باشد. اما مسلم‌ او عبارت‌ اراده‌ي‌ معطوف‌ به‌ قدرت‌ را شنيده‌ و در گوش‌ داشت‌ و آنچه‌ از نيچه‌ برايش‌ پذيرفتني‌ نبود تاكيد نيچه‌ بر خويشتنداري‌ و كنترل‌ نفس‌ بود.  اما نيچه‌ سالها پس‌ از مرگ‌ خود نيز تاثير گذار بوده‌ و هست‌ آن‌ هم‌ در وقايع‌ اجتماعي.

تاكنون‌ در باره‌ي‌ تاثير آراي‌ نيچه‌ بر وقايع‌ اجتماعي‌ كمتر سخن‌ گفته‌ شده‌ است. ماركسيسم‌ فلسفه‌يي‌ است‌ كه‌ آميختگي‌ آن‌ با سياست‌ و اجتماع‌ آشكار است. ماركسيسم‌ در سده‌ي‌ اخير سلسله‌ جنبان‌ بسياري‌ از جنبشهاي‌ انقلابي‌ و اجتماعي‌ در سراسر جهان‌ بوده‌ است‌ اما هيچگاه‌ از نيچه‌ و انديشه‌هاي‌ او در تاثيرگذاري‌ بر جنبشها و وقايع‌ اجتماعي‌ سخني‌ گفته‌ نشده‌ است‌ يا نگارنده‌ به‌ آنبرنخورده‌ است.

 در حالي‌ كه‌ نيچه‌ پيشواي‌ پست‌ مدرنها شمرده‌ مي‌شود و او را از سرسخت‌ترين‌ منتقدان‌ انديشه‌ي‌ مدرن‌ و عقلگرايي‌ مي‌دانند و بر تاثير او بر برجستگان‌ انديشه‌ي‌ پست‌ مدرن‌ از جمله‌ فوكو، ليوتار، ايريگاراي، دولوز و گواتري‌ تاكيد مي‌شود اما از اين‌ نكته‌ غفلت‌ مي‌شود كه‌ وقايع‌ ماه‌ مه‌ 1968 فرانسه‌ كه‌ خود توقفگاه‌ مهمي‌ براي‌ تغيير مسير و جهشي‌ كه‌ متفكران‌ نامبرده‌ شده‌ در آراي‌ خود با آن‌ مواجه‌ شدند بي‌ تاثير از آراي‌ نيچه‌ نبوده‌ است. 

  همچنان‌ كه‌ پيشتر در بررسي‌ آراي‌ فرانسوا ليوتار گفته‌ شد تاثير وقايع‌ اين‌ سال‌ بر ليوتار تعيين‌ كننده‌ بود. وقايعي‌ كه‌ دانشجويان‌ در آن‌ پيشگام‌ بودند و سپس‌ كارگران‌ و ساير اقشار جامعه‌ بدانها پيوستند.

 در آن‌ ايام‌ سخن‌ از هيچ‌ بود و همه‌ چيز، تظاهر كنندگان‌ خواسته‌ي‌ مشخصي‌ نداشتند.سالهاي‌ دهه‌ي‌ 50 و 60 سالهاي‌ اوج‌ رونق‌ اقتصادي‌ اروپا و امريكا بود. مشكلات‌ مادي‌ و كاهش‌ ساعات‌ كار و بيكاري‌ و تورم‌ به‌ هيچ‌ وجه‌ انگيزه‌هاي‌ ناآرامي‌ نبودند. خواسته‌ها كلي‌ بود و شايد براي‌ صاحبان‌ قدرت‌ و سازمانهاي‌ رسمي‌ اپوزيسيون‌ يعني‌ اتحاديه‌هاي‌ حزب‌ كمونيست‌ كه‌ همواره‌ سازمان‌ دهنده‌ي‌ تظاهرات‌ و اعتصابهاي‌ اجتماعي‌ بودند غيرقابل‌ فهم. ناآرامي‌ها رهبر مشخصي‌ نداشت، همچنان‌ كه‌ خواسته‌هاي‌ مشخصي‌ هم‌ نداشت.

   معترضان‌ مي‌خواستند خارج‌ از هر چارچوبي، خود بر همه‌ي‌ امور خود مسلط‌ باشند و در اين‌ تسلط‌ آنچه‌ را كه‌ بدنبالش‌ بودند لذت‌ بود و پاسخگويي‌ به‌ اميال. در ديوار نوشته‌يي‌ آمده‌ بود «من‌ اميالم‌ را واقعيت‌ مي‌پندارم‌ چون‌ به‌ واقعيت‌ اميالم‌ معتقدم».

پاسخگويي‌ به‌ اميال، راهكاريست‌ براي‌ گريز از جامعه‌ي‌ از خود بيگانه‌ كننده‌ي‌ سرمايه‌داري. سرمايه‌داري‌ اگر تا پيش‌ از آن‌ در پي‌ توليد و افزايش‌ توليد بود آنك‌ درصدد ارضاي‌ مصرف‌ كنندگاني‌ بود كه‌ به‌ تنوع‌ طلبي‌ روي‌ آورده‌ بودند و در اين‌ تنوع‌ طلبي‌ فرآيند از خود بيگانگي‌ رخ‌ مي‌داد. هربرت‌ ماركوزه‌ از نظريه‌پردازان‌ مكتب‌ فرانكفورت‌ كه‌ از او به‌ عنوان‌ نظريه‌ پرداز اين‌ جنبش‌ نيز ياد مي‌شود در اين‌ فرآيند از خود بيگانگي، نظامهاي‌ جامعه‌ را مقصر مي‌شمارد. هر چند كه‌ مقداري‌ از سركوبي‌ اميال‌ را لازم‌ مي‌داند اما همچنان‌ معتقد است‌ كه‌ مي‌توان‌ سازمانهاي‌ اجتماعي‌ را متناسب‌ با اميال‌ ساخت‌ و اين‌ گريزي‌ آشكار براي‌ ماركوزه‌ كه‌ از پايگاهي‌ ماركسيستي‌ برخاسته‌ بود. گريزي‌ كه‌ ديگر، توجه‌ خود را معطوف‌ به‌ ساختار طبقاتي‌ نمي‌كرد كه‌ هر گونه‌ نارضايتي‌ را در برمي‌گرفت‌ و در اين‌ انديشه‌ها وامداري‌ به‌ فردريش‌ نيچه‌ به‌ خوبي‌ قابل‌ مشاهده‌ است.