آنان که از راه می‌رسند...

 

نسرین پورهمرنگ

اشاره:

شانزدهم ماه آگوست گذشته (۲۵ امرداد ماه) همزمان بود با شصت و نهمین سالروز درگذشت مارگارت میچل؛ نویسنده‌ی رمان مشهور برباد رفته.

رمان برباد رفته، تنها اثر داستانی این نویسنده‌ی زن آمریکایی است که پس از انتشار در سال ۱۹۳۶ بسیار پُرفروش شد. این کتاب روایتگر جنگ و نابسامانی های حاصل از آن در بستر یک روایت عاشقانه است. جنگ‌های داخلی آمریکا بر سر لغو قوانین برده‌داری، طی سال‌های ۱۸۶۱ تا ۱۸۶۵ اتفاق افتاد که طبق آمار منتشر شده بیش از ششصدهزار نفر این میان جان خود را از دست دادند.

شخصیت اصلی داستان، زن جوانی به نام اسکارلت اوهارا است که درگیرعشق یکسویه‌یی است و تقریبا تا پایان رمان این عشق یک طرفه را در دل خود حفظ می‌کند و با آن‌که شرایط جنگی سبب می‌شود تا وی بتواند از پوسته‌ی یک جامعه‌ی سنتی خود را بیرون کشد و قید و بندها را به کناری زند و به زنی موفق در تجارت و کسب و کار تبدیل شود، اما همواره اندوه ناکامی در وصال را در دل همراه داشته باشد.

اثر داستانی مارگارت میچل در شش ماه نخست پس از انتشار بیش از یک میلیون نسخه فروش رفت. تاکنون بیش از ۳۰ میلیون نسخه از این کتاب در ۳۸ کشور جهان فروش رفته و به ۲۷ زبان دنیا ترجمه شده است. در ۱۹۳۷ مارگارت میچل به خاطر بر باد رفته جایزه ی پولیتزر را از آن خود نمود.

برباد رفته در سال‌های نخست انتشارش فروشی بیش از انجیل داشت و سالی ۲۵۰ هزار نسخه از آن در سراسر جهان به فروش می‌رسید. کمی پس از انتشار کتاب، دیوید سلزنیک؛ تهیه کننده‌ی آمریکایی، حقوق سینمایی برباد رفته را به قیمت ۵۰ هزار دلار خرید که در آن زمان بزرگترین ولخرجی هالیوود به حساب می‌امد. فیلم اقتباس شده از این رمان در سال ۱۹۳۹ به روی پرده‌های سینما رفت و به پُرسودترین فیلم هالیوود در آن زمان تبدیل شد و موفق به دریافت ۱۰ جایزه‌ی اُسکار گردید.

 اما این همه شهرت برای مارگارت میچل خسته کننده بود و او پس از این شهرت فراگیر دیگر به نوشتن کتاب داستانی اقدام نکرد و پیگیر نگارش گزارش‌های مستند و ژورنالیستی شد. در اگوست ۱۹۴۹ هنگام عبور از یک خیابان، با راننده‌یی مست تصادف می‌کند، به کُما می‌رود و پس از پنج روز درمی گذرد.

 پس از انتشار رمان برباد رفته، مارگارت میچل در یادداشتی نوشت: اگر قرار باشد برای این رمان مضمونی انتخاب کنیم، من بقا را ترجیح می دهم. چه چیزی باعث می شود یک فرد بتواند در مقابل این فجایع دوام بیاورد و همچنان شجاع، قوی و توانا باقی بماند؟ در هر تغییر و تحول بزرگی می توانیم چنین چیزی را مشاهده کنیم. عده ای دوام می آورند و عده ای دیگر از بین می روند. آن هایی که در این نبردها سربلند بیرون می آیند در مقایسه با بقیه چه ویژگی هایی دارند؟ از نظر من بازمانده‌ها مهم تر از همه یک ویژگی دارند: قوه‌ی ابتکار، من درباره‌ی مردمی می نویسم که ابتکار دارند

   رمان برباد رفته‌ی مارگارت میچل، روایتگر زندگی انسان‌هایی است که در بستر آرام زندگی سنتی و نظم و روال رایج و پذیرفته‌ شده‌ ، به زندگی مشغولند. انها نظم به ارث رسیده‌ی زندگی‌شان را پذیرفته و نسل به نسل منتقل می سازند. به ارزش‌ها و هنجارهای شناخته شده‌ی زندگی پایبند هستند؛ عاشق می‌شوند، ازدواج می‌کنند، بچه می ‌آورند، کشاورزی می‌کنند، کار می‌کنند؛ زنها در خانه و مطبخ و مردها در مزرعه. آنهایی که رنگ پوستشان به تیرگی می‌زند در مزرعه‌ها به کارگری می‌پردازند و انها که از رنگ روشن پوست بهره‌مند هستند، از این شانس نیز برخوردارند که به سایرین فخر بفروشند و حرف نهایی را بر زبان جاری سازند. به زیردستان دستور دهند و با همرده‌ها مراوده داشته باشند تا از قبل این مُراوده، بر میزان دارایی و مایملک خویش بیفزایند و بقای خود را در بستری امن تداوم دهند.

اما وقتی همه چیز از حد می‌گذرد، بهره‌مندان، بهره‌ها‌یی بیشتر طلب می‌کنند و آنها که به امید بهتر شدن اوضاع و کاهش رنج محرومیت خود، شب‌ها را به روز و روزها را به شب سپرده‌اند، در بُرهه‌یی این رنج ناگزیر را غیرقابل تحمل می‌یابند.

سیستم فاسد، تنها نوآوری‌اش در شدت بخشیدن به مراتب تجاوزهایش است. هر روز نظم خوساخته را بیشتر می‌شکند و در مسیر خودخواهی و انحصارطلبی پیشتر می‌رود و در این پیشروی، آخرین روزنه‌های نور و امید را در مقابل دیدگان افراد زیر سلطه محو و ناپدید می‌سازد. جنگ درمی گیرد، یک طرف برای بقا و طرف دیگر برای انحصاری ساختن بقا، دوام و اقتدار خود.

جنگ بیش و پیش از همه روال زندگی روزمره را بر هم می‌ریزد؛ تجارت، تولید، روابط اجتماعی، شغل و کسب و کار روزمره که بیش از هر نیروی کار و یا ماده‌ی خامی، به بستر امن و وجود صلح نیازمند است.

اما کسانی که روابط اجتماعی‌شان، روابط شغلی‌شان، امنیت زندگی‌روزمره شان و بقایشان به خطر می‌افتد، چگونه می‌توانند از این بحران سر بلند کنند، چگونه بقای خود را تضمین می‌نمایند؟

یکی از تفاوت‌های مهم جنگ‌های پیشامدرن و دوران مدرن در این است که در گذشته، افراد می توانستند به راحتی دشمن و یا دشمنان خود را تشخیص دهند. هرکس که به رویشان شمشیر می‌کشید، بدون تردید دشمن شان بود و مقابله به مثل، ضروری‌ترین و عقلانی‌ترین واکنشی بود که می بایست از خود بروز داد.

اما با تشکیل دولت- ملت‌ها و استقرار قوانین مدنی و درنظر گرفتن مجازات‌های کیفری برای قانون‌شکنان، دیگر تشخیص دوست از دشمن به سادگی امکان پذیر نبوده و نیست.

مردم با حاکمان و به اصطلاح نخبگانی مواجه‌اند که به بهانه‌ی تامین امنیت و مشروعیت قدرت، با داستان پردازی‌های گوناگون و پیچیده و از طریق پیچیده‌تر ساختن فرآیند بوروکراسی و تمدنی، مورد بهره‌کشی واقع می‌شوند تا به کار ارضای شهوت پایان ناپذیر ثروت و قدرت‌طلبی حاکمان و نخبگان آیند.

البته جنگ بر سر نژاد، رنگ پوست، ملیت، مذهب و ... راحت‌تر مورد قضاوت قرار می گیرند، اما وقتی که کار به توهم‌پردازی های ایدئولوژیک کشیده می‌شود، آن‌گاه شاید کار برای عده‌یی دشوار شود که تشخیص دهند به راستی تیرهای زهرآگین از کدام سمت به طرفشان شلیک می‌شود. داستان پردازی های ایدئولوژیک همان اندازه ساختارهای انقیاد و تعصب پیشامدرن را بازتولید می‌کند که قصه‌های خدایان عصر باستان.

 

باید سپری ساخت

   برخی‌ها به خوبی می‌دانند که آنچه حاکمان در بوق و کرنا می‌کنند و آن را حق و باطل می‌نامند جز سرپوشی بر منفعت‌طلبی‌شان نیست. این دسته از مردم، همه‌ی عشق را، تمام زندگی را، کمال درک هستی و زیستن را در زندگی‌های روزمره‌ی خود جست و جو می کنند. آنها به خوبی می‌دانند که حتی مستبد‌ترین اقتدارطلبان نیز نمی توانند مشروعیت زندگی روزمره را زیر سوال ببرند و از انها بگیرند. روزمره‌گی اگرچه گاه با بیهودگی و بطالت تداعی می‌شود، اما منتقدان از سپر امنی که همین روزمره‌گی در مقابل تجاوز زیاده جویان می‌سازد، غافل می‌مانند. در همین پیچ و خم روزمره‌گی‌ها که گاه بسیار سهل و ساده نیز می‌نماید، بسیاری از هنجارهای به واقع انسانی تداوم می‌یابند، هنجارهایی که پای آنها چانه‌زنی نمی‌شود، استدلال به خرج داده نمی‌شود، صف‌کشی‌ها نمی‌شود، علم عثمان‌ها برافراشته نمی‌شود، ... آنها خیلی ساده روزمره‌گی هستند؛ خفتن، بیدار شدن، کار کردن، غذا خوردن، به تماشا نشستن و ... در همین نشستن‌ها و برخاستن‌ها و تماشاکردن‌هاست که حس زندگی منتقل می‌شود، ارزش های زیستن منتقل می‌گردد، لحظه‌ها شکل می گیرد، حس‌ها برانگیخته می‌شود و خاطرات در گنجینه‌ی ذهن باقی می‌مانند.

 برخی سپر خود را در همین‌جاها جانمایی می‌کنند. آنها می‌دانند و یا شاید هم این‌گونه به خود القاء کرده باشند که توان جنگیدن با سرپنجه‌های قدرت را در یک میدان تمام عیار جنگ و ستیزه در خود ندارند. آنها تمامیت خود را در یک میدان به حضور نمی‌رسانند، اما در درازنای زمان در همین نشستن‌ها و برخاستن‌ها، گفت و شنودها، خوردن‌ها و خندیدن ها، در پیچ و خم کارهای روزمره، در تداوم نگاهشان، در روی‌گرداندن‌ها،  در پیچ و تاب دامن‌های زنان، رنگ‌بندی های لباس کودکان، چراغ روشن سردر، درعطر غذایی که به مشام می‌رسد و ... به ظهور می‌رسند و تبلور می‌یابند و چراغ زیستن را به نسل‌های بعد می‌سپارند، زیستنی که از تیرهای زهرآگین قدرت جان سالم به در برده است، گاه نورش بسیار کم‌رمق و بی‌جان می‌‌شود، گویی چنان که تصور می‌شود در تونل زمان در جایی خاموش شده است...

اما همواره چنین نیست که همگان در زمین خود به دفاع برخیزند، برخی در بُحبوحه‌ی صف‌نمایی‌های جنگ‌افروزان که هیاهوها بلند و بلندتر می‌شود، تازه موتورشان به حرکت می‌افتد. می دانند حالا وقت حرکتشان است. باید خود را بالا بکشند. می‌دانند در این کارزار ناهنجاری‌ها کسی به تماشایشان ننشسته است، کسی انگشت به سوی آنها نشانه نگرفته است. اینجا اصلا میدان تماشا نیست. هرکس به تماشا بنشیند زندگی و هست و نیستش را باخته است. برمی خیزند. به حرکت می‌افتند و از هرآبی ماهی خود را صید می‌کنند.  همان‌گونه که مارگارت میچل می‌گوید: در هنگام سقوط و اضمحلال یک تمدن، درست به همان اندازه ی روزگار رونق و آبادی آن می توان پول بدست آورد، با این تفاوت که در هنگام سقوط با سرعت بیشتری می توان این کار را کرد.

مهم نیست دیگران چه می‌گویند و نامش چه می‌نهند؛ فرصت‌طلبی، زرنگی، نبوغ، ابتکار، باهوش، اختلاس‌گر، کلاهبردار و ... این‌ها نیز نسلی هستند که خود را بالا می‌کشند، خود را حفظ می‌کنند و در فردای جنگ نه تنها از خرابه‌ها سربلند می‌کنند که قامتشان از هرکسی استوارتر و افراشته تر است.

جنگ ستیزه‌یی است میان کسانی که می خواهند رویه‌ی جدیدی را مستقر سازند، نظم و روال پیشین را درهم بگسلند و کُرسی‌های جدید مستقر سازند. اما آنانی که از این ستیزه‌ها سربلند می‌کنند، لزوماً همان کسانی نیستند که رو در رو شمشیر کشیده‌اند، همان‌هایی نیستند که بر یکدیگر تاخته‌اند و همان‌هایی نیستند که از کشته پُشته ساخته‌اند. گاه آنانی که به زیرکی و گاه آنانی که از سر بخت و اقبالی ناچیز در حاشیه قرار گرفته‌اند و گاهی آنان که با احتیاط و بینشی تردیدآلود به رفتارهای جنگ طلبانه نگریسته‌اند، برآمدگان و باقی ماندگان نبردهای دشوار و طاقت‌فرسا هستند.

این برآمدگان جدید، دنیای خاص خود را می‌سازند، نه لزوماً خاصیتی تمام‌عیار باب میلشان، اما ممکن است بسیار متفاوت از تصاویر جنگ افروزانی باشد که یا از سر نادانی و حماقت و یا خوی تبهکارشان، خونهای بسیار بر زمین ریختند و می‌ریزند.!