کارل مارکس؛ مهار نیروهای اقتصادی

نسرین پورهمرنگ

    کارل مارکس در سال 1818 در شهر تریردر آلمان به دنیا آمد. در جوانی فلسفه خواند و سخت علاقه مند اندیشه های هگل شد. او در ادامه ی مسیر مطالعاتی اش در کنار فلسفه ی آلمان، به اندیشه های سیاسی فرانسوی و اقتصادی انگلستان علاقه مند گردید. جوهره ی این اندیشه ها را با هم در آمیخت و آمیزه یی غنی و بدیع به نام مارکسیسم ایجاد کرد.
   در مسیر فعالیتهای فکری و اجتماعی اش به کارخانه دار ثروتمند و جوانی پیوند خورد که این پیوند تا پایان عمرش برجای باقی ماند. این کارخانه دار جوان و ثروتمند یعنی فریدریش انگلس در بیشتر عمر مارکس، هزینه ی معاش زندگی او را تامین کرد، تا مارکس بتواند به فعالیتهای فکریش ادامه دهد. هزینه ی مادی زندگی مارکس را سرمایه داری متقبل شد که مارکس در همه ی طول حیات فکریش علیه طبقه ی اقتصادی او نوشت و سخن گفت.
   فعالیتهای سیاسی اش او را ناگزیر می کرد تا اوقاتش را دور از وطن بگذراند. در سی و یک سالگی به لندن رفت و تا سال 1883 که دیده از جهان فرو بست در این شهر به زندگی ادامه داد. در همین جا بود که شاهکارش یعنی کتاب <سرمایه> را نوشت و منتشر کرد.
   مارکسیسم به معنای دقیق کلمه فلسفه نیست اما عناصر فلسفه ی هگل در آن وجود دارد. از جمله ی این عناصر می توان به موارد زیر اشاره کرد:

1-   واقعیت عبارت از فرآیندی تاریخی است

2-   این فرآیند به طور دیالکتیکی دستخوش دگرگونی می شود

3-   فرآیند دیالکتیکی دگرگونی هدف مشخصی دارد

4-   این هدف عبارت از جامعه یی خالی از تعرض است

5-    تا به آن هدف نرسیده ایم، محکومیم که در یکی از حالات مختلف از خود بیگانگی باقی بمانیم.

   اختلاف مارکس با هگل در این میان بر سر این نکته است که از نظر هگل این فرآیند عارض برچیزی ذهنی یا روحی است و از نظر مارکس عارض بر چیزی مادی.

   اما الگوی کلی اندیشه های مارکس برگرفته از هگل است. اگر چه مارکس مادی مسلک است اما در مقام فیلسوف از مسلک مادی دفاع نمی کند. از نظر او آنچه در جهان دارای اهمیت است، ماده است و مجردات محصول مابعدالطیبعی آلمان ارزش اعتنا ندارند. به نظر او مهار زندگی ما در جهان به دست اوضاع و احوال اقتصادی است و همین امر مانع از آن می شود که موجوداتی آزاد باشیم. برای رسیدن به آزادی باید مهار نیروهای اقتصادی را در دست گرفت.

   اندیشه های هگل و مارکس دو نگرش جدید در جوامع انسانی ایجاد کرد:

نخست اینکه انسانها مستقل از زمان و تاریخ نیستند و گذشته ی تاریخ بر زندگی کنونی آنها تاثیرگذار است.

دوم اینکه ما نمی توانیم آزاد باشیم مگر اینکه مهار نیروهای اقتصادی را در دست بگیریم.

   چنین طرز تفکری را می توان سرچشمه ی توتالیتاریسم در دنیای امروز دانست. در شکل گیری دولت هیتلراندیشه های هگل بسیار مورد استناد قرار گرفت و اندیشه های کارل مارکس نیز در جان بخشیدن به مخوف ترین حکومت استبدادی عصر جدید؛ یعنی حکومت استالین نقشی به سزا داشت.

 بی تردید این دو فیلسوف اگر زنده بودند هیچگاه واقعیتهای رژیمهای هیتلر و استالین را مورد تایید قرار نمی دادند، اما از نظر این دو آنچه در مورد هر فکری اهمیت داشت تجسم آن در تاریخ و در نهادها و واقعیتهای اجتماعی بود. تجسم اندیشه های این دو متفکر، در قالبهای تاریخی و اجتماعی، نتایج مرگباری برای میلیونها انسان در پی داشت.

    آنچه در اندیشه ی مارکس از ایراد و اشتباهی بنیادین برخوردار بود این نکته است که او به اتحاد و یگانگی انسانها بیش از آنچه واقعاً وجود دارد اعتقاد داشت. بر همین اساس او می گفت اگر شرایط اقتصادی تغییر کند، طبیعت انسان نیز تغییر پیدا خواهد کرد و در نتیجه اجتماعات انسانی می توانند بر اختلاف بین خود غلبه کنند. اما در جوامع سوسیالیستی سابق و به ویژه در جامعه ی تحت امر استالین دیدیم که چنین نشد.

 وقتی رقابت بر سر کسب ثروت ناممکن شد، جنگ بر سرکسب قدرت و مقام آغاز گردید و چنان شدت گرفت که شرایط را از اوضاع پیشین بدتر نمود.

   اعتقاد مارکس درباره ی سرشت انسان اعتقادی شعاری و ساده نگرانه بود. میخائیل باکونین همکار و سپس رقیب مارکس، درست از همین بخش از اندیشه ی او انتقاد می کرد. باکونین آنارشیست بود و می گفت هیچکس حتی کارگران نباید حکومت کنند. به نظر او اگر کارگران حکومت را در دست بگیرند از آن پس حاکم خواهند بود نه کارگر، بنابر این از منافع حاکمان دفاع می کنند نه از منافع طبقه ی کارگر.

   مارکس که در اخراج باکونین از بین الملل اول نقش داشت، نظرات باکونین را بیهوده و مزخرف می پنداشت و معتقد بود اگر کارگران حکومت را در دست گیرند دست در دست هم برای پیشرفت منافع همگانی تلاش خواهند کرد. وقایع رخ داده در جوامع به اصطلاح مارکسیستی و به ویژه در دهه ی آخر قرن بیستم نشان داد که  اندیشه های باکونین درباره ی سرشت انسانی بهره ی وافری از واقعیت داشته است.