آرمان‌ها و ایدئولوژی‌ها *

 

نسرین پورهمرنگ

 

 

 

 

عنوان کتاب: آرمان‌ها و ایدئولوژی‌ها

ویراستاران: ترنس‌بال، ریچارد دگر

مترجم: احمد صبوری کاشانی

انتشارات: کتاب آمه

سال نشر: 1390

 

 

چکیده:

   ترجمه‌ی کتاب «آرمان‌ها و ایدئولوژی‌ها»(1) از ویراست چهارم این کتاب که در سال 2002 منتشر شده، به انجام رسیده است. ویراستاران این کتاب – «ترنس بال»(2) و «ریچارد دگر»(3)- کوشیده‌اند تا در این مجموعه نخست، گُستره‌ی ایدئولوژ‌های معاصر را پوشش دهند و از هریک از ایدئولوژی‌های شناخته شده از جمله لیبرالیسم، محافظه‌کاری و سوسیالیسم تا ایدئولوژی‌های جدید نظیر دیدگاههای فعالان جنبش‌های زیست‌محیطی و نئونازی‌ها، مباحثی را مطرح نمایند. دوم اینکه نمونه متن‌های برجسته، از دیدگاهها و نظریه‌هایی فراهم آمده که نماینده‌ی همان ایدئولوژی‌های پیش‌گفته است. ویژگی سوم کتاب بازنویسی بعضی متن‌های قدیمی برای تطبیق با نثر امروزی و چهارم این‌که ویراستاران در این کتاب تلاش کرده‌اند تا با طرح مقدمه و یا یادداشت‌های کوتاه، متن‌های برگزیده از مولفان و اندیشمندان پیشین را در بافت تاریخی و سیاسی خود قرار دهند.
 

 

فصل یکم: مفهوم ایدئولوژی

   کتاب در فصل نخست به مفهوم ایدئولوژی پرداخته است زیرا به اعتقاد ویراستاران، برخلاف تصور بعضی مفسران، عصر ایدئولوژی‌ها پایان نیافته است و اگرچه پایان جنگ سرد و فروپاشی بلوک شرق، رویدادهای مهمی محسوب می‌شوند، اما جنبش‌های جدیدی که با ایدئولوژ‌ی‌های نوین به حرکت درآمده‌اند نیز درخور توجه هستند.

ایدئولوژی‌ها چهار نقش مهم برای هواداران خود ایفاء می‌کنند و یا شاید به قول کارکردگرایان بتوان گفت از چهار کارکرد مهم برخوردارند: نخست؛ پدیده‌های سیاسی را برای هواداران خود تحلیل می‌کنند. دوم آنکه ضوابط و معیارهایی برای ارزشیابی و تصمیم‌گیری درباره‌ی درست و نادرست مسائل و رویداها ارائه می‌دهند. نقش سوم این است که به هواداران خود جهت می‌دهد و به آنان هویت می‌بخشد و چهارم آنکه نوعی برنامه‌ی سیاسی برای هواداران خود فراهم می‌آورد

در ادامه‌ی این فصل مقاله‌ای به قلم «ترل کاروِر»(4) – نظریه‌پرداز سیاسی- آمده که به بررسی‌ دگرگونی‌های ایجاد شده در مفهوم ایدئولوژی از هنگام ضرب این واژه در سده‌ی هجدهم به دست «کنت تراسی» در فرانسه تاکنون پرداخته و شیوه‌های کاربرد آن را مورد بررسی انتقادی قرار داده است. وی دگرگونی‌های شدید در معنای این واژه را با بعضی از شخصیت‌‌های متنفذ و برجسته‌ی تاریخ در عصر جدید مرتبط می‌داند، که از جمله‌ی آنها می‌توان به ناپلئون بُناپارت، کارل مارکس، فریدریش انگلس و ولادیمیر لنین اشاره کرد. اما در هرحال می‌توان گفت که ایدئولوژی از همان آغاز با فلسفه‌ی بسیار مجرد و ستم سیاسی زورآور و دشمن‌خوی سروکار داشته است. شاید از همین‌روست که مارکس واژه‌ی ایدئولوژی را به عنوان یک دُشنام به کار می برد.
 

 

فصل دوم: آرمان دمکراتیک

   در فصل دوم کتاب، ضمن تاکید بر این نکته که نباید «دمکراسی» را به مانند نوعی ایدئولوژی در کنار سایر ایدئولوژی‌ها پنداشت، بر ماهیت دمکراسی به مثابه یک «آرمان» صحه گذاشته می‌شود.

منشاء و زادگاه یونانی دمکراسی و بدبینی فیلسوفانی همچون افلاطون و ارسطو نسبت بدان به عنوان بدترین نوع حکومت که فساد و هرج و مرج را درپی دارد، در مقدمه ی این فصل مورد توجه قرار گرفته است.  

افلاطون براین موضع خود که بین دمکراسی و استبداد؛ که بدترین شکل حکومت است، مویی فاصله است پافشاری می‌کند، اما ارسطو باوجود انتقاد از دمکراسی به عنوان شکلی از حکومت، این اصل دمکراسی را که «فکرهای فراوان از یک فکر بهتر است» را می‌پذیرد. ارسطو خود بهترین نوع حکومت را «حکومت مدنی» می‌داند که حاکمیت اکثریت به نفع همگان است و این حاکمیت خودگردان مردم پسند را «جمهوری» می‌نامد.

«ماکیاولی» نیز برخلاف آنچه از او شهره است، در کتاب خود – گفتارها- از تولد دوباره ی حکومت جمهوری‌خواه استقبال می‌کند و به انتقاد از کسانی می‌پردازد که در اقدام جمعی مردم خِردی نمی‌یابند.

با گسترش دمکراسی در قرن نوزدهم  و سپس شکست فاشیسم در جنگ جهانی دوم – به عنوان نیروی برجسته‌ی ضد دمکراتیک- هم اینک دمکراسی در سراسر جهان حداقل در لفظ و کلام هم که شده بهترین نوع حکومت قلمداد می‌شود. اما بوده‌اند کسانی که با نگاه به بعضی ابعاد، هشدارهایی را در این زمینه داده‌اند که از جمله می‌توان به «الکسی دو توکویل» و «جان استوارت میل» اشاره کرد. نگرانی آنها از تاکید بیش از اندازه‌ی دمکراسی بر برابری و پیدایش شکلی تازه از خودکامگی یعنی «خودکامگی اکثریت» بوده است.

اما آرمان دمکراسی نزد صاحبان ایدئولوژی‌ها از تفسیرهای متفاوتی برخوردار است. لیبرال‌دمکرات‌ها به حقوق و آزادی‌های فردی اهمیت فراوان می‌دهند و معتقدند که حاکمیت اکثریت نباید به خودکامگی اکثریت تبدیل شود.

اما به اعتقاد سوسیال دمکرات‌ها «حق مالکیت» و «انتقال دارایی» می‌تواند به سرکوب دمکراسی راستین مُنجر شود. از اینرو بر اهمیت برابری در دمکراسی تاکید می‌کنند.

طرفداران دیدگاههای کمونیستی و مارکسیست- لنینیستی نیز از اینکه بر رابطه‌ی بین دمکراسی و دیکتاتوری صحه بگذارند – همچنان‌که «مائو تسه دون» این‌‌کار را می‌کرد- ابایی ندارند و دمکراسی را همان حاکمیت به وسیله‌ی و یا به نفع طبقه‌ی کارگر می‌دانند.
 

 

فصل سوم: لیبرالیسم

   زمانی که «مارتین لوتر» و دیگر اصلاح طلبان دینی در سراسر قرن شانزدهم کوشیدند تا به مردم بقبولانند که «وجدان فردی» از حفظ « اتحاد و راست دینی» با ارزش‌تر است، خودشان هم نمی‌دانستند که بنیادهای تفکری را بنا می‌نهند که یکی دو قرن بعد سراسر کشورهای اروپایی و سپس آمریکا را فرا می‌گیرد و مبانی سیاسی کشورها را برای حکومت کردن تشکیل می‌دهد. اعتراض کنندگان دو هدف در مقابل خود داشتند: همگون‌گردی دینی و جایگاه یا منزلت نسبی. اما در ادامه این خواسته‌ها مسیر تکاملی خود را طی کردند و آزادی فردی در امور شخصی، حق مالکیت فردی و اقتصاد آزاد، عدم دخالت دولت در مبادلات بازار و حق رای نیز به اصول اساسی فلسفه‌ی لیبرالیسم تبدیل شد.

لیبرال‌های اولیه نظیر تامس هابز و جان‌لاک دولت را «شر ضروری» می‌پنداشتند. جان استوارت میل، رقابت آزاد اقتصادی را نه تنها کارآمدترین بلکه منصفانه‌ترین سیاست نیز می‌دانست. اما در سده‌ی نوزدهم لیبرال‌ها از نقش دولت به عنوان یک «متحد ضروری» برای ارتقای آزادی فردی و بالا بردن سطح رفاه اجتماعی سخن به میان‌ آوردند و جالب آنکه ایده‌های استوارت میل در شکل‌گیری هردو نگرش تاثیرگذار بود.

اما از دهه‌ی 1940 به بعد لیبرال‌های معاصر، نه تنها با لیبرال‌های رفاه‌گستر سرناسازگاری گذاشته‌اند که حتی با دیدگاههای لیبرال‌های نوکلاسیک نیز که دولت را شر ضروری می‌پنداشتند مخالفت می‌ورزند و برخی از آنان مانند رابرت نازیک از «دولت کمینه» هواداری می‌کنند و برخی دیگر به مانند «موری روتبارد» دولت را به طور کلی «شر غیر ضروری» می‌پندارند. اگرچه همه‌ی این گروهها بر سر جامعه‌یی باز و بردبار که در آن افراد فرصت هرچه آزادتر زندگی کردن را داشته باشند توافق دارند، اما بر سر بهترین راه برای رسیدن به این هدف توافقی وجود ندارد. 
 

 

فصل چهارم: محافظه‌کاری

   همه‌ی افراد از تغییر و دگرگونی استقبال نمی‌کنند، بلکه ترجیح می‌دهند به شیوه‌های «راستین و آزموده» و یا «به محک زمان سنجیده» بچسبند و هرآنچه را که متعلق به گذشته است را حفظ نمایند. آنان در تعلقات خود به گذشته، اصالت و حقانیت را جست و جو می‌کنند. اما از آنجایی که میراث معنوی برجای مانده از گذشتگان در هر جامعه‌یی متفاوت است، بین محافظه‌کاران بر سر اینکه چه چیزی باید حفظ شود توافقی وجود ندارد. آنان همگی خواهان محافظت از چیز واحدی نیستند، از همین روست که ارائه‌ی تعریفی واحد از ایدئولوژی محافظه‌کاری دشوار است.

برخی از محافظه‌کاران معروف همچون «ادموند برک»(5)  ایرلندی اگرچه تغییرات سریع و بنیادین را نکبت‌بار می‌خواندند، اما هیچگاه ادعای بازگشت به گذشته را مطرح نمی‌کردند. اما مُرتجعانی همچون «ژوزف دو مایستر»(6) اصرار داشتند تا به فرانسه‌ی پیش از انقلاب بازگردند و حاکمیت همدلانه‌ی «دین و سلطنت» را اعاده کنند.

محافظه‌کاران، جامعه‌ی توده‌ای که بر مبنای دمکراسی اداره می‌شود را در بهترین حالت به «همتراز» ساختن طبقات جامعه متهم می‌سازند که همه باید در وضعیتی مشابه به‌سر برند و در بدترین حالت به آشوب و دولت‌ستیزی نسبت می‌دهند.

امروز پس از فروپاشی کمونیسم، محافظه‌کاری انواع بسیاری یافته است و از محافظه‌کاران دینی پروتستان‌ها تا محافظه‌کاری لیبرال‌های طرفدار دولت رفاه، جملگی خواهان حفظ بعضی امور هستند. اما اینکه از چه چیزی باید محافظت کرد، همچنان مناقشه برانگیز است.
 

 

فصل پنجم: سوسیالیسم و کمونیسم؛ از مور تا مارکس

   بررسی شباهت‌ها و تفاوت‌های ایدئولوژی سوسیالیسم و کمونیسم، جست وجوی ردپای آرمانشهرهای سوسیالیستی تا سده‌ی چهارم پیش از میلاد در کتاب جمهور افلاطون، کند وکاو در اتوپیای کافرمآب تامس مور قدیس، شرح تحلیل‌های مادی‌نگرانه‌ی مارکس و بیانیه‌ی حزب کمونیست(1848) که نافذترین بیان دیدگاههای مارکس دربر دارد، از جمله مباحثی است که در فصل پنجم این کتاب می‌توان آنها را مورد مطالعه قرار داد.

سوسیالیست‌ها و کمونیست‌ها اگرچه هردو استثمار فرد یا طبقه‌ای به دست فرد یا طبقه‌ای دیگر را محکوم می‌کنند و معتقدند که دارایی‌های جامعه را باید به سود همه‌ی مردم به طور یکسان توزیع کرد اما در شیوه‌ی دستیابی به این هدف با یکدیگر اختلاف دارند. در حالی که اصلاحات تدریجی و صلح‌آمیز مورد قبول سوسیالیست‌ها می‌باشد، اما کمونیست‌ها دگرگونی‌های خشونت‌آمیز انقلابی را بیشتر مطبوع طبع خود یافته‌اند.
 

 

فصل ششم: سوسیالیسم و کمونیسم پس از مارکس

   میراث برجای مانده از مارکس آن اندازه تاثیرگذار و از ابعاد وسیع برخوردار بود که  علوم اجتماعی و به ویژه جامعه‌شناسی، پس از او یا در مخالفت با نظریه‌هایش و یا تایید و اصلاح و نقد وی مسیر خود را ادامه داد.

پس از مارکس بسیاری خود را تنها نماینده‌ی حقیقی آرای او قلمداد کردند و به انتقاد از مخالفان پرداختند و حتی در مواردی که توانستند قدرت را به دست بیاورند، به حذف فیزیکی مخالفان خود اقدام نمودند.

اما عده‌ای نیز از اینکه آشکارا دم از اصلاح طلبی و ضرورت تجدید نظر در آرای مارکس بزنند، ابایی نکردند. شواهد عینی جوامع اروپایی و آمریکای شمالی نشان می‌داد که برخلاف پیش‌بینی‌های مارکس «بینوایی پرولتاریا» به تحقق نپیوسته و سطح زندگی کارگران با استفاده از راهکارهای حزب‌های سیاسی و مبارزه‌های مسالمت‌جویانه‌ی اتحادیه‌های کارگری، بهبود چشمگیری یافته است.

«ادوارد برنشتاین»(7) یکی از این اصلاح‌طلبان بود که ضرورت انقلاب خشونت‌بار پرولتری را نفی می‌کرد. اما کسانی مانند «رُزا لوکزامبورگ»(8)، «کارل کائوتسکی»(9) و «ولادیمیر ایلیچ لنین»(10)  سخت بر او تاختند و وی را به عنوان یک «بورژوا»ی خائن به مارکسیسم محکوم کردند.

در تفسیر لنین از مارکسیسم که تا اواخر دهه‌ی هشتاد سده‌ی بیستم بر اتحاد شوروی (سابق) حاکم بود دو نکته‌ی مهم وجود داشت: شعور سیاسی انقلابی مورد نظر مارکس باید از بیرون این طبقه به آنان داده شود و نکته ی دوم اینکه این وظیفه برعُهده‌ی حزب سرآمدان پیشاهنگ است.

اما قدرت مطلقه‌ی حزبی و اقتصاد یکپارچه‌ی متمرکز برنامه‌ریزی شده و دولتی، مدتها پیش از آنکه از درون دچار فروپاشی شود، با منتقدان آنارشیستی همچون «میخائیل باکونین»(11) و «اِما گولدمن»(12) مواجه شده بود. 

باکونین به درستی پیش بینی کرده بود که دیری نخواهد گذشت که میان‌راه پیشنهادی مارکس با عنوان «دیکتاتوری پرولتاریا»، به صورت دیکتاتوری پایدار مقامهای دولتی که حسودانه از قدرت و امتیازات خود مراقبت خواهند کرد، بر سر پرولتاریا فرود خواهد آمد.
 

 

فصل هفتم: فاشیسم

    فاشیسم یک دشنام کهنه‌ی سیاسی است، نسبت به همه‌ی کسانی‌که از شیوه‌های غیر دمکراتیک و تمامیت خواهانه حمایت می‌کنند. فاشیسم در تقابل با اندیشه‌های فردگرایانه‌ی لیبرالیسم  و برابری جویانه‌ی سوسیالیسم پدیدار شد. فرد و یا طبقه‌های اجتماعی در ایدئولوژی فاشیسم به تنهایی از جایگاه و هویتی متمایز برخوردار نیستند، بلکه همه‌ی اجزای جامعه در لوای حاکمیت حزب و رهبری واحد باید موجودیت داشته باشند.

در ایدئولوژی فاشیسم، دولت تجسم نهادین و حقوقی قدرت، وحدت و جلال مردم است. با دولت همه چیز معنا می‌دهد و بی‌دولت، هیچ چیز از مشروعیت برخوردار نیست. اعمال قدرت مردم عوام تنها از طریق اطاعت کورکورانه از رهبرانشان امکانپذیر است.

تنها تفاوت موجود بین نازیسم آلمان و فاشیسم ایتالیا، در وجود عنصر برتری نژادی در نظریه‌ی نازی قابل مشاهده است، وگرنه هر دو به یک اندازه به مولفه‌های اندیشه‌ی روشنگری بی‌اعتنا بودند و توانایی مردم عادی را در اداره کردن امور خود مورد انکار قرار می‌دادند.      

اگرچه در خصلت ضد دمکراتیک فاشیست، برای کُنش‌های خردمندانه‌ی مردمی نقشی مشاهده نمی‌شود، اما هرجا که نیاز بود از حضور توده‌وار مردم بهره‌برداری می‌گردید. از همین روی خردستیزی همچون «ژرژ سورل»، نقش اساطیر و عواطف را در برانگیختن توده‌ها مهمتر از عقل و خرد می‌دانست.

مطالعه‌ی ابعاد ایدئولوژی فاشیسنم از این‌روی از اهمیت برخوردار است که بدانیم تاریخ مصرف این ایدئولوژی هنوز آنچنان که باید به پایان نرسیده است و گروههای نونازی در اروپا و آمریکا همچنان بر این اعتقادند که نژاد سفید باید بر سیاهان، یهودیان و دیگر نژادهای «پست‌تر» غلبه یابد. شمار اعضای این گروهها اگرچه پُرشمار نیست، اما بی‌تردید در بحرانهای سیاسی و اجتماعی می‌توانند تاثیر گُذار باشند.
 

 

فصل هشتم: ایدئولوژی‌های آزادیبخش و سیاست هویت

   آزادی زنان، آزادی سیاهان، آزادی بومیان، یزدان شناسی آزادی‌بخش و آزادی حیوانات، جملگی در ردیف ایدئولوژی‌های آزادی‌بخش قرار دارند. زمان پیدایی اغلب آنان به نیمه‌ی دوم سده‌ی بیستم باز می‌گردد. جنسیت، نژاد، طبقه، نوع و مانند آن ممیزه‌هایی در شکل‌گیری مخاطبان هر یک از این ایدئولوژی‌ها هستند، اما می‌توان در مجموع آنها را اعضای جداگانه‌ی یک خانواده‌ی ایدئولوژیکی گسترده و متنوع به حساب آورد.

اگرچه گروههای تحت ستم، مخاطبان نخست این ایدئولوژی‌ها می‌باشند، اما گروههای ستمگر نیز به همان اندازه مخاطب قرار می‌گیرند تا در نگرش‌های برتری طلبانه و سودجویانه‌ی خویش تجدید نظر کنند.

نظریه‌پردازان این ایدئولوژی‌ها علاوه بر تلاش برای رهایی اجتماعی مخاطبان تحت ستم خویش، بر رهایی آنان از افکار و توهمات ذهنی نیز اصرار فراوان دارند. چرا که به عقیده‌ی آنان همین موانع درونی و به قول «ویلیام بلیک»(13) «قیدهای ذهن ساخته»، عامل اساسی در ایجاد قیدهای اجتماعی است. خودبیزاری، کمبود حُرمت نفس، احساس فروتری، ناتوانی، حماقت و ... از جمله موانع درونی برای تدوام سلطه‌ی اجتماعی می‌باشند.

در این فصل مقاله‌هایی به قلم رهبر جنبش مدنی سیاهپوستان –«دکتر مارتین لوتر کینگ»(14)- ، «استیو بیکو»(15) ؛ یکی از رهبران جنبش سیاهان آفریقای جنوبی، «مری ولستون کرافت»(16)؛ رمان نویس انگلیسی مدافع حقوق زنان، «پیتر سینگر»(18)؛ فیلسوف استرالیایی مدافع حقوق حیوانات و ... گردآوری شده است تا خواننده با مطالعه‌ی آنها با دیدگاههای نظریه‌پردازان ایدئولوژی‌های آزادی‌بخش در دهه‌های پایانی سده‌ی بیستم  آشنا شود. دیدگاههایی که تلاش‌شان ایجاد چالش برای تغییر جهان‌بینی و باورهای متعارف و سنتی جوامع است.
 

 

فصل نهم: سیاست «سبز»؛ اکولوژی در حکم ایدئولوژی

   سبزها تمایل دارند تا ایدئولوژی خود را «اخلاق» بنامند؛ اخلاقی که امروز سبک زندگی خودخواهانه‌ی بشر آن را به کلی نادیده گرفته است، تا انسانها بیش از هرزمان دیگری به آرزوها و امیال شخصی خود جامه‌‌ی عمل یپوشاند، و این تحقق آمال را به بهای نابودی طبیعت به پیش ‌برند.

جهان با آغاز سده‌ی بیست و یکم درگیر بحران زیست محیطی بی‌سابقه‌ای است. باران اسیدی بر سر جنگل‌ها و دریاچه‌ها فرو می‌ریزد، لایه‌ی محافظ زمین فرسوده شده است، هوا و آب آلوده هستند، زباله‌های رادیو اکتیو آلودگی بی‌پایانی را برای زمین به همراه آورده‌اند. آلودگی نفتی و سموم و حشره‌کش‌ها، جایی برای تنفس آبزیان باقی نگذاشته‌اند و صدها نمونه‌ی دیگر از این قبیل، چشم انداز تیره و تاری برای یگانه مامن بشر رقم زده است.

سبزها به انسانها هشدار می‌دهند تا دست از آزمندی و خودپسندی بردارند و خود را نه برتر از طبیعت، که جزئی از شبکه‌ی پیچیده و ظریف حیات در نظر بگیرند. به نظر آنان، ایدئولوژی‌های پیشین نه تنها قادر به حل مشکلات نیستند، که حتی پرسش‌ها را نیز به طور صحیح مطرح نمی‌کنند. باید «اخلاق سیاره‌ای» جدیدی ایجاد کرد که هسته‌ی آن احترام به زمین و هرگونه حیات باشد.

اما اینکه این اخلاق چگونه باید ایجاد شود محل منازعه است. اینکه انسان دایه و کشتگری است که باید مراقب کشت و کار خود باشد نه استثمارگر و فاتح زمین و یا اینکه به طور کل باید طبیعت را به حال خود رها کند و طبیعت وحشی را تنها بگذارد تا طبیعت مصون از هرگونه دستبرد، سیر حیات خود را بپیماید.؟

دیدگاه نخستین چشم‌انداز «باغ» و دومی «وحش بوم» نامیده می‌شود که تفکر اغلب سبزها، عناصری از این هردو چشم‌انداز را با خود به همراه دارد.   

هرچند که سبزها در استراتژی اختلاف‌هایی دارند، اما اتفاق‌نظر گسترده‌ای در هدف‌های آنان به چشم می‌خورد و در آغاز سده‌ی بیست و یکم، صدای آنان رساتر از صداهای دیگر شنیده می‌شود.
 

 

نقد و بررسی کتاب:

   کتاب، همچنانکه از مترجمی توانمند انتظار می‌رود، دارای ترجمه‌ای دقیق و استوار است و برخورداری ترجمه از ویرایشی مناسب و عدم اشتباهات تایپی، کتاب را به اثری فاخر تبدیل کرده است، ضمن آنکه انسجام ترجمه، توجه جدی خواننده به اثر و درامان ماندن از آشفتگی‌های ذهنی – آنچنان‌که هنگام خواندن یک ترجمه‌ی  پُراشتباه با غلط‌های تایپی فراوان ایجاد می‌گردد-  را سبب می‌شود.

همچنین وجود دو ضمیمه‌ی فارسی به انگلیسی و انگلیسی به فارسی واژگان تخصصی و درج توضیحات کاملتر برای برخی واژگان، علاوه بر اشاره به معادل فارسی، بر غنای این ترجمه افزوده است.

   تنها نکته‌ای که در این زمینه می‌توان به آن اشاره کرد، این است که در ترجمه‌ی پانوشت‌های هر مقاله، به نظر ضرورتی برای ترجمه‌ی ارجاعاتی که نویسنده به منابع و کتاب‌های مختلف داده است (که همه‌ی آنها کتابهای خارجی و انگلیسی‌زبان است) وجود نداشت، یا حداقل آنکه در کنار ترجمه‌ی فارسی منابع، بهتر بود متن انگلیسی نیز درج می‌شد. چون این منابع هیچ‌یک به زبان فارسی نیستند و در فهرست آثار انتشاراتی‌های ایران قرار ندارند، تا خواننده‌ی علاقمند درصورت نیاز بتواند به آنها رجوع کند و دانستن عنوان دقیق کتاب، نویسنده و انتشاراتی به انگلیسی، برای خواننده‌ی کنجکاو، ضروری به نظر می‌رسد.

«آرمان‌ها و ایدئولوژی‌ها» کتابی است کمک آموزشی (hand book) برای دانشجویان و البته علاقمندان به آشنایی با مبانی ایدئولوژی‌های مهم و تاثیرگذاری که نامشان را بارها و بارها شنیده‌ایم، از اینرو کتابی بحث‌برانگیز و چالشی که به تحلیل نظریه‌های مختلف بپردازد به شمار نمی‌رود بلکه گردآوری و ویرایشی از برخی نوشتارها و نظریه‌ها درباره‌ی ایدئولوژی‌های مورد بحث می‌باشد. ویرایشگران کتاب در پیشگفتار آن اشاره کرده‌اند که: «کوشیده‌ایم نمونه‌ای نسبتا" برجسته از دیدگاههای ایدئولوژیکی مختلف فراهم آوریم که منطقا" نماینده‌ی آنها باشد»(ص 13) اما به نظر می‌رسد که حداقل در برخی موارد، این گردآوریها می‌توانست جامع‌تر و دقیق‌تر صورت گیرد. برای مثال در فصل ششم که به «سوسیالیسم و کمونیسم پس از مارکس» می‌پردازد هیچ نامی از بزرگترین منتقدان مارکس یعنی اعضای مکتب فرانکفورت برده نشده است. در عوض ویرایشگران ترجیح داده‌اند مقالاتی به قلم لنین و یا مائوتسه‌دون در این فصل درج کنند. به هرحال باید توجه داشت که نفوذ کلام افراد صاحب منصب سیاسی در رژیم‌های ایدئولوژیک بیش از آنکه ناشی از قدرت تحلیل و دقت علمی‌شان باشد، به علت اقتدار سیاسی و رعب و وحشت حاصل از این اقتدار است. به عبارتی دیدگاههای نظری با دیدگاههای عملگرایانه یکجا ارائه شده است.

 همین کاستی را در فصل مربوط به فاشیسم نیز می‌توان ملاحظه کرد که ویرایشگران، مقاله‌ای منصوب به موسولینی و بخش‌هایی از کتاب «نبرد من» هیتلر را در این فصل گنجانیده‌اند، اما اشاره‌ای به زمینه‌های فکری وسیع میان دانشمندان علوم اجتماعی برای همسان سازی علوم انسانی با علوم تجربی در سراسر قرن نوزدهم نکردند. زمینه هایی که اندیشمندان علوم اجتماعی را به درپیش گرفتن شیوه‌های علی و معلولی برای درک دلایل پیشرفت برخی جوامع و شکست و عقب ماندگی برخی دیگر سوق می‌داد. تصورات نژادِ برتر، پیش از آنکه به افکار عمومی جامعه راه یابد و رهبرانی به مانند هیتلر پیدا کند، طرفدارانی میان دانشمندان هواخواه شیوه‌های اثبات‌گرایانه داشت.

همچنین، این اندیشه‌ی نازی‌ها که دمکراسی سراسر حرف است و عملی برای انجام ندارد و صرفا" نیرومندان را در فشار قرار می‌دهد تا از ضعیفان محافظت کنند، آشناتر از آن است که فورا" خواننده را به یاد گُزین‌گویه‌های فیلسوف معروف «نیچه» نیندازد. انعکاس برخی اندیشه‌های نیچه در زوایای ایدئولوژی نازیسم؛ حال با هرگونه تحلیل و تفسیری هم که منتقدان بخواهند از آن ارائه دهند و نیچه را از همه‌ی اتهامات مبرا سازند، به‌قدری واضح و شفاف است که نمی‌توان در جست و جوی زمینه‌های شکل‌گیری فاشیسم از آنها چشم‌پوشی کرد. 

   نکته‌ی دیگری که باید در باره‌ی همه‌ی این ایدئولوژی‌ها گفت این است که، اگرچه برخی از آنها دوره‌های تاریخی خود را سپری کرده‌اند و برخی دیگر در حال سپری کردن دوره‌ی زمانی خود هستند، اما هیچ یک از آنها را نمی‌توان به‌طور کامل پایان یافته تلقی نمود. تمامی این ایدئولوژی‌ها با همه‌ی انتقاداتی که با آنها مواجه می‌شوند و یا کاستی‌ها و نابسامانی‌هایی که در دوران حاکمیت به بار می‌آورند، از حافظه ی تاریخی ملتها محو نمی‌شوند و بد یا خوب به عنوان بخشی از میراث معنوی بشریت، در دوره‌های زمانی مناسب و بحرانهای اجتماعی جدیدی که بشریت با آنها مواجه خواهد شد، به عنوان بهترین راه حل برای برون‌رفت از بحرانها، دوباره سربر خواهند آورد و دوره‌هایی جدید از آزمون و خطا را بر ملتهای تحت حاکمیت خود اعمال خواهند کرد.        

 

----------------------------------------------------------------

* این نقد و بررسی نخستین‌بار در «کتاب ماه علوم اجتماعی»( ش 62، اردیبهشت ماه 1392) منتشر شده است.

 

پانوشت:

1- Ideals and ideologies: A reader, 4th ed,c2002

2-Terence Ball

3-Richard Dagger

4-Terrell carver

5-Edmund Burke

6-Joseph de Maistre

7-Eduard Bernstein

8-Róża Luksemburg

9- Karl Kautsky

10- Vladimir Ilyich Lenin

11- Mikhail Alexandrovich Bakunin

12- Emma Goldman

13- William Blak

14- Martin Luther King

15- Stephen Bantu Biko (Steve Biko)

16- Mary Wollstonecraft

17- Peter Albert David Singer