از ایدئولوژیهای فرانگر تا شخصی شدن آرمانها؛

ما در زمانه‌یی بهتر زندگی نمی‌کنیم

* نسرین پورهمرنگ

   قرار گرفتن در معرض امواج جهانی شدن پیش از آنکه خردورزان فلسفی و اندیشه‌گران سیاسی و فرهنگی جامعه ی ما موفق به ارایۀی تبیینی دقیق از چگونگی مواجهه‌ی سنت و مدرن شوند و بر مجادله‌های گسترده‌ی خود خط پایانی فرض پندارند، ما را با نمایش‌هایی حیرت‌انگیز از ویژ‌گی‌های پدیده‌ی پُست‌مدرن در جامعه‌ی بلا‌تکلیف‌مان مواجه ساخته است.

ما اگرچه در حوزه‌ی خلق فناوری‌های ارتباطی سهم و نقشی نداشته‌ایم اما از مواهبش آن اندازه بهره‌مند شده‌ایم که امروز بتوانیم بر محدودیت‌های زمان و مکان فایق آییم و از انعطاف‌پذیری‌های بی‌شمار این تکنولوژی‌ها، در دگرگون ساختن چهره‌ی زندگی شخصی و حیات اجتماعی‌مان بهره ببریم.

 ما با خارج از شمار رسانه‌ها‌یی مواجه هستیم که هر لحظه بانبوهی از معنا را بر سر ما آوار می‌سازند تا ناگزیر از انتخاب بین یکی از آنها شویم. توده‌های جامعه به تعبیر بودریار - نظریه پرداز مشهور پُست مدرنیسم- انبوه اطلاعات، داده‌ها، پیامها و ارتباطات را در خود فرو می‌برند و از این طریق آنها را بی‌معنا می‌سازند. توده‌ها راههای پیش روی خود را با تُرش رویی در پیش می‌گیرند بدون آنکه رغبتی داشته باشند تا در تغییر این راهها کوشش و تلاشی به خرج دهند. به تعبیر بودریار ما با رخوت و سُستی تمام عیار توده‌ها، انفجار معنا درون رسانه‌ها و شبیه‌سازی واقعیت، انفجار بی‌شمار امر اجتماعی درون ذهن و فکر توده‌ها و متلاشی و پراکنده شدن توده‌های مردم درون سیاه چاله‌یی از تاریکی مواجه هستیم.

انفجار معنا درون اجتماع به ضد خود تبدیل شده است و توده‌های اجتماعی را دچار بی‌معنایی و هیچ‌انگاری کرده است. آنها خود را با انبوهی از معضلات و ناامنی‌ها مواجه می‌بینند که برای بهبود و یا اصلاح آنها خود را فاقد توانایی ارزیابی می‌کنند. به تعبیر بودریار ما محکوم به زندگی با شبیه‌سازی‌هایی هستیم که رسانه‌ها به اسم واقعیت به خورد ما می‌دهند و ما آنقدر به این وضعیت عادت کرده‌ایم که زندگی کردن با شبه‌واقعیت‌ها و فرو رفتن در سیاهچاله‌ی رخوت و هیچ‌انگاری به بخشی از هستی گُریزناپذیر ما تبدیل شده است.

اما رسانه‌ها و تکنولوژی‌های ارتباطی همه‌ی سهم آنچه ما را به تجربه‌ی نمایش‌های پُست مدرنیسم در جامعه‌ی خودمان واداشته است  برعهده‌ ندارند. از قضا تکنولوژ‌یهای ارتباطی از آن زمان موردعنایت و توجه گسترده‌ی مردم واقع شدند که از اعتبار ایدئولوژی‌ها نزد مردم کاسته شد و سخنگویانش به تناقض در رفتار و گفتار نزد افکار عمومی محکوم شدند. بی‌اعتبار شدن فراروایت‌ها ، زمینه‌ساز پدیداری بی‌نهایت معنا، ایده و نقد و نظری شده است که به نظر می‌رسد جامعه را با نوعی اشباع ذهنی مواجه ساخته است. نتیجه‌ی چنین اشباعی، بی‌عملی و بی‌انگیزگی است.

جوامع امروزی از جمله جامعه‌ی ما از پیامها سرریز شده‌اند. پیامهایی که به زعم خود هریک مصداقی از بی‌مبالاتی، هدررفت سرمایه، ناهنجاری‌های اخلاقی و سیاسی، خیانت، عهدشکنی، توطئه و ... است. انبوه پیامهاست که هر لحظه مبادله می‌شوند و در مقابل  این انبوهی که تصور می‌رود مصداق بارز بی‌کفایتی و نابسامانی است، معلوم نیست که زیان‌دیدگان احتمالی باید شکایت به کجا برند. آنها خود را ناتوان‌تر از هر زمان دیگر برای مقابله با این همه نابسامانی می‌بینند. بی‌انگیزه بودن نتیجه‌ی مستقیم احساس بی‌قدرتی و بی‌فایده بودن است.

مثلی است در زبان فارسی که آب از سر که گذشت چه یک وجب چه ده وجب ؛ حالا این توده‌ی انبوه مردم خود را با سیلابی مواجه می‌بینند که از سرشان گذشته است و دیگر حتی رمق دست و پا زدن را نیز در خود نمی‌بینند. غرق شدن در فریبندگی فضاهای مجازی نه یک روزنه که سیاهچاله‌یی مست و مسحور کننده است که آنها را در خود فرو می برد تا به قول حافظ یک دم بیاسایند ز دنیا و شر و شورش.  

انبوه معناهای فروریخته به ضد خود تبدیل شده‌اند و افراد بی‌تفاوت‌تر از هر زمان نسبت به آنها ظاهر می‌شوند، انگار که با هیچ مواجه می‌شوند و هیچ‌انگاری انگیزه‌یی برای آنها باقی نمی‌گذارد. اما چنان که اشاره شد این گریز از معنا فقط به‌واسطه‌ی هجوم بی‌امان اطلاعات و داده‌ها و معناها صورت نگرفته است. به نظر هردوی اینها، خود پدیده‌هایی حاصل بی‌اعتبار شدن ایدئولوژی‌های رایج زمانه هستند. سُست شدن پیوندهای اجتماعی، سلب اعتماد اجتماعی و فقدان پیوستگی‌های اجتماعی، بی‌نهایت نیروهای اجتماعی را به هرزگرد‌هایی تبدیل می‌کند که تنها با محوریت خود می‌توانند قدم از قدم بردارند. پول و بهره‌مندی های شخصی تنها محرک این قدمهای خودمحور است.

فاصله‌ی بین حاکمیت ایدئولوژی‌های وهم‌آلود بلندپروازانه تا قدمها و زبان‌هایی که جز به اشتیاق پول به حرکت در نمی‌آیند را زندگی چندین نسل از انسانهایی پُر می‌کند که در روی خوش سکه، عمرشان به نردبان و بازیچه بودن به هدر رفته است و در روی بد سکه، زندگی و جانشان در خشونت‌های نمادین و یا آشکار به تباه و نابودی رفته است.

زمانی لئون تروتسکی انقلابی روس گفته بود هرکس که آرزوی زندگی آرامی در سر دارد اشتباه کرده که در سده‌ی بیستم تولد یافته است. سده‌ی بیستم؛ قرنی که سرتاسر آن با جنگ‌های جهانی و انقلاب‌های خونین و کُشتارهای دست‌جمعی عجین شده بود، نزدیک به دو دهه است که به پایان رسیده است. خاطره‌ی کشتار نظام‌مند میلیونها انسان بی‌گناه طی دو جنگ جهانی و در اردوگاههای مرگ هیتلر، موسولینی ، استالین و مائو هنوز در خاطره‌ها باقی است و به تاریخ نپیوسته است.

برخی مانند دانیل بل و فرانسیس فوکویاما بر این عقیده بودند که با فروپاشی بلوک شرق عصر ایدئولوژی ها به پایان رسیده است و یا دستکم لیبرالیسم توانسته است با شکست رقبای خود و تثبیت حقوق فردی در مقابل دست‌اندازی‌ها به ایدئولوژی مسلط دوران ما ظاهر شود.

با گُذر از تحلیل‌ها و نظریه‌هایی که چندان هم متوجه جامعه‌ی ما نبوده‌اند و با در نظر گرفتن وضعیت حاشیه‌یی اجتماع‌مان، باز هم نمی‌توان خود را فارغ از پدیده‌هایی دانست که حاصل بی‌رمق شدن ایدئولوژی‌ در تبیین مسائل جامعه است. دوران پسا ایدئولوژی همان گُسست و فروپاشی معنا را برای ما به ارمغان اورده است که در جوامع غربی.

ایدئولوژی‌ها این توانایی را داشتند که به تبیین پدیده های سیاسی بپردازند و اوضاع و احوال سیاسی را مورد ارزشیابی قرار دهند و به پیروان خود کمک کنند که در رُخدادهای اجتماعی، سمت و سوگیری‌های مناسب سیاسی داشته باشند. حالا در فقدان این تبیین‌گر کُلی، عجوزه‌ی هزارداماد سیاست خود را به صدها هزار آب و رنگ در‌می‌آورد تا بقایش را تداوم بخشد.

ظلم و کشتار و خشونت‌های نمادین حاصلی بود که تبیین‌گریهای ایدئولوژیک به جامعه‌ی بشری ارمغان داد و فساد اداری و سیاسی حاصل تکثر معنایی است که خودمحوری‌های سیاسی و اجتماعی به بار آورده است.

باید به تروتسکی گفت که همچنان زمان مناسب تولد انسان‌های که خواهان دوری گزیدن از جنگ و خشونت و فساد، و زیستن در آرامش هستند فرا نرسیده و قرن بیست و یکم نیز -دستکم در همین ابتدا- مجالی برای این کار فراهم نکرده است. خطر سلاحهای کشتار جمعی همچنان به قرن بیست و یکم انتقال یافته است. آلودگی‌های زیست‌محیطی به مشکلی جهانی تبدیل شده است. گرمایش زمین به معضلی بنیادی تبدیل شده است. مفهوم تبیین‌گر اولریش‌بک -جامعه‌ی مخاطره‌آمیز- توصیفی اگرچه نگران کننده اما منطبق با واقعیت از چهره‌ی جهان در قرن بیست‌ویکم ارائه می‌دهد. تروریسم کور جان صدها هزار انسان بی‌گناه را تا به اکنون گرفته است. جنگهای نیابتی، مقابله با تجاوز و زیاده خواهی را دشوار کرده و باج‌خواهی‌های منطقه‌یی را بار دیگر رونق بخشیده است.

به نظر می‌رسد ما در زمانه‌یی بهتر از قرن بیستمی‌ها زندگی نمی‌کنیم. باید برای آرامش روح درگذشتگانمان در قرن بیستم دعا کنیم و بگوییم که هنوز زمانه‌یی امن و راحت‌تر برای زیستن فرا نرسیده است... شاید زمانی دیگر از راه رسد،... آنگاه که خود همت ساختنش را داشته باشیم...