دیوید هیوم؛ معرفت شناسی بر بنیاد شکاکانه

نسرین پورهمرنگ

   فیلسوفی که آثارش را به زبان انگلیسی نوشته و شهرت و آوازه اش هیچگاه در محدوده ی مرزهای کشورش باقی نماند، دیوید هیوم اسکاتلندی است. او در سال 1711 در ادینبورو به دنیا آمد. هنوز در ابتدای سنین جوانی بود که نوشتن در حوزه ی فلسفه را آغاز کرد. هیجده سال بیشتر نداشت که مکاشفه یی عقلی برایش اتفاق افتاد و او چند سال بعد شروع به نوشتن کتابی پرحجم به نام رساله در باره ی طبیعت انسانی نمود. این کتاب پس از انتشار با اقبال ناچیز خوانندگان آثار فلسفی مواجه شد. در دهه ی چهارم زندگی اش درصدد برآمد تا کتابش را به گونه یی مردم پسندتر بازنویسی نماید. او این بازنویسی را در دو مجلد به انجام رسانید، اما این بار نیز نتیجه یی بهتر از مرتبه ی نخست به دست نیاورد.

   هیوم در زمینه های دیگر نیز دست به نگارش آثاری زد که البته با اقبال مواجه شد مانند تاریخ و اقتصاد.

   او در دستگاه دولتی نیز فعال بود و به عنوان دبیر سفارت بریتانیا در پاریس و معاون وزارت امور خارجه ایفای نقش نمود. هیوم به دلیل خوش خلقی و نبوغ در جلب رفاقت دیگران از توانایی فوق العاده برخوردار بود. در شهرزادگاهش ادینبورو، از زمان حیاتش تاکنون خیابانی را که در آن زندگی می کرده به نام او خیابان دیوید قدیس نامگذاری کرده اند. بخشی از آنچه اینکه به نام نهضت روشنگری در اسکاتلند از آن یاد می شود؛ مرهون تلاشهای فکری دیوید هیوم و دوستانش است.

   نظریه ی هیوم  درباره ی علت و معلول، شالوده ی فلسفه ی او را تشکیل می دهد. به نظر او، مشاهده ی ترتیب و توالی یکسان رویدادها در دفعات بیشمار هیچ چیز را که در همان دفعه ی نخست مشاهده مان دیده باشیم یعنی یک پیوند علی نمایان نمی کند، اما به شکلی ویژه در کارکرد ذهن ما تاثیر می گذارد و در ما این عادت را ایجاد می کند که هر وقت الف را مشاهده کردیم منتظر روی دادن ب باشیم. یعنی بین <الف و ب> قائل به وجود رابطه یی ضروری باشیم که الف وادار می کند ب اتفاق بیفتد.

   به نظر هیوم ذهن ما طوری ساخته شده که چون به تجربه دیده ایم الف با ب قرین است، همیشه پس از وقوع الف انتظار وقوع ب را داریم و این تجربه به عادت برای ما تبدیل شده است. تصور وجود رابطه ی ضروری نیز به دلیل وجود همین عادت است. روز همیشه به دنبال شب می آید و شب همیشه به دنبال روز. وجود این دو قرین یکدیگر است اما این اقتران استثنا ناپذیر، نشانه ی آن نیست که یکی از اینها علت وجود دیگری است. مفهوم علت، محور برداشت و فهم انسانها از دنیای دور و اطرافشان است. بدون این مفهوم امکان تعبیر و تفسیر دنیای پیرامون امکانپذیر نمی باشد.اما از طرفی انسانها قادر نیستند صحت و اعتبار این مفهوم را بر مبنای مشاهده و تجربه ثابت کنند. مفهوم علت اگرچه می تواند چگونگی ارتباط رویدادهای مادی جهان را مشخص کند، اما وجود خودش بر اساس مشاهده به دست نمی آید و بر پایه ی مفاهیم منطقی نیز قابل اثبات نیست، زیرا علت مفهومی تجربی است نه مفهومی منطقی.

   برخی کسانیکه خواسته اند به مدعای هیوم پاسخ دهند از یکنواختی طبیعت دلیل و برهان آورده اند؛ به عبارتی رابطه ی علت و معلول را برمبنای یکنواختی طبیعت تبیین کرده اند. اما هیوم از پیش چنین پاسخی را سنجیده و رد کرده بود. به گفته ی او یکنواختی طبیعت همان چیزی است که باید آنرا اثبات کرد. تجربه ی گذشته ی ما ثابت نمی کند که تجربه ی آینده ی ما چگونه خواهد بود. چه بسا در آینده شرایط به گونه یی دیگر پیش رود.

   چنین دلایلی را هیوم در باره ی وجود و دوام نفس یا خود هم مطرح می کند. اگر چه ما وجود نفس یا خود را مسلم می گیریم و برای آن دوام و پیوستگی قائلیم، اما درعمل نمی توانیم با مشاهده یا تجربه معین کنیم که خود در کجا قرار دارد. ما با مشتی اندیشه، احساس، عاطفه و خاطره مواجه هستیم و هرگز با موجودی به نام خود روبه رو نیستیم.

   هیوم در همه ی آثارش نظریه یی را که درباره ی علیت داشت، مورد تاکید خاص قرار می داد. اما از نظریه اش درباره ی هویت شخصی راضی نبود و در نوشته های بعدی خود دوباره به آن برنگشت. شاید علت را بتوان به این گونه شرح داد:

   هیوم می گوید وقتی ما با نگاه کردن به درون ذهن خود به جست وجوی هویتمان برمی آییم، تنها چیزی که پیدا می کنیم یک ادراک زودگذر است نه هیچگونه خود ثابت و پایدار. وقتی ما معتقدیم که همان شخصی هستیم که دیروز بودیم و نوعی من ثابت و پایدار وجود دارد، مستلزم وجود این فرض است که من ثابتی است که به اشتباه بیفتد، در حالی که مساله ی مورد اختلاف درست در همین است که چرا معتقدیم چنین منی وجود دارد؟ به نظر می رسد شیوه های استدلالی هیوم در اینجا به کار نمی آید. به گفته ی خود هیوم او می خواست وقتی از ذهن و کارکرد ذهن صحبت می کند به هیچگونه تناقض ناشی از شکاکیت برنخورد. معتقد بود گرفتاریهای عقلی وقتی شروع خواهند شد که او از حیطه ی ذهن بیرون برود و بخواهد ماهیت دنیای خارج و مناسبات موجود آن را شرح دهد. اما او اینک در ارائه ی شرحی قانع کننده درباره ی ذهن هم به مساله ای حل ناشدنی برخورد کرده بود.

   هدف هیوم این بود که شیوه یی جدید در نحوه ی تفکر مردمان ایجاد کند و آن احترام به واقعیت و حقایقِ محصول تجربه بود.

   هر حرفی درباره ی جهان که محصول تجربه و مشاهده نباشد دورریختی است. هیوم توانایی عجیبی در زدودن زایدات فکری از فلسفه، سیاست، دین و هر زمینه ی دیگر داشت. معتقدات هیوم او را فردی فوق العاده شکاک جلوه می هد او حتی یکبار گفت: اگر کسی دلایل فلسفی را تا آخرین نقطه دنبال کند عاقبت به جایی خواهد رسید که دیگر هیچ اثری از اعتقاد در او بر جای نخواهد ماند. اما همچنین استدلال می کرد که محال است آدمی یکسره شکاک باقی بماند، به این دلیل ساده که انسانها نمی توانند از عمل کردن و اعتقاد ورزیدن خوددداری کنند و با شکاکیت تمام عیار به زندگی خود ادامه دهند.

   هیوم به ما می گوید که اغلب چیزهایی که مسلم فرض می کنیم، چیزهایی هستند که نه واقعاً به آنها علم داریم و نه هرگز می توانیم علم داشته باشیم. از طرفی ما نمی توانیم بدون بسیاری از این اعتقادها و عمل کردن به آنها به زندگی ادامه دهیم. بنابراین چه ملاکهایی برای قبول اعتقادات مان باید در اختیار داشته باشیم؟ ما چگونه می توانیم اعتقادات عقلایی را از اعتقاداتی که پذیرفتن شان عقلایی نیست از یکدیگر تشخیص دهیم؟

   اگر چه هیوم در جایی از رساله اش وعده می دهد که بگوید تفاوت بین آنچه که از آن با عنوان شوق شاعرانه یاد می کند با اعتقاد جدی در چیست، اما به وعده اش عمل نمی کند. البته او بین رفتار مرد فرزانه از رفتار عوام فرق می گذارد. مرد فرزانه اعتقادی را که ریشه اش به اقترانات دائمی نرسد رد می کند. هیوم برای تخیل ارزش محوری قائل است و آنچه ما اسمش را واقعیت خام یا محض می گذاریم با نظریه تفاوتی نمی نهد. هیوم اطمینان خاطر را از ما می گیرد و آسودگی خاطر ما را برهم می زند. او توانایی آن را دارد که آرامش خاطر ما را به گونه یی عمیق برهم زند و قدرت آزاد کردن و برانگیختن قوه ی تخیل و ابداع ما را نیز دارد.

  انیشتین یکبار گفت که اگر هیوم را نخوانده بودم جرات واژگون کردن علم نیوتن را پیدا نمی کردم.