فلسفه‌ي‌ تاريخ‌ يك‌ فرايند دائمي‌ اما به‌ سوي‌ هدفي‌ معين‌
بررسي‌ آرا و انديشه‌هاي‌ فريدريش‌ هگل
نسرين پورهمرنگ
 

 ما انسانها در شرايط‌ مركب‌ و متكثري‌ زندگي‌ مي‌كنيم. تكثر در خود تعارض‌ به‌ همراه‌ دارد. وقتي‌ تعارض‌ وجود داشته‌ باشد از سكون‌ و ثبات‌ خبري‌ نيست. نتيجه‌ دگرگوني‌ دائم‌ است. هر بر نهاده‌ و وضع‌ هماهنگي‌ دچار برابر نهاده‌ و ناهماهنگي‌ مي‌شود. اين‌ تقابل‌ به‌ درهم‌ آميزي‌ منجر مي‌شود و با هم‌ نهاده‌ را در پي‌ مي‌آورد. اما با هم‌ نهاده‌ نيز خود به‌ برنهاده‌يي‌ در مقابل‌ برابر نهاده‌ي‌ ديگر تبديل‌ مي‌شود و با هم‌ نهاده‌ي‌ جديدي‌ حاصل‌ مي‌شود. اين‌ وضعيت‌ به‌ طور مداوم‌ تكرار مي‌شود. اما حاصل‌ هر تكرار مي‌تواند متفاوت‌ از آنچه‌ پيشتر حاصل‌ شده‌ است‌ باشد. اما اين‌ تداوم‌ يك‌ حركت‌ كور و بي‌هدف‌ نيست‌ و يك‌ حركت‌ تكاملي‌ است‌ به‌ سوي‌ هدفي‌ معين. اين‌ هدف‌ معين‌ كسب‌ بيشترين‌ آزادي‌ و شناخت‌ از خودمان‌ است.

   آنچه‌ به‌ طور خلاصه‌ ذكر شد فلسفه‌ي‌ تاريخ‌ هگل‌ بر مبناي‌ فرايند ديالكتيكي‌ است. در پي‌ تز، آنتي‌تز مي‌آيد و حاصل‌ اين‌ دو سنتز است. سنتز خود به‌ تز جديدي‌ تبديل‌ مي‌شود كه‌ آنتي‌ تزي‌ به‌ دنبال‌ خود مي‌آورد و حاصل‌ اين‌ تداوم‌ دگرگوني‌ دائمي‌ است. گئورگ‌ ويلهلم‌ فريدريش‌ هگل‌ در سال‌ 1770 در شهر اشتوتگارت‌ آلمان‌ به‌ دنيا آمد. پيش‌ از آنكه‌ به‌ استادي‌ فلسفه‌ برسد به‌ تدريس‌ پرداخت. عمرش‌ چندان‌ طولاني‌ نبود. در سال‌ 1831 درگذشت. درخشش‌ وي‌ در فلسفه‌ نيز دير هنگام‌ بود. اما اين‌ درخشش‌ چنان‌ فراگير بود كه‌ زمينه‌ ساز عظيمترين‌ جريانهاي‌ اجتماعي‌ و سياسي‌ قرن‌ نوزدهم‌ و بيستم‌ شد. علم‌ منطق، فلسفه‌ي‌ حق، فلسفه‌ي‌ تاريخ‌ و پديدارشناسي‌ ذهن‌ و به‌ تعبيري‌ روح‌ از مهمترين‌ آثار وي‌ مي‌باشند. با هگل‌ است‌ كه‌ تاريخ‌ اهميت‌ پيدا مي‌كند و وارد فلسفه‌ مي‌شود. 

اين‌ ورود يك‌ ورود ساده‌ نيست‌ بلكه‌ يك‌ ورود بنيان‌ ساز است. دگرگوني‌ و عدم‌ ثبات‌ و پايداري‌ جزو ذات‌ تاريخ‌ اعلام‌ مي‌شود كه‌ اجازه‌ نمي‌دهد هيچ‌ همساني‌ و هماهنگي‌ براي‌ هميشه‌ تداوم‌ پيدا كند. اما هگل‌ نمي‌گويد كه‌ مسير اين‌ حركت‌ پيش‌ بيني‌ ناپدير است‌ بلكه‌ بر عكس‌ معتقد است‌ كه‌ حركت‌ تاريخ‌ رو به‌ افزايش‌ آگاهي‌ و آزادي‌ است. اما اين‌ دگرگوني‌ بر روي‌ چه‌ چيز به‌ وقوع‌ مي‌پيوندد؟ هگل‌ سخن‌ از گايست]geist[ به‌ ميان‌ مي‌آورد ترجمه‌ي‌ دقيق‌ اين‌ كلمه‌ از آلماني‌ به‌ زبانهاي‌ ديگر از جمله‌ فارسي‌ دشوار است.

 ذهن ياد دماغ يا روان ترجمه‌ي‌ لغت‌نامه‌ يي‌ اين‌ كلمه‌ است. عارض‌ شدن‌ تاريخ‌ بر ذهن‌ يا روان‌ شايد مفهوم‌ چنداني‌ نداشته‌ باشد. گايست‌ را به‌ معنايspirit يعني‌ روح‌ نيز مي‌گيرند در اين‌ صورت‌ پاي‌ مفاهيم‌ مذهب‌ مسيحيت‌ به‌ بحث‌ گشوده‌ مي‌شود. اينكه‌ مفهوم‌ مورد نظر هگل‌ امري‌ ديني‌ و روحاني‌ باشد يا خير ميان‌ هگل‌شناسان‌ اختلاف‌ هست. اما اگر هم‌ نخواهيم‌ گفته‌هاي‌ هگل‌ را حمل‌ بر مفاهيم‌ ديني‌ كنيم‌ اما از گونه‌يي‌ رابطه‌ي‌ ظريف‌ و نزديك‌ در اين‌ ميان‌ گريزي‌ نيست. به‌ عبارتي‌ بايد برداشت‌ حد وسط‌ و بينابين‌ از گايست‌ هگل‌ و روح‌ ديني‌ به‌ عمل‌ آورد. ذهني‌ كه‌ هگل‌ از آن‌ سخن‌ به‌ ميان‌ ميآورد از طرفي‌ برآيند اذهان‌ فرد فرد ما يعني‌ يك‌ ذهن‌ جمعي‌ از آنجا كه‌ به‌ توانايي‌ مشترك‌ ما براي‌ استدلال‌ كردن‌ و تعقل‌ ورزيدن‌ برمي‌گردد در كنار دو مفهوم‌ اصلي‌ و تاثيرگذار كه‌ هگل‌ وارد فلسفه‌ و انديشه‌ي‌ غرب‌ كرد يعني‌ فرآيند تاريخي‌ و ديالكتيك‌ مفهوم‌ سومي‌ نيز مورد تاكيد و اشاره‌ي‌ او بوده‌ است‌ كه‌ عبارت‌ استalienation از يا از خود بيگانگي. هگل‌ براي‌ توضيح‌ اين‌ تصور از عبارتthe unhappy soul استفاده‌ مي‌كند كه‌ به‌ معني‌ جان‌ ناخوش‌ است. از خود بيگانگي، خارجي‌ پنداشتن‌ صفات‌ و ويژگيهاي‌ خود و نسبت‌ دادن‌ آن‌ به‌ يك‌ ذات‌ ديگر است.

 انسان‌ خود را ناتوان‌ و خوار مي‌شمارد و صفاتي‌ كه‌ در واقع‌ جزيي‌ از او است‌ از جمله‌ توانايي‌ و دانايي‌ و از قبيل‌ آن‌ را به‌ ديگري‌ نسبت‌ مي‌دهد و در نزد خوداحساس‌ ضعف‌ و زبوني‌ مي‌كند در حالي‌ كه‌ بيگانه‌ پنداشتن‌ اين‌ صفات‌ از خود جز يك‌ گم‌ گشتگي‌ و خودباختگي‌ چيزي‌ ديگري‌ نيست‌ و ناشي‌ از حالات‌ و تصوراتي‌ كه‌ بر يك‌ جان‌ ناخوش‌ عارض‌ مي‌شود. اما اين‌ ناخوشي‌ ها همانگونه‌ كه‌ عارضي‌ است‌ گذرا نيز خواهد بود.

 ذهن‌ مطلق‌ به‌ هر تقدير از اين‌ دوره‌ي‌ ناخوشي‌ و سرگشتگي‌ عبور مي‌كند. همانگونه‌ كه‌ بقيه‌ي‌ ناهمساني‌ها نيز دگرگون‌ مي‌شوند و به‌ آن‌ معرفتي‌ كه‌ انتظارش‌ را مي‌كشد دست‌ پيدا خواهد كرد. اين‌ معرفت‌ عمان‌ هدفي‌ است‌ كه‌ فرآيند ديالكتيكي‌ تاريخي‌ پس‌ از پشت‌ سر گذاشتن‌ دگرگوني‌هاي‌ بي‌شمار بدان‌ دست‌ پيدا خواهد كرد. اين‌ معرفت‌ معرفت‌ مطلق است Absolute Knowledge كه‌ از ابتدا وجود داشته‌ اما وقوف‌ بر آن‌ نبوده‌ است. ذهن‌ مطلق‌ آنگاه‌ كه‌ بر خود وقوف‌ پيدا كند به‌ اجراي‌ اصول‌ عقلاني‌ خودش‌ خواهد پرداخت‌ بايد پذيرفت‌ كه‌ اين‌ وقوف‌ براي‌ خود هگل‌ در جريان‌ تعاملات‌ فلسفي‌اش‌ روي‌ داده‌ است‌ اما از آنجايي‌ كه‌ براي‌ گايست‌ يا ذهن‌ برتر چنين‌ وقوفي‌ به‌ وقوع‌ نپيوست‌ شايد وقوف‌ هگل‌ نيز برايش‌ آن‌ تحولي‌ را كه‌ انتظار مي‌كشيد در پي‌ نداشت‌ تا پيش‌ از وقوف‌ آنچه‌ در جريان‌ است‌ بيشتر از روح‌ حاكم‌ بر يك‌ بازي‌ نيست. بازي‌ مُهرگاني‌ دربند كه‌ از دربند بودن‌ خود بي‌اطلاعند. 

تنها آزادي‌ زماني‌ به‌ وقوع‌ مي‌پيوندد كه‌ ذهن‌ مطلق‌ به‌ آن‌ معرفت‌ مطلق‌ دسترسي‌ پيدا كند. از همين‌ رو است‌ كه‌ هگل‌ فرآيند ديالكتيكي‌ تاريخ‌ را يك‌ حركت‌ هدفدار به‌ شمار مي‌آورد و آن‌ را به‌ سوي‌ نقطه‌ي‌ خاصي‌ كه‌ همان‌ افزايش‌ آگاهي‌ و شناخت‌ بيشتر از خودمان‌ است‌ معرفي‌ مي‌كند. ما تا زماني‌ كه‌ به‌ همه‌ي‌ ابعاد واقعيت‌ دسترسي‌ پيدا نكنيم؛ واقعيتي‌ كه‌ در خود ما است، عنان‌ سرنوشت‌ مان‌ را در دست‌ خودمان‌ نخواهد بود. تنها پس‌ از وقوف‌ است‌ كه‌ بر قوانين‌ تكامل‌ تاريخ‌ دسترسي‌ پيدا مي‌كنيم‌ كه‌ اين‌ قوانين‌ نيز چيزي‌ جدا از قوانين‌ عقلي‌ ما نيست. متحقق‌ بودن‌ همان‌ عقلانيت‌ است‌ و عقلانيت‌ همان‌ متحقق‌ بودن. شايد درك‌ آنچه‌ پس‌ از رسيدن‌ به‌ چنين‌ هدفي‌ روي‌ مي‌دهد يعني‌ درك‌ ابعاد جديدي‌ از معنا بسيار ياس‌ آور و نااميد كننده‌ باشد. به‌ عبارتي‌ انسان‌ را دچار خلاي‌ معنا كند، آنچنان‌ كه‌ هايدگر از چنين‌ خلايي‌ صحبت‌ مي‌كند.

 اما چنين‌ ياسي‌ را در هگل‌ سراغ‌ نداريم‌ چرا كه‌ معطوف‌ شدن‌ همه‌ي‌ ذهن‌ او براي‌ رسيدن‌ به‌ چنين‌ هدفي‌ برايش‌ آنقدر حركت‌ آفرين‌ بوده‌ است‌ كه‌ كمترين‌ خلاي‌ معنايي‌ احساس‌ نكرده‌ است. نه‌ تنها احساس‌ نكرده‌ است‌ كه‌ در او شور و شوق‌ حركت‌ به‌ وجود آورده‌ است. از همين‌ رو شايد بتوان‌ گفت‌ كه‌ هگل‌ خود به‌ دركي‌ كامل‌ از آنچه‌ مي‌گفته‌ است‌ نرسيده‌ است‌ چرا كه‌ رسيدن‌ به‌ آن‌ واقعيتي‌ كه‌ هگل‌ مدعي‌ آن‌ است‌ يعني‌ بر باد رفتن‌ همه‌ي‌ باورها و در نتيجه‌ همه‌ي‌ تكيه‌گاهها و ماويها. درك‌ چنين‌ لحظاتي‌ منوط‌ بر رنگ‌ باختن‌ همه‌ي‌ مفاهيم‌ و معناها است.

 معناهايي‌ كه‌ عامل‌ و اركان‌ همه‌ي‌ همان‌ بازيهايي‌ است‌ كه‌ به‌ قول‌ هگل‌ مهره‌هاي‌ بي‌مقدار به‌ آن‌ مشغولند. چگونه‌ مي‌توان‌ اركان‌ و ابعاد همين‌ بازيها را در جهان‌ نويي‌ كه‌ از واقعيتهاي‌ نوين‌تر ساخته‌ شده‌اند به‌ كار بست؟ آيا بازيهاي‌ ديگري‌ مي‌توان‌ سراغ‌ گرفت؟ اين‌ بازيها همواره‌ و در طول‌ همه‌ي‌ تاريخي‌ كه‌ مبناي‌ استدلال‌ هگل‌ است‌ از ماهيت‌ يكساني‌ برخوردار است. آنچه‌ تغيير مي‌كند مقررات‌ حاكم‌ بر بازيها و ابهاد بازيها است. آيا مي‌توان‌ پذيرفت‌ در هنگامه‌ي‌ وقوف‌ بر واقعيت‌ هاي‌ نهايي، ذات‌ و ماهيت‌ تغيير كند؟

      جامعه‌يي‌ كه‌ مطابق‌ عقل‌ سامان‌ داده‌ شده‌ است‌ اوج‌ فرايند تاريخ‌ است‌ .ايده‌ ها و تصورات‌ فراتر از دگرگوني‌هاي‌ تاريخي‌ يعني‌ جوامع‌ و نهادها به‌ صورت‌ اصولي‌ ثابت‌ باقي‌ مي‌مانند و همواره‌ تجسم‌ پيدا مي‌كنند. عناصر عقلاني‌ را مي‌توان‌ همواره‌ از واقعيات‌ موجود كشف‌ و استخراج‌ كرد. آن‌ چيزي‌ كه‌ موجود است‌ ناگزير بر وجوهي‌ عقلاني‌ بنا شده‌ است. ممكن‌ است‌ در اين‌ بناسازي‌ حاشيه‌ روي‌ نيز صورت‌ گرفته‌ باشد و زوايدي‌ به‌ بار آورده‌ باشد. اما نبايد هيچگاه‌ همه‌ چيز را از بيخ‌ و بن‌ ويران‌ كرد.

 بايد جرح‌ و تعديل‌ صورت‌ گيرد تا با تقويت‌ عناصر عقلي‌ در واقعيات‌ موجود در مسير فرآيند تكامل‌ قرار گرفت. براي‌ پرهيز از حاشيه‌ روي‌ و تقويت‌ عناصر عقلاني‌ وجود يك‌ نيروي‌ برتر و قاطع، يك‌ دولت‌ حاكم‌ كه‌ چنين‌ وظيفه‌يي‌ را به‌ سامان‌ رساند ضروري‌ است. چنين‌ دولتي‌ مي‌تواند همواره‌ تميز دهنده‌ي‌ جنبه‌هاي‌ عقلاني‌ از غير عقلاني‌ اعمال‌ باشد. اما اينكه‌ وجود چنين‌ دولتي‌ به‌ استبداد بينجامد و در مقابل‌ اين‌ استبداد چه‌ بايد كرد؟ هگل‌ با صراحت‌ پاسخي‌ به‌ آن‌ نداده‌ است. اگر چه‌ هگل‌ با آزاديهاي‌ فردي‌ مخالفتي‌ ندارد اما شايد بي‌ راه‌ نباشد كه‌ نتيجه‌ بگيريم‌ راهكارهاي‌ هگل‌ نهايتاً‌ به‌ چنين‌ نتايجي‌ مي‌رسد. از مهمترين‌ مخالفان‌ هگل‌ در اين‌ زمينه‌ انديشمندان‌ ليبرال‌ هستند كه‌ معتقدند وجود يك‌ دولت‌ انداموار يكپارچه‌ جلوي‌ خلاقيتهاي‌ فردي‌ را سلب‌ مي‌كند و ابتكار عمل‌ را از افراد مي‌گيرد. آزادي‌ به‌ ويژه‌ آزادي‌ اقتصادي‌ و مالكيت‌ مهمترين‌ چيزي‌ است‌ كه‌ ليبرالهاي‌ كلاسيك‌ به‌ آن‌ اهميت‌ مي‌دهند و معيار آنها در سنجش‌ نظرگاهها است. 

از طرفي‌ هگل‌ معتقد است‌ كه‌ در اقتصاد ليبرالي‌ نظرگاهها و سلايق‌ مردم‌ براي‌ سودجويي‌ و استفاده‌ و بهره‌ي‌ شخصي‌ دستكاري‌ مي‌شود، متغير و دگرگون‌ مي‌شود و در اين‌ تغيير و دگرگوني، عناصر عقلاني‌ است‌ كه‌ مغفول‌ باقي‌ مي‌مانند. بنابر اين‌ آزادي‌ ليبرال‌ نمي‌تواند انسانها را آنگونه‌ كه‌ به‌ واقع‌ مي‌خواهند به‌ آزادي‌ حقيقي‌ برساند. بلكه‌ تنها تصور آزاد بودن‌ حاصل‌ مي‌شود كه‌ تصوري‌ است‌ گمره‌ كننده. سخن‌ از هر چيز در فلسفه‌ي‌ هگل‌ برمي‌گردد به‌ ذهن. ذهن‌ است‌ كه‌ نحوي‌ درك‌ و شناخت‌ از جهان‌ را از طريق‌ قيود زمان، مكان‌ و عليت‌ به‌ دست‌ مي‌دهد. مفاهيمي‌ كه‌ ذهنمان‌ بر هر چيز بار مي‌كند سبب‌ شناخت‌ آن‌ مي‌شود.

 از همين‌ رو هگل‌ را فيلسوفي‌ اصالت‌ معنايي‌ نام‌ نهاده‌اند. هگل‌ تصور موجود شناسنده‌ و شناسايي‌ شده‌ي‌ مستقل‌ را مردود مي‌داند زيرا كه‌ معتقد است‌ شناسايي‌ تنها در صورتي‌ امكانپذير است‌ كه‌ بدون‌ واسطه‌ صورت‌ پذيرد. هيچ‌ چيز بين‌ ذهن‌ يعني‌ عالم‌ و سوژه‌ي‌ مورد شناسايي‌ يعني‌ معلوم‌ فاصله‌ و حائل‌ ايحاد نكند. بايد هر دو ذهن‌ باشند و كل‌ واقعيت‌ ذهني‌ باشد. چنين‌ فهمي‌ فرايند دگرگوني‌ است‌ نه‌ فهم‌ يك‌ وضعيت‌ و حالت‌ خاص. هيچ‌ چيز به‌ يك‌ صورت‌ خاص‌ و ثابت‌ باقي‌ نمي‌ماند چرا كه‌ چنين‌ حالتي‌ حالت‌ از خود بيگانگي‌ است‌ و از خود بيگانگي‌ نمي‌تواند طولاني‌ مدت‌ داوم‌ بياورد. ديالكتيك‌ توصيف‌ فرآيند دگرگوني‌ است‌ و اين‌ دگرگوني‌ به‌ سوي‌ يك‌ هدف‌ پيش‌ مي‌رود كه‌ همان‌ معرفت‌ و معرفت‌ مطلق‌ است.

 مشاهده‌ مي‌شود كه‌ انديشه‌ي‌ هگل‌ همچون‌ محوري‌ است‌ كه‌ خطوط‌ آن‌ از به‌ هم‌ پيوستگي‌ و امتداد تاريخي‌ انديشه‌هاي‌ هگل‌ نفوذ كلام‌ او را در ساير زمينه‌ها از جمله‌ علم‌ كلام‌ اقتصاد، سياست‌ تاريخ‌ نيز در بر مي‌گرفت. بنابر سرنوشت‌ محتوم‌ و مشترك‌ همه‌ي‌ مواريث‌ بشري‌ انديشه‌ هاي‌ هكل‌ نيز پس‌ از او دو دسته‌ ميراث‌ خوار داشت. عده‌يي‌ كه‌ بنابر سرشت‌ و ماهيت‌ جواني‌ خود چيپگرا ناميد شدند و عده‌يي‌ ديگر كه‌ آنان‌ نيز بنا به‌ ويژگي‌ كهنسالي‌ خود راستگرا ناميد شدند. هگلي‌هاي‌ پير معتقد بودند كه‌ دولت‌ پروس‌ (امير نشين‌ آلمان‌ پيش‌ از جنگ‌ جهاني‌ اول) همان‌ دولت‌ اندامواري‌ است‌ كه‌ هگل‌ توصيف‌ آن‌ را در كتاب‌ فلسفه‌ حق آورده‌ است. بنابر اين‌ ضرورت‌ دارد كه‌ اين‌ سلطنت‌ بدون‌ تغييرات‌ چندان‌ حفظ‌ شود.

 در حالي‌ كه‌ هگلي‌هاي‌ جوان‌ معتقد بودند كه‌ فلسفه‌ي‌ هگل‌ تغيرات‌ دامنه‌دار و عميقي‌ را در بر مي‌گيرد و جز با دگرگونيهاي‌ انقلابي‌ ايجاد نمي‌شود. حتي‌ اگر هگل‌ در كتاب‌ خود - فلسفه‌ي‌ حق‌ - به‌ چنين‌ چيزي‌ به‌ صراحت‌ اشاره‌ نكرده‌ باشد اما مي‌توان‌ آن‌ را از بطن‌ فلسفه‌ي‌ هگل‌ استخراج‌ كرد. آنان‌ مي‌خواستند به‌ گمان‌ خويش، خودفروشي‌ هگل‌ به‌ دولت‌ پروس‌ را جبران‌ كنند. معتقد بودند كه‌ هگل‌ به‌ خاطر مقرري‌ كه‌ از اميرنشين‌ پروس‌ دريافت‌ مي‌كرده‌ است‌ خودفروشي‌ كرده‌ و محافظه‌ كاري‌ به‌ خرج‌ داده‌ است. بايد محافطه‌كاريها را به‌ كناري‌ زد و تغييرات‌ انقلابي‌ را به‌ وجود آورد. بدينگونه‌ مي‌شد بر تقابلهاي‌ عقل‌ و نفسانيات‌ فائق‌ آمد و به‌ جامعه‌يي‌ هماهنگ‌ دست‌ يافت. از ميان‌ هگلي‌هاي‌ جوان‌ به‌ معروفترين‌ آنها يعني‌ كارل‌ ماركس‌ مي‌توان‌ اشاره‌ كرد. اساس‌ و بنياد انديشه‌هاي‌ ماركس‌ از هگل‌ و بنياد انديشه‌هاي‌ ماركس‌ از هگل‌ ستانده‌ شده‌ است. واقعيت‌ فرآيند تاريخي‌ دگرگوني‌ ديالكتكيكي، هدفمند بودن‌ اين‌ دگرگوني، و رسيدن‌ به‌ عدم‌ تعارض‌ يعني‌ هماهنگي‌ جملگي‌ محورهاي‌ انديشه‌ي‌ هگل‌ مي‌باشند.

 آنچه‌ هست‌ هگل‌ فرآيند دگرگوني‌ را عارض‌ بر ذهن‌ مي‌دانست‌ و در حالي‌ كه‌ ماركس‌ دگرگوني‌ را عارض‌ بر ماده‌ مي‌دانست. تكامل‌ نيروهاي‌ توليد دگرگوني‌ مادي‌ را سبب‌ مي‌شوند. همين‌ دگرگوني‌ است‌ كه‌ بر ذهن‌ و هر چيز ديگر چيرگي‌ دارد. تمركز ماركس‌ بر ماده‌ به‌ مفهوم‌ دفاع‌ او از ماديگرايي‌ نيست. او واقعيت‌ مادي‌ را به‌ عنوان‌ امري‌ بديهي‌ در نظر گرفته‌ و نگاه‌ بشر را به‌ آن‌ معطوف‌ داشته‌ است. تا بشر دريابد كه‌ تغييرات‌ ماده‌ است‌ كه‌ سرنوشت‌ او را رقم‌ مي‌زند و اوضاع‌ و احوال‌ او را دگرگون‌ مي‌كند. بنابر اين‌  آزادي‌ متصور نيست‌ جز با مهار نيروهاي‌ اقتصادي. نيازهاي‌ اقتصادي‌ چيزي‌ نيست‌ جز بخشي‌ از نيازهاي‌ وجودي‌ ما از قبيل‌ غذا و كار و مسكن‌ و ما در بند همين‌ نيازهاي‌ وجودي‌ خود هستيم. براي‌ اينكه‌ رهايي‌ حاصل‌ كنيم‌ بايد مهار اهرمهاي‌ اقتصادي‌ را در دست‌ گرفت‌ تا از بروز تضادها پيشگيري‌ شود و رسيدن‌ به‌ هماهنگي‌ ميسر شود. فرآيند دگرگوني‌ تاريخي‌ و متصل‌ بودن‌ سرنوشت‌ انسانها و جوامع‌ به‌ آن‌ و رسيدن‌ به‌ آزادي‌ با در دست‌ گرفتن‌ مهار سرنوشت‌ خود، دو نكته‌ي‌ برجسته‌ و به‌ هم‌ پيوند خورده‌ي‌ انديشه‌هاي‌ هگل‌ و ماركس‌ است‌ كه‌ به‌ تاريخ‌ فلسفه‌ و جوامع‌ بشري‌ عرضه‌ شد. هگل‌ و ماركس‌ معتقد بودند كه‌ ارزش‌ و اهميت‌ هر انديشه‌ در تجسم‌ يافتگي‌ اجتماعي‌ آن‌ است. آنگاه‌ كه‌ در قالب‌ ريزي‌ افكار هگل‌ حكومت‌ فاشيستي‌ هيتلر در آلمان‌ نازي‌ و افكار ماركس‌ حكومتهاي‌ كمونيستي‌ و مخوفترين‌آن‌ حكومت‌ استاليني‌ روسيه‌ بود.

 اگر چه‌ اين‌ دو انديشمند هر يك‌ اگر در آن‌ هنگام‌ زنده‌ بودند طبعاً‌ از چنين‌ تجسم‌هاي‌ استبدادي‌ برأت‌ و دوري‌ مي‌كردند اما به‌ هر حال‌ حاصل‌ آنچه‌ بود كه‌ پديدار شد. سخن‌ از انديشه‌ي‌ واقعي‌ و غير واقعي‌ و از اين‌ قبيل‌ نيز بيهوده‌ است‌ و اين‌ بيهودگي‌ دستكم‌ به‌ گواهي‌ همان‌ تاريخي‌ كه‌ مبناي‌ استدلال‌ هگل‌ بوده‌ است‌ به‌ اثبات‌ رسيده‌ است. چه‌ بخواهيم‌ چه‌ نخواهيم‌ دو حكومت‌ توتاليتاريستي‌ معروف‌ تاريخ‌ - فاشيسم‌ و كمونيسم‌ - ثمره‌ي‌ مباني‌ افكار هگل‌ و ماركس‌ مي‌باشند. اما در اين‌ ميان‌ از ذكر اين‌ واقعيت‌ نيز نبايد چشمپوشي‌ كرد كه‌ آدميزاد همواره‌ محمل‌ پي‌ريزي‌ استبداد و خودكامگي‌اش‌ را خواهد يافت‌ چه‌ از طريق‌ هگل‌ باشد يا ماركس‌ و چه‌ هر علل‌ و جريان‌ و بهانه‌ي‌ ديگر. اين‌ نكته‌ را دستكم‌ در خود واقعيت‌ فرايند تاريخي‌ هگل‌ و جريان‌ دگرگوني‌ ديالكتيكي‌ مي‌توان‌ يافت.