هگل؛ حرکت دائمی تاریخ به سمت تکامل

نسرین پورهمرنگ

    گئورگ ویلهلم فریدریش هگل در سال 1770 در شهر اشتوتگارت آلمان به دنیا آمد. بیشتر عمرش را به تدریس گذراند، سپس در هایدلبرگ و آنگاه در برلین استاد فلسفه شد. اگرچه شهرتش در فلسفه دیرهنگام حاصل شد اما هنگامی که چشم از جهان فرو میبست آوازه اش در بسیاری از کشورهای اروپایی پیچیده بود. از مشهورترین پیروانش می توان به کارل مارکس اشاره کرد.
   برخی از آثارش که بسیار مورد توجه قرار گرفتند
پدیدارشناسی ذهن، علم منطق، فلسفه حق و تاریخ فلسفه هستند.

   درک اندیشه‌های هگل از کتاب فلسفه تاریخ او سهل‌تر است زیرا او در این کتاب به سراغ رویدادهای مشخص تاریخی می‌رود، از اینرو مدخل آسانتری برای درک بخشهای انتزاعی فلسفه‌ی او به دست می‌آید.

مطابق نظر هگل، تاریخ منطبق با سیر تکاملی به پیش می رود، این پیشروی فرآیندی همیشگی است و هیچگاه دچار سکون نمی‌شود. او این نحوه‌ی حرکت تاریخ را، فرآیند دیالکتیکی می نامید. وی این حرکت را با مفاهیم تز(نهاد)، آنتی تز(برابر نهاد) و سنتز(هم نهاد) تبیین می‌کند. در فرآیند حرکت تاریخ سنتز خود به تز تبدیل می شود و آنتی‌تز دیگری از آن به وجود می آید و این جریان همچنان ادامه می یابد.
   حرکت دائمی تاریخ به سمت مسیر تکامل است. تکامل امری حتمی و ضروری است. هیچ جامعه یی نمی‌تواند در هماهنگی خاصی که در آن به سر می برد دوام بیاورد و به پذیرش بی چون و چرای هنجارهای اجتماعی قناعت کند. اینکه چرا هنجارها مورد چون و چرا قرار می گیرند، موضوعی بی اهمیت در حرکت تاریخ است. انسانها به عنوان موجودی عاقل به هر حال هماهنگی جامعه‌ی خود را مورد تردید و پرسش قرار خواهند داد و هنگامی که این کار را به انجام می رسانند وجدان فردی سربلند می‌کند و اساس جامعه را بر هم می ریزد.

هر وضع مرکبی (نهاد یا تز) دارای عناصر متعارفی است که این عناصر متعارض (بر نهاد یا آنتی تز) ثبات را دچار تزلزل می کنند، از این رو هیچ وضعی به مدت نامحدود دوام نخواهد داشت و زیر فشار تعارض های داخلی از هم خواهد پاشید و وضع جدیدی به وجود خواهد آمد که تعارض‌های نخستین در آن تخفیف خواهند یافت. این وضع جدید خود دربرگیرنده ی تعارضی نوین است و قضیه به طور نامحدود ادامه خواهد یافت. اما ناگفته نماند که هگل برای مسیر تاریخ هدفی تکاملی قائل است، این هدف رشد و تکامل ذهن در مسیر آزادی است.

  اما این فرآیند دگرگونی بر چه چیزی رخ می دهد؟ چه چیزی تغییر می کند؟ پاسخ هگل به مفهومی اشاره دارد که می توان آن را ذهن یا دماغ ترجمه کرد، همان چیزی که به آلمانی گایست
(Geist) می‌نامند. او چیزی فراتر از ذهن و دماغ فردی را مورد نظر دارد؛ ذهن به معنای مطلق که رنگ روحانی یا دینی هم دارد.

   همواره این مناقشه درباره‌ی هگل وجود داشته است که آیا فلسفه‌ی او دینی است یا خیر؟ برخی همچون پیتر سینگر معتقدند که می توان بخش بزرگی از فلسفه‌ی هگل را طوری تعبیر کرد که بیانگر دینی نبودن او باشد. اما شاید در ده درصد موارد ناچار از تایید این نکته باشیم که نظری دینی یا شبه دینی درباره‌ی ذهن یا روح در سخنان هگل وجود دارد. علاوه بر فرآیند تاریخی و دیالکتیک، هگل مفهوم از خود بیگانگی را نیز مطرح کرده است، یعنی آنکه صفتی را که در واقع جزئی از وجود ماست را خارجی و بیگانه  بدانیم و به چیز دیگری نسبت بدهیم. زمانی که ذهن به این نکته معرفت پیدا کند که هر آنچه را بیگانه و معاند می‌پنداشته در واقع بخشی از وجود خودش بوده است، نقطه‌ی پایان فرآیند دیالکتیکی است. در این شرایط که حالت آزادی مطلق نیز هست، ذهن مهارش را از دست نیروهای خارجی ستانده و قادر است خودش جهان را به شیوه یی عقلانی، نظم و سامان بدهد.
  نقطه‌ی اوج فرآیند تاریخ جامعه‌یی است که مطابق عقل سامان داده شده باشد؛ اما نه عقل محض. نمونه‌ی جامعه‌ی محصول عقل محض جامعه‌یی بود که می‌توانست مطابق آرمانهای انقلابیون فرانسه ایجاد شود. البته چنین چیزی فاجعه به بار می‌آورد، زیرا به افراط کشیده می شود. در عقلانیت منظور نظر هگل واقعیت موجود، مورد بررسی قرار می گیرد و با تکامل بخشیدن و تقویت عناصر عقلی موجود در آن، فرصت محقق شدن به آنها داده می شود.
   برداشت هگل از آزادی مساوی با برداشت لیبرال دمکراتها از آزادی نیست. او می گوید آزادی فقط این نیست که کسی بتواند از تمایلات و خواسته هایش پیروی کند و بخواهد خواهش های خود را ارضا کند. آزادی عبارت از شکوفا شدن استعدادهای انسان به عنوان موجودی عاقل است. اما به نظر می رسد هگل نمی تواند به این ایراد پاسخ دهد که چنین ایده ای به استبداد می انجامد.
   به نظر می رسد افکار هگل از این بینش محوری سرچشمه گرفته است که فهم واقعیت به معنای فهم یک فرآیند دگرگونی است، نه فهم فلان وضع خاص. سایر مفاهیم کلیدی فلسفه‌ی هگل به طور طبیعی از این بینش محوری سرچشمه می گیرند.
   تا بدین‌جا تلاش شد تا بخشی از اندیشه های هگل به زبانی بسیار ساده بیان شود. اما باید این نکته را یادآوری کرد که هگل خود هیچگاه چنین ساده سخن نگفته است. نوشته های او از نظر پیچیدگی خواننده را منزجر می کند. او به قدری پیچیده و دشوار نوشته است که برخی از فلاسفه‌ی برجسته همچون شوپنهاور و برتراند راسل به صراحت گفته اند که حرفهای او به کلی بی‌معنا و چیزی جز حقه بازی نیست. دانشجویان فلسفه فقط برای خندیدن و طنز گفتن، بخشهایی از آثار هگل را برای یکدیگر می‌خوانند. او به واقع به زبانی عجیب و غریب اندیشه هایش را بیان کرده است. برخی از منتقدان نیز می‌گویند که هگل برای پنهان ساختن سطحی بودن افکارش به چنین پیچیده گویی دست زده است. اما به نظر هگل شناس نامدار، پیترسینگر اشکال از ماهیت افکار هگل است. او افکار را از عمق ذهنش بیرون می کشید، اما آنها را صیقل نینداخت و مورد بازنگری قرار نداد.
   اما فیلسوفی که تا این اندازه پیچیده می‌نوشت در زمان حیات خودش و پس از آن از نفوذ عظیمی در قاره ی اروپا برخوردار شد. این نفوذ منحصر به  فلسفه نبوده و کلام، تاریخ، سیاست، اقتصاد و جنگ را هم در بر گرفته است.