به‌ انگيزه‌ي‌ 20 مهر روز بزرگداشت‌ حافظ
رمز ماندگاري‌ در چيست؟
نسرين‌ پورهمرنگ‌

      فروفكندن يكي‌ از ويژگي‌ها و كاركردهاي‌ فراگير و عام‌ انساني‌ است‌ كه‌ طي‌ آن‌ احساسات، نيازها و عواطف‌ و خواسته‌هاي‌ انسانها براي‌ يافتن‌ پاسخ‌ به‌ محيط‌ و امكانات‌ عيني‌ و ذهني‌ خود مراجعه‌ و با در آميختن‌ و افكنده‌ شدن‌ بر آنها، در طلب‌ ارضا بر مي‌آيند. هر قدر اين‌ احساسات‌ و نيازها كه‌ خصلتي‌ عام‌ براي‌ انسانها و در عين‌ حال مختص‌ هر فرد هستند ترجمه‌ي‌ خود را منوط‌ به‌ مفاهيمي‌ كنند كه‌ در حلقه‌ي‌ عمومي‌تر زندگي‌ بشر يعني‌ حلقه‌هاي‌ اجتماعي‌ جاي‌ دارند آنگاه‌ داستانهايي‌ پديدار مي‌شوند كه‌ در عين‌ شخصي‌ بودن‌ همگاني‌ است.

 احساس‌ تعلق‌ خاطر در همه‌ي‌ كساني‌ پديد مي‌آورد كه‌ در آن‌ حلقه‌ي‌ اجتماعي‌ زندگي‌ مي‌كنند. در عين‌ دارا بودن‌ داستان‌ شخصي، زندگي‌ خود را جدا و نامتاثر از آن‌ حلقه‌هاي‌ عمومي‌ نمي‌دانند. احساسات‌ نيازها و اميال‌ افراد، مواد خامي‌ هستند كه‌ در فرافكندن‌ها شكل‌ مي‌گيرند و مفهوم‌ مي‌يابند و داستانهايي‌ حول‌ و حوش‌ آنها ساخته‌ و پرداخته‌ مي‌شود. در اين‌ حلقه‌هاي‌ داستاني‌ مي‌توان‌ همه‌ چيز و هر چيز و يا كمترين‌ چيزها را جاي‌ داد. از معدود افراد پيراموني‌ و اندك‌ معاشي‌ براي‌ زيستن‌ تا هستي‌ و آفرينش‌ و عشق‌ و قدرت‌ و سلطه‌ و ريا و تزوير. از معدود موضوعاتي‌ با افقهاي‌ معنايي‌ كوتاه‌ تا موضوعاتي‌ متعدد با افقهايي‌ معنايي‌ گسترده. 

بديهي‌ است‌ هر قدر افقهاي‌ معنايي‌ حلقه‌هاي‌ زندگي‌ افراد پر امتدادتر باشد افراد بيشتري‌ در مسير اين‌ امتدادها قرار مي‌گيرند و مي‌توانند با مركز اين‌ فرافكني‌ ارتباط‌ برقرار كنند. چرا كه‌ در افقهاي‌ معنايي‌ گسترده‌ همانقدر كه‌ بر ابعاد معني‌ افزوده‌ مي‌شود از امكان‌ تجربه‌ كردن‌ و تعداد تجربه‌ كنندگان‌ كاسته‌ مي‌شود. در چنين‌ شرايطي‌ چالشها به‌ توافق‌ و همدلي‌ افزونتر بدل‌ مي‌شود. آنچه‌ رخ‌ مي‌دهد آسودن‌ و آرميدن‌ در فضايي‌ است‌ كه‌ از تركيب‌ كلمات‌ و معاني‌ حاصل‌ شده‌ است. چالشها و احتلاف‌ نظرهاي‌ فراگير و در نتيجه‌ از ميان‌ رفتني‌ و فراموش‌ شدني‌ در افقهاي‌ معنايي‌ كوتاه‌ ايجاد مي‌شود. آنگاه‌ كه‌ دايره‌ي‌ برآوردن‌ خواهش‌ها و نيازها تنگ‌ مي‌شود ، يافتن‌ پاسخها براي‌ برآوردن‌ نيازها معطوف‌ به‌ رويارويي‌هاي‌ ميان‌ فردي‌ مي‌شود.

 در افقهاي‌ معنايي‌ گسترده‌ اگر چه‌ ارضا شدن‌ و يافتن‌ پاسخ‌ بيش‌ از آنكه‌ واقعيتي‌ عيني‌ باشد فضايي‌ ساخته‌ و پرداخته‌ از انتزاعيات‌ است‌ اما همين‌ گسترده‌ بودن‌ و انتزاعي‌ بودن‌ از آنجايي‌ كه‌ انسان‌ را از خويشتن‌ دور مي‌كند سوژه‌هاي‌ چالش‌ برانگيز را از او مي‌گيرد چرا كه‌ در چنين‌ افقهايي‌ از معنا امكان‌ لذت‌ بردن‌ بدون‌ تجربه‌ و شناخت‌ از نزديك‌ حاصل‌ مي‌شود. به‌ عبارتي‌ چالشها زماني‌ پديدار مي‌شوند كه‌ امكان‌ تجربه‌ي‌ از نزديك‌ و لمس‌ و شناخت‌ وجود داشته‌ باشد. در شناخت‌ها و تجربه‌ها است‌ كه‌ تقابل‌ ايجاد مي‌شود، دوستي‌ با شرط‌ و شروط‌ ايجاد مي‌شود، اما و اگرها پديدار مي‌شوند و نفي‌ و انكارها رخ‌ مي‌نمايد. چرا كه‌ در تجربه‌ نه‌ نياز به‌ بازي‌ با كلمات‌ هست‌ نه‌ نياز به‌ استدلال‌ و فن‌ بيان. در تجربه‌ها شناخت‌ ها حسي‌ است‌ بدون‌ دخل‌ و تصرف‌ هيچ‌ روايتي. 

آدميان‌ به‌ شناخت‌ حسي‌ خود بيش‌ از هر استدلال‌ و روايتي‌ باور دارند. در شناخت‌ها نيز هيچگاه‌ لذت‌ مطلق‌ حاصل‌ نمي‌شود چرا كه‌ مرز خوبيها همواره‌ در كنار بديها بنا شده‌ است؛ بدون‌ هيچ‌ فاصله‌يي، حتي‌ بدون‌ هيچ‌ تشخيصي‌ در هم‌ فرو رفته‌ و متغير. اما در افقهاي‌ معنايي‌ گسترده‌ كه‌ ساخته‌ و پرداخته‌ از مفاهيم‌ و كلمات‌ است‌ از آنجا كه‌ امكان‌ تجربه‌ و شناخت‌ حسي‌ موجود نيست‌ مي‌توان‌ يكسره‌ لذت‌ برد يا يكسره‌ خشم‌ و نفرت‌ را فرو ريخت. در چنين‌ فضايي‌ مي‌توان‌ همراهان‌ جدي‌ فراوان‌ همچنانكه‌ مخالفان‌ جدي‌ بي‌شمار دست‌ و پا كرد.

 اين‌ همه‌ گفته‌ شد تا به‌ اين‌ نكته‌ برسيم‌ كه‌ حكايت‌ حافظ‌ نيز چنين‌ است. حافظ‌ خواهشها و نيازها و اميالش‌ را در افقهايي‌ از معناني‌ فرو فكنده‌ است‌ كه‌ در هر عصري‌ و نسلي‌ گسترده‌ است. عشق‌ ، قدرت‌ حاكم، ريا و تزوير مدعيان‌ نيكي‌ و راستي، زيستن‌ و جواني‌ و لذت‌ بردن‌ از هر آنچه‌ مي‌تواند نماد لذت‌ فراگير، عميق‌ و نهايي‌ باشد. در اين‌ فراگيري‌ و عمق، ذهنش‌ لحظه‌يي‌ از تجسم‌ و تصوير نمايي‌ خوبروياني‌ كه‌ هم‌ معنا هستند، هم‌ مصداق، خالي‌ نمي‌شود. اما دسترسي‌ به‌ خوبروياني‌ كه‌ هم‌ معنا هستند هم‌ مصداق‌ به‌ آساني‌ ميسر نيست.

 چرا كه‌ دستان‌ خواهندگان توسط‌ مدعيان كوتاه‌ نگاهداشته‌ شده‌ است. اصلاً‌ همين‌ مانع‌ و رادع‌ است‌ كه‌ تمناي‌ وصال‌ خوبرويان‌ را دائمي‌ و دنباله‌دار ساخته‌ است. معاني‌ از پس‌ معاني و ظرايف‌ از پي‌ ظرايف. اگر تمناهاي‌ شاعر به‌ راحتي‌ به‌ هدف‌ دست‌ مي‌يافت‌ ديري‌ نمي‌پاييد كه‌ تمناهايش‌ بر افقها و شعاعهاي‌ ديگر گسترده‌ مي‌شد. او نه‌ در ناكامي‌ مدام‌ است‌ و نه‌ در حسرت‌ دائمي.

 همين‌ نيمي‌ وصال‌ و نيمي‌ جدايي، از او رندي‌ ساخته‌ است‌ كه‌ نه‌ اهل‌ گوشه‌گيري‌ و انزواگزيني‌ است‌ و نه‌ بي‌گدار به‌ آب‌ مي‌زند و هل‌ من‌ مبارز مي‌طلبد. اهل‌ ايهام‌ است‌ و ابهام؛ تا در هنگامه‌ي‌ خطر، امكان‌ رهيدن‌ داشته‌ باشد و در هنگامه‌ي‌ مهيا بودن‌ نوش‌ و طرب‌ و كاميابي، لحظات‌ گسسته‌اش‌ را به‌ عيش‌ مدام‌ تبديل‌ نمايد. و كيست‌ كه‌ نداند ايهام‌ و ابهام‌ يعني‌ روشن‌ نگاه‌ داشتن‌ چراغ‌ اميد.

 آن‌ هنگام‌ كه‌ از نزديكي‌ تيغها هراس‌ به‌ دل‌ راه‌ پيدا مي‌كند ، مي‌توان‌ در سايه‌ روشن‌ چراغ‌ اميد آرميد و در افقهاي‌ معنايي‌ گسترده‌ دل‌ خوش‌ داشت‌ و لذتي‌ بي‌چالش‌ ولو انتزاعي‌ را مزمزه‌ كرد و در هنگامه‌ي‌ كنار رفتن‌ تيغها به‌ طرب‌ درآمد، پا بر زمين‌ كوفت‌ و دست‌ در آسمان‌ افشان‌ كرد. آن‌ بيم‌ و هراس‌ و اين‌ اميد و خوشدلي‌ مي‌تواند در هر زمان‌ تكرار شود. كافي‌ است‌ در اين‌ تكرار، هر كس‌ عناصر داستان‌ خود را بربندد و فرو فكند تا احساس‌ نزديكي‌ به‌ آن‌ پيدا كند و آن‌ را از آن‌ خود و اصلاً‌ سروده‌ شده‌ براي‌ خود بداند. همين‌ يافتن‌ احساس‌ تعلق‌ است‌ كه‌ نسل‌ اندر نسل‌ تكرار مي‌شود و از پيوند همين‌ تكرارها است‌ كه‌ بقا متولد مي‌شود و باقي‌ مي‌ماند.