ژاك‌ دريدا فيلسوفي‌ كه‌ زيرپاي‌ فلسفه‌ را خالي‌ مي‌كند
نسرين‌ پورهمرنگ
 

 فيلسوف‌ شاعرمنشي‌ كه‌ از خصومت‌ افراطي‌ تا جانبداري‌ پرشور و هيجان‌ را تقريباً‌ به‌ ميزاني‌ برابر برانگيخته‌ است، فرانسوي‌ الجزايري‌ الاصلي‌ است‌ كه‌ در سال‌ 1930 در الجريزه‌ به‌ دنيا آمد. او را در رده‌ي‌ فلسفه‌ي‌ زبان، مابعدالطبيعه‌ شناس، زيبايي‌ شناس، پديده‌شناس‌ و پساساختارگرا قرار مي‌دهند. در اكول‌ نورمال‌ سوپريور و دانشگاه‌ هاروارد تحصيل‌ كرد. تحت‌ تاثير فلاسفه‌يي‌ همچون‌ سارتر، هوسرل‌ و هايدگر بوده‌ است‌ و از سوسور در زبان‌شناسي‌ نيز تاثيرات‌ فراوان‌ گرفت. علاقه‌ي‌ اصلي‌ اين‌ فيلسوف‌ كه‌ بسياري‌ از جمله‌ زعماي‌ فلسفي‌ بريتانيا كارهاي‌ وي‌ را اصلاً‌ فلسفه‌ به‌ شمار نمي‌آورند ساخت‌زدايي‌ مي‌باشد.

    دريدا كه‌ در ميان‌ نظريه‌پردازان‌ فرهنگي‌ و منتقدان‌ ادبي‌ نفوذي‌ به‌ مراتب‌ عظيم‌تر داشته‌ تا در ميان‌ اصحاب‌ فلسفه، پايه‌گذار و نماينده‌ي‌ اول‌ ساخت‌زدايي‌ است.

   اين‌ روش‌ مبتني‌ بر تجزبه‌ و تحليل‌ همه‌ي‌ متون‌ و ساختارها است‌ تا بي‌ثباتي‌ و عدم‌ قطعيت‌ ذاتي‌ معنا را به‌ نمايش‌ بگذارد.

    دريدا به‌ شورشي‌ تمام‌ قد عليه‌ فلسفه‌ي‌ سنتي‌ دست‌ مي‌زند. اگر مشغله‌ و دغدغه‌ي‌ دائمي‌ فلسفه، دستيابي‌ به‌ حقيقت‌ است، اين‌ دغدغه‌ در انديشه‌ي‌ دريدا رنگ‌ مي‌بازد و بي‌اعتبار مي‌شود. در نظر او حقيقت‌ مطلقي‌ وجود ندارد و آنچه‌ كه‌ وسيله‌ي‌ دستيابي‌ به‌ حقيقت‌ و درستي‌ در فسلفه‌ انگاشته‌ مي‌شود يعني‌ منطق‌ و عقل‌ جزئي‌ از بازي‌ زباني‌ است‌ نه‌ قلمرويي‌ جدا و مقابل‌ آن.    پايه‌ي‌ فلسفي‌ سنتي‌ غرب‌ بردوگانگي‌هايي‌ استوار است‌ كه‌ از زمان‌ سقراط‌ و افلاطون‌ به‌ اين‌ سو همواره‌ متنا وملاك‌ قضاوت‌ها و شناخت‌ها بوده‌ است‌ .دريدا وپيروانش‌ اين‌ دوگانگي‌هاBinary] opposition[ مانند ذهن‌ و عين، درون‌ و بيرون، جسم‌ و جان، زن‌ و مرد، فرهنگ‌ و طبيعت، ميتوس‌ و لوگوس، زبان‌ آوري‌ (بلاغت) و منطق‌ را مردود مي‌شمارند و در واقع‌ پايه‌ي‌ احكام‌ سنت‌ فلسفي‌ غرب‌ را سست‌ مي‌كنند. 

  دريدا بر اين‌ دوگانگي‌ مهر باطل‌ شد مي‌زند تا نتيجه‌ بگيرد كه‌ هيچيكرا بر ديگري‌ برتري‌ نيست‌ و در اين‌ ميان‌ نه‌ تنها منطق‌ بر بلاغت‌ و زبان‌ آوري‌ برتري‌ ندارد كه‌ منطق‌ و استدلال‌ عقلاني‌ خود جزئي‌ از زبان‌ آوري‌ و بلاغت‌ است.

   وقتي‌ آنچه‌ عقل‌ و منطق‌ ناميده‌ مي‌شود جزئي‌ از فنون‌ بلاغت‌ باشد نمي‌توان‌ مدعي‌ ارائه‌ي‌ شناخت‌ و نظريه‌يي‌ محكم‌ و منسجم‌ شد. و توانايي‌ دست‌ يافتن‌ فلسفه‌ به‌ شناخت‌ پيش‌ انگاره‌ها، توهمي‌ بيش‌ نيست‌ و رسيدن‌ درك‌ قطعي‌ و نهايي‌ رويايي‌ است‌ كه‌ بهتر است‌ تن‌ به‌ آشفته‌ بودنش‌ دهيم‌ تا اميد به‌ تعبير و تحققش.  او در كتاب‌ حالت‌ها مي‌گويد: در تقابل‌هاي‌ سنتي‌ فلسفي‌ ما با همزيستي‌ مسالمت‌آميز واژه‌هاي‌ متقابل‌ روبه‌رو نيستيم‌ بلكه‌ با سلسله‌ مراتب‌ قهرآميزي‌ روبه‌روييم‌ كه‌ در آن، يكي‌ از دو واژه‌ از جهت‌ ارزشي‌ يا منطقي‌ بر ديگري‌ تسلط‌ دارد و در جايگاهي‌ برتر نشسته‌ است. ساخت‌ شكن‌ كردن‌ اين‌ مفاهيم‌ متقابل‌ بيش‌ از هر چيز يعني‌ واژگون‌ كردن‌ اين‌ سلسله‌ مراتب.

   پيامد چنين‌ نظريه‌يي‌ اين‌ است‌ كه‌ مي‌توان‌ آثار فلسفي‌ را همچون‌ آثار ادبي‌ نگريست‌ و از همين‌ ديدگاه‌ مي‌توان‌ تناقض‌ گوييهاي‌ بنيادي‌ فلسفي‌ را نشان‌ داد. جست‌ وجو كردن‌ در پيامها و ادعاهاي‌ صريح‌ متون‌ فلسفي‌ بيهوده‌ است‌ چرا كه‌ آنچه‌ اين‌ متون‌ صراحت‌ قلمداد مي‌كنند جز زبان‌آوري‌ بلاغي‌ چيز ديگري‌ نيست.

    جاناتان‌ كالر از پيروان‌ و شارحان‌ آراي‌ دريدا در اين‌ باره‌ مي‌گويد: ساخت‌ شكني‌ يك‌ گفتمان‌ يعني‌ نشان‌ دادن‌ اين‌ كه‌ چگونه‌ آن‌ گفتمان‌ محتواي‌ فلسفي‌ يا تقابلهاي‌ زيربنايي‌ خود را ويران‌ مي‌كند. ساخت‌ شكني‌ براي‌ رسيدن‌ به‌ اين‌ هدف‌ بايد آن‌ ويژگي‌هاي‌ زبان‌ آورانه‌ را شناسايي‌ كند كه‌ بنا است‌ مفاهيم‌ كليدي‌ يا مقدمات‌ و پايه‌هاي‌ استدلالي‌ آن‌ گفتمان‌ را فراهم‌ كنند.    ميان‌ فلسفه‌ و ادبيات‌ تفاوتي‌ نيست‌ همانطور كه‌ ميان‌ خلاقيت‌ ادبي‌ و نقد ادبي.

جاناتان‌ كالر معتقد است‌ كه‌ براي‌ درك‌ متون‌ فلسفي‌ آنها را بايد همچون‌ متون‌ ادبي‌ قرأت‌ نمود و ساختار زبان‌ آورانه‌ي‌ آنها را مورد توجه‌ قرار داد و موثرترين‌ قرأت‌ از متون‌ ادبي، نگريستن‌ به‌ آنها همچون‌ آثار فلسفي‌ است. وي‌ بين‌ زبان‌ عادي‌ و زبان‌ ادبي‌ نيز تفاوتي‌ قائل‌ نيست‌ و تواناييهاي‌ زبان‌ در گفتارهاي‌ روزمره‌ را مديون‌ زبان‌ تخيلي‌ - داستاني‌ مي‌داند

.    دريدا، كالر و ساير پيروان‌ آنها حتي‌ در حوزه‌هاي‌ تخصصي‌ مانند حقوق، اقتصاد، اخلاق، و علوم‌ سياسي‌ كاركردهاي‌ ويژه‌ براي‌ زبان‌ به‌ جز كاركرد بلاغي‌ قائل‌ نيستند.

 آنها هر گفتماني‌ را از ديدگاه‌ زبان‌ شاعرانه‌ تحليل‌ مي‌كنند. در چنين‌ شرايطي‌ علم، فلسفه، ادبيات‌ و... جملگي‌ يك‌ كاسه‌ مي‌شوند و با الگويي‌ يگانه‌ تجزيه‌ و تحليل‌ مي‌گردند.

   اما منتقدان‌ معتقدند كه‌ ساخت‌ شكني‌ دريدا هم‌ به‌ فلسفه‌ لطمه‌ مي‌زند و هم‌ به‌ نقد ادبي‌ و هر دو را از كارآيي‌ مي‌اندازد. همچنين‌ آن‌ را در زمينه‌ي‌ اخلاقي‌ و سياسي‌ فاقد اثر مي‌دانند. اما دريدا معتقد است: عدالت، اگر چنين‌ چيزي‌ وجود خارجي‌ داشته‌ باشد، بيرون‌ و فراسوي‌ نظامهاي‌ حقوقي‌ است‌ و ساخت‌ شكن‌پذير نيست. درست‌ همان‌ طور كه‌ ساخت‌ شكني‌ خود ساخت‌ شكن‌پذير نيست. ساخت‌ شكني‌ همانا عين‌ عدالت‌ است.

   دريدا مي‌خواهد هر آنچه‌ را كه‌ ساخته‌ شده‌ به‌ ساخت‌ شكنيبسپرد و از ثبات‌ بيندازد و معنايش‌ را دگرگون‌ نمايد. مشغله‌ي‌ دائمي‌ ذهن‌ او متافيزيك‌ و نبرد با ذات‌ باوري‌ است. او درصدد است‌ تا مفاهيم‌ موجود و سنتي‌ از عقل، عينيت، معنا، حقيقت‌ و... را دگرگون‌ كند. اما در اين‌ دگرگوني‌ در جست‌ وجوي‌ ساخت‌ و ساز جديدينيست. او نه‌ تنها به‌ ساخت‌ و ساز نمي‌پردازد كه‌ اغلب‌ متهم‌ مي‌شود به‌ بازي‌ لفظي‌ با كلمات‌ پرداخته‌ است‌ و انديشه‌هاي‌ او به‌ بازي‌ شباهت‌ بيشتري‌ دارد تا استدلال‌ فلسفي.

     همانطور كه‌ در ابتدا اشاره‌ شد تاثير او بر منتقدان‌ مكاتب‌ ادبي‌ بيشتر از فلاسفه‌ بوده‌ است‌ و او تاثيرگذار بر منتقداني‌ در مكاتب‌ ادبي‌ ييل، هارولد بلوم، پاول‌ دومن، هيليس‌ ميلر و جفري‌ هارتمن‌ در آمريكا بوده‌ است‌ و عمده‌ موفقيت‌ دانشگاهي‌اش‌ نيز در آمريكا رقم‌ خورده‌ است.    دريدا اگر چه‌ منتقدان‌ فراواني‌ در ميان‌ فلاسفه‌ داشته‌ اما مدافعان‌ برجسته‌يي‌ همچون‌ جان‌ لولين‌ و ديويد وود نيز داشته‌ كه‌ از حيثيت‌ فلسفي‌ او دفاع‌ كرده‌اند.