ديالكتيك استبداد و عرفان

(مروري بر آثار داستايفسكي با رويكرد جامعه شناسانه)

 

نسرين پورهمرنگ

چكيده:

   تحولات اجتماعي و سياسي روسيه در قرن نوزدهم و به ويژه درعصر الكساندر دوم اگر چه از يكسو اميدهايي را براي اعضاي طبقات متوسط و فقير جامعه براي آزادي و دستيابي به حقوق برابر پديد آورده بود اما از سويي ديگر آنان مي ديدند كه فقط در لفظ آزادي را تجربه كرده اند و ساختارهاي كاستي جامعه تغيير نكرده است. حيات سياسي و اجتماعي روسيه در نيمه ي دوم قرن نوزدهم همچنان در كنترل حكومتي قشري و خودكامه باقي مانده بود. در مدرنيسم مبتني بر توسعه نيافتگي مردان و زنان كوچه و خيابان، روياها و آرزوهايشان را با تداخل و تقرب به سرابها و اشباح تغذيه مي كردند، همان كه شايد بتوان نام عرفان بر آن نهاد. روياها و آرزوهايي كه حاصل فروغ مدرنيته بود و سرابها  و اشباحي كه در فضاي استبداد ظهور پيدا مي كنند.

مقدمه:

   فئودور داستايفسكي (1) نويسنده ي مشهور روسي در سال 1821 ديده به جهان گشود. دوران سلطنت نيكلاي اول(2) از سال 1825 تا سال 1855 ادامه يافت كه به يكي از تيره ترين دوره هاي تاريخ حكومت سياسي در تاريخ مدرن روسيه شهرت يافته است. او پليس سياسي را تا آنجا گسترش داد كه در همه ي بخشهاي حيات اجتماعي روسيه نفوذ كرده بود. وي سرفها يعني حدود چهارپنجم جمعيت روسيه را به بند كشيد و بيش از ششصد قيام دهقاني را در دوران حكومتش سركوب نمود. هزاران تن از مردم بدون سپري كردن تشريفات قانوني به مرگ محكوم شدند. پرشدن دانشگاهها و مدارس از خبرچين ، هر گونه فكر و انديشه را روانه ي زندان، تبعيد و يا زيرزمين مي كرد. اگر چه پطر كبير با دست زدن به تهديد و خشونت كوشيده بود تا دروازه هاي تمدن رو به پيشرفت اروپاي غربي را به روي روسيه بگشايد اما نيكلاي با خشونت و استبداد در پي بستن پنچره هاي گشوده شده برآمد. پيشرفت اقتصادي مي توانست به گسترش طبقه ي متوسط جامعه و در ادامه به درخواست اصلاحات سياسي منجر شود.

   الكساندر هرتزن(3) تبعيدي سرشناس زمان نيكلاي در روزنامه يي كه منتشر مي كرد توصيف جالبي در باره ي اين حاكم تزار نوشته است:

   او بي آنكه به فردي روسي بدل شود، از اروپايي بودن باز ايستاد... درسيستم او هيچ موتوري وجود نداشت... او همه  توان خود را وقف سركوب هر گونه اشتياقي براي آزادي و هر ايده يا تصوري از پيشرفت كرد... طي دوران طولاني سلطنت خويش به نوبت تقريبا" بر همه نهادها اثر گذاشت و در همه جا بذر ركود و مرگ پراكند.(4)

   بديهي است كه وجود چنين شرايطي تاثير مستقيم خود را بر افكار، انديشه ها و رفتار مردم به ويژه روشنفكران جامعه مي گذاشت. تحمل تحقير كرامت انساني براي روشنفكراني كه تجربه ي زندگي در غرب را داشتند، در زمان نيكلاي اول بسيار دشوار شده بود.  كسي كه نظريه ي انسانيت و حكومت مبتني بر قانون را دريافته، نسيم روشنفكري و آزادي مدني را لمس و درك كرده بود، ديگر نمي توانست در نظم مرده ي تزارها احساس سعادت كند. روشنفكران روس در آرزوي آن بودند كه بتوانند واقعيت را آشكار سازند و حقيقت را بگويند. اما حقيقت سركوب مي گرديد و موانع سانسور را تنها از طريق خزيدن از كوره راهها مي شد دور زد. (5)

   همگان به خوبي مي دانستند كه اعتراض حتي عليه دسايس يك حاكم شهرستاني در حكم خودكشي محسوب مي شود. بسياري از روشنفكران روس در آرزوي آن بودند كه براي رفاه مردم و ارتقاي فرهنگ كشور تلاش كنند و موثر واقع شوند، اما تحت فشار آهنين رژيم و در جو متعفن آن، هيچ گونه امكاني براي فعاليت شهروندانه و هيچ گونه فضايي براي جلوه نمودن ابتكارهاي سياسي، اجتماعي و توانايي هاي ديگر وجود نداشت.(6)

   نارضايتي و دلزدگي از وضعيت موجود بسياري از نخبگان روسيه را در آن زمان به سرنوشت خود و ميهنشان دچار ترديد مي كرد. نااميدي مطلق، ميل به تخريب را در آنها قوت مي بخشيد. ميل به ويران سازي تنها به سوي سرنوشت غمبارشان معطوف نشده بود، بلكه وطن را نيز نشانه گرفته بود. پوشكين(7) كه در جايي گفته بود: به شرفم قسم مي خورم كه حاضر نيستم وطنم را با هيچ چيز در اين دنيا معاوضه كنم و يا تاريخ ديگري غير از تاريخ اجدادمان كه خداوند به ما عطا كرده داشته باشم.  در جايي ديگر مجبور مي شود بگويد: كار شيطان بود كه من با اين روح و اين ذوق در روسيه به دنيا بيايم.(8)

   پوتوگين(9) نيز در رمان تورگنيف درباره ي ر روسيه چنين مي نويسد: من آن را صميمانه دوست دارم و از آن متنفرم... آري من روسيه ام را دوست دارم و از آن متنفرم. وطن عجيب، دوست داشتني، زشت و عزيز من.

فقدان معنا در چشم انداز زندگي شخصي و اجتماعي، اذهان روشنفكران و صاحبان انديشه را معطوف به بازانديشي روند تاريخي روسيه و فلسفه ي اجتماعي مي كرد. آنان خود را ملتي مقتدر در طول تاريخ مي ديدند كه توانايي انجام هر كاري را دارند و حق آنها است كه رهبري فكري اروپا را بر عهده داشته باشند. آنها مي خواستند انرژيهاي نهفته ي خود را به جريان اندازند و عظمت روسيه را به آن بازگردانند، اما آنچه در عمل اتفاق مي افتاد سپردن امروز به ديروز بود.

     به نوشته ي گيترمن صفت مميزه ي احوال روحي روشنفكران روسيه، فلج كامل قدرت كار و اراده ي آنها بود. حالت مذكور با نوعي تضاد كه براي يك فرد اروپايي غربي غيرقابل فهم است،همراه بود. يعني تضاد بين بحثهاي شديد و بي پايان آنها درباره ي طرحهاي نوعدوستانه در كنار سماوري كه غل غل مي كرد و بيكارگي عمليشان، فقدان انرژي و نبودن قابليت توام كردن سخن و عمل، اينها از آثار و نتايج مسموميت اذهان به وسيله ي نظام برده داري و رژيم مطلقه بود. (10)

   فئودور داستايفسكي در چنين فضا و شرايطي پا به عرصه ي حيات اجتماعي روسيه گذاشت و اغلب آثارش را پس از طي كردن دوره ي سخت زندان و تبعيد (به علت فعاليتهاي سياسي) خلق كرد.

 

تقابل خير و شر، نبردي به بلنداي زندگي

   دوگانه گرايي(11) يا اعتقاد  به تقابلهاي دوتايي از قبيل روح و جسم، ماده و معنا، خير و شر، زن و مرد، عقل و احساس و... در تاريخ فلسفه ي غرب به دوران افلاطون بازمي گردد. تداوم اين بينش را در آثار رنه دكارت(12)، جان لاك(13) و امانوئل كانت(14) به روشني مي توان مورد بررسي قرار دارد.

   ريچارد رورتي(15) فيلسوف فقيد آمريكايي در كتاب معروفش فلسفه و آينه ي طبيعت چنين بينش و شناختي را مورد انتقاد قرار مي دهد و بيش دوگانه پندار را مبتني بر خطا تلقي مي كند. اما داستايفسكي در همه ي آثارش يك  دوگانه پندار تمام عيار است: جبر و اختيار، گناه و بي گناهي، عفو و انتقام، عقل و عشق، خير و شر و...

   شايد از همين رو است كه او در آثارش بر خلاف تولستوي اعتنايي چندان به جزييات ندارد. اگر چه به دليل پايبندي به قراردادهاي رمان نويسي به وضعيت جسماني و ظاهري افراد و محيط زندگي شان مي پردازد اما اين كار را آنچنان با دقت و وسواس به انجام نمي رساند. هر آنچه موشكافي و ريزبيني است در عالم خيال و درون صورت مي گيرد. خواننده ي رمانهاي داستايفسكي بيش از آنكه توجه اش معطوف ظاهر جسماني شخصيت شود، به ويژگيهاي شخصيتي، روحي و اخلاقي آنها جذب مي شود تا ببيند هر يك بنا بر ويژگيهاي خود در جدال شك و ايمان در نهايت در كدام سمت قرار مي گيرند.

   در شرايطي كه جامعه در بن بست استبداد راهي براي نفس كشيدن و تخليه ي انرژيهاي متراكم ندارد، درون نگري به گريزگاهي تبديل مي شود تا روح هر اندازه كه مي تواند به پرواز در آيد و به اين سو و آن سو برود. فرد اگر جرات نقد طبقه ي حاكم را ندارد مي تواند با نقب زدن بر خويش جلوي خفه شدن خود را بگيرد و سهم خود را در اين نابه ساماني جست و جو كند. به قول گيترمن تنها در روسيه بود كه شناخت داستايوسكي بر اين واقعيت كه همگان در همه چيز مقصرند و همگي مسئول همه چيز هستند، با چنين شدتي امكانپذير مي شد. تنها در روسيه بود كه اين چنين نياز صريحي پديد مي آمد كه فرد انگشت اتهام را متوجه خود سازد و دردمندانه خود را با انسانهاي تحقير شده همسان نمايد. تنها در روسيه بود كه پالايش وجدان و رستاخيز انسان درون، در هيات نجيب زاده توبه كار و پابرهنه جلوه گر مي شد.(16)

   در جنايت و مكافات، برادران كارامازوف و ابله تقابل خير و شر به اوج مي رسد اگر چه هر يك از شخصيتهاي اين رمانها به دقت پرداخته شده و شكل گرفته اند اما در چشم اندازي كلي هر يك در صفي  از صفهاي دوگانه قرار مي گيرند و چه بسا در پايان رمان بعضي، از صف شر به صف خير و از صف عقل به صف عشق مي پيوندند. اما زندگي  كردن با امكانات يك زندگي دوگانه دشوار به نظر مي رسد و قهرمانان داستانها هر اندازه مي كوشند تا با تناقض هاي يك زندگي دوگانه كنار بيايند كمتر موفق مي شوند.

   راسكولنيكوف در جنايت و مكافات و ايوان كارامازوف در برادران كارامازوف نمونه يي برجسته از چنين تلاشي هستند. راسكولنيكوف اگر موفق مي شد كه مباني انديشه هايش را با رفتارش يكجا جمع كند و با آن كنار بيايد، آنگاه شايد سير داستان به گونه يي ديگر پيش مي رفت.

   داستايسفكي بر عقلانيت اهريمني مي تازد و برعشق پاك و بي شائبه صحه مي گذارد. او نمي تواند انگشت اتهام را متوجه مظاهر مدرنيته نكند و بخشي از نابه سامانيهاي اخلاقي جامعه اش را متوجه آن نداند. از همين رو است كه او همچون بنيانگذاران جامعه شناسي- دوركيم(17)، وبر(18) و تونيس(19)- وقتي به نقد فرهنگ و تمدن مدرن غرب مي پردازد با حسرت از ارزشهاي اخلاقي و فرهنگ روسيه ي كهن ياد مي كند. اما در افق تسلي بخش چنين حسرتي آموزه هاي كليساي رسمي از جايگاه چنداني برخوردار نيست. روح رستگاري جايي در ازناي مه گرفته ي تاريخ قرار دارد، همچنان كه براي نيچه در يونان باستان قرار داشت. شايد خود داستايفسكي هم از جزييات آن تصوري بيشتر نداشت. هم از اين رو كه در مرتبه ي كشف و شهود فقط مي توان آگاهي دهنده بود و تجربه را خود شأن و منزلتي ديگر است.

برخي از شخصيتها از سرنوشت خود و يا ديگري آگاهي دارند اما نكته ي مهم اين است كه اين پيش آگاهي و كشف و شهودها كمكي به تغيير سرنوشت آنها نمي كند.

    در رمان ابله، ناستاسيا فيليپوونا پيشتر مي داند كه راگوژين او را خواهد كشت و جسدش را با يك پارچه ي شمعي خواهد پوشاند. پدر زوسيما مي داند كه ديميتري كارامازوف با رنجهايي عميق مواجه خواهد شد، اما به واقع چه مي تواند بكند؟! اگر حكم، حكم سرنوشت است چگونه مي توان پنجه در پنجه اش كشيد؟ حتي قهرمانان حماسه ها نيز توانايي چنين كاري را ندارند چه رسد به انسانهاي معمولي. وقتي جاماسب كشته شدن اسفنديار را به دست رستم براي گشتاسب پيشگويي مي كند، چه كسي مي تواند تقدير را بر هم زند؟! رستم فرخزاد ستاره ي شهر بود و از كار اختران و گردش ستارگان آگاهي داشت و مي دانست كه خود در قادسيه كشته خواهد شد و تخت ايرانيان برباد خواهد رفت و تازيان پيروز خواهند شد و جهان از تخمه ساسان تهي خواهد ماند.(20) و تهي ماند. گيل گمش پس از مدتها جست و جو در مي يابد كه مرگ سرنوشت محتوم آدمي است. به نبات حيات در قعر دريا رهنمون مي شود، اما چون به شست و شوي خود مي پردازد تا گياه مزبور را بخورد ماري آن را مي ربايد و مي خورد و جاودانه مي شود. گيل گمش به دنبال نام نيك مي رود تا روح را جاودانه سازد. در برادران كارامازوف، آليوشا يگانه فرزند صالح فيودور سالخورده است كه در سايه ي پرورش كشيش پير از روحيه ي معنوي برخورداراست اما وقتي با اعترافهاي برادران خود رو به رو مي شود هيچ كاري از او بر نمي آيد. به واقع چگونه مي تواند به آنها كمك كند؟! اگر همگان در صف خير قرار مي گرفتند شايد از ابتدا ديگرهيچ صفي تشكيل نمي شد. در چنين شرايطي حركتهاي زندگي چگونه تداوم مي يافت؟!

 

تظاهرات يك نفره در غياب همبستگي اجتماعي

     اگر بايد هر كس به خويش نقب بزند و خويشتن را مسوول همه ي سرنوشت خود بداند، اگر بايد روح پالايش يابد تا بتواند عروج كند، ديگر مجالي براي همبستگي با سايرين باقي نمي ماند. بايد به تنهايي سراز گريبان بيرون كشيد و پا به خيابان گذاشت. نبايد پنداشت و دچار اين اشتباه شد كه داستايفسكي ازعروج روح اعتكاف و خانه نشيني را جست و جو مي كند. او نيز جذابيتهاي مدرنيته وغناي معنوي آن را مي پسندد و ستايش مي كند. داستا يفسكي در كنار نخستين متفكران بزرگ تجربه ي مدرنيته همچون كارلايل(21)، هرتزن،ماركس(22)، هگل(23)، گوته(24)، بودلر(25)، ديكنز(26) و استاندال بر در آميختگي نيروهاي مادي و معنوي و وحدت تنگاتنگ نفس مدرن با محيط مدرن تاكيد مي كند. مارشال برمن(27) فيلسوف وانديشمند آمريكايي توصيفي جذاب و دلنشين از اين تظاهرات يك نفره در تحليل يادداشتهاي زيرزميني ارائه مي دهد:

   انسان زيرزميني پس از پشت سرگذاردن رنج ظاهرا" بي پايان درون نگري هملت وار، سرانجام دست به عمل مي زند، در برابر مافوق و ارباب اجتماعي خويش قد علم مي كند و در خيابان براي دفاع از حقوق خويش مي جنگد... هنگام عبور از برابر ميخانه، صداي زد و خورد به گوشش مي رسد. درون ميخانه چند مرد سرگرم نزاع با يكديگرند و در اوج دعوا مردي از پنجره به بيرون پرتاب مي شود. اين واقعه تخيل او را شعله ور مي كند و ميل به مشاركت در زندگي حتي مشاركتي دردناك و خفت بار را در او بر مي انگيزد. حتي نسبت به مردي كه از پنجره بيرون افكنده شده است احساس حسادت مي كند، شايد خودش هم بتواند از پنجره به بيرون پرتاب شود! بي درنگ در مي يابد كه اين آرزويي سخيف و بيمارگونه است، ولي  اين باعث مي شود حس كند زنده تر از قبل است. (28)

   انسان زيرزميني همان كارمند دون پايه اگر تا ديروز از شناخته شدن هراس داشت، امروز با تمام وجود دوست دارد كه شناخته شود، حتي اگر اين امر به بهاي شكسته شدن استخوانهايش تمام شود. انسان زيرزميني بر خلاف شخصيت هاي قديمي تر داستايفسكي همچون دوشكين عمل مي كند. از مخفي شدن زير پتو دست بر مي دارد و خود را به آغوش حادثه پرتاب مي كند، حتي اگر حادثه يي در بين نباشد او خود براي خود حادثه  ايجاد مي كند. فضاها و جذابيت هاي مدرن شهر كارمند دون پايه را از انزوايش بيرون مي كشد، به ميان جمعيت مى آيد تا آفتاب به يكسان بر سر او هم بتابد. مشاهداتش برعمق رنج او مي افزايد و آن را تشديد مي كند. او در مي يابد كه قشربندي كاستهاي روسيه ي فئودالي بيش از هر زمان ديگري انعطاف ناپذير به نظر مي رسند. اما مساله ي مهم اين است كه انسان زيرزميني براي زندگي خويش  تصميمي مهم گرفته است. او نمي خواهند بار ديگر تمنيات نفس را انكار كند و به وضعيت پيشين بازگردد، بلكه مي خواهد به انساني جديد تبديل شود. همين خواستن بود كه دهه ي 1860 را به برهه يي  حساس در تاريخ روسيه بدل كرد.

     الكساندر دوم فرمان آزادي سرفها را در روز 19 فوريه سال 1861 صادر كرد و گشايشي جديد در فضاي عمومي روسيه پديدار گشت. گشايشي كه به آنچه برمن تظاهرات يك نفره در خيابان مي نامد دامن زد: اين شكل بياني كاملا" مناسب آن نوع جامعه ي شهري بود كه الگوهاي مدرن مصرف را رواج مي داد و در همان حال وجوه مدرن توليد و كنش را سركوب مي كرد، جامعه يي كه بدون تاييد و تصديق حقوق فردي زمينه را براي رشد خلق و خوي فردي فراهم مي كرد، جامعه اي كه ميل و نياز به ارتباط را درون مردمان بر مي انگيخت و در همان حال ارتباط اجتماعي را به جشن ها و اعياد رسمي يا غرقه شدن در رمانس فرار از واقعيت منحصر مي ساخت... برخورد و تفابل ميان انسان جديد، انساني كه به تازگي از زير زمين بيرون آمده است و طبقه ي حاكم قديمي. آن هم در متن يك چشم انداز خيره كننده ي شهري، ميراث حياتي و پويايي است كه داستايفسكي و پترزبورگ براي هنر مدرن و سياست مدرن تمامي جهان به جا گذاشته اند. (29)

     مدرنيسم خام و توسعه نيافته ي قرن نوزدهمي پترزبورگ در قرن بيستم در سراسر جهان سوم گسترش يافت و تصاويري مشابه پديدار ساخت. اگر چه بايد امتيار ابداع اين تصاوير را براي رازنوچينستي(30)- مرداني از طبقات و اقشار گوناگون- محفوط دانست.

 سخن پاياني:

     در اين نوشتار كوشش شد تا با رويكردي جامعه شناسانه آثار داستايفسكي داستان نويس مشهور روسي مورد بازبيني قرار گيرد. در اين بازبيني چشم اندازهايي مطرح شد كه مي تواند براي بررسي هاي گسترده تر و جدي تر مفيد واقع شوند. دوره يي كه آثار داستايفسكي در آن خلق شد را مي توان به قول برمن <مدرنيسم مبتني بر توسعه نيافتگي> ناميد. تصاوير جذاب و پر زرق و برق مدرنيسم توسعه نيافتگي مي تواند به روياها و تخيلاتي دامن بزند كه از اوهام و سرابها تغذيه مي كند. بايد از اوهام تغذيه كرد، از تخيلات انرژي گرفت و در سرابها به پرواز در آمد. بايد عليه خود شوريد، خويشتن را شكنجه داد و داغ ناتواني تغيير يك تنه ي تاريخ را تا ابد بر دل نهاد. بايد به تحقير دائمي نفس ادامه داد و از انفاس نهفته در ماوراي زمان و مكان مدد و ياري طلبيد.

اما شايد و فقط شايد در برآيند چنين جوش و خروشهايي و چنين رنج و تعبهايي، افقهايي پديدار شود كه مدرنيسم غربي توان رقابت با آن را نداشته باشد.

      آيا سخن از عشق و مدرنيسم است؟ آيا چنين سخني بس بيهوده است؟ آيا بدون وجود سرهاي سودازده، تجربه هاي جديد اتفاق مي افتند؟ اگر دستكم حدي از سودازدگي موجود نباشد چگونه مي توان نظمهاي كهن و مستقر را بر هم زد و افكاري جديد را تجربه كرد و تجربه هاي نوين را تجسم بخشيد؟

---------------------------------------------------------------------------

پانوشت:

Fyodor Dostoevsky1-

Alexander Herzen2-

Nikolai3-

Quoted in Michael Cherniavsky, Tsar and people: Studies in Russian Myths (Yale, 4- 1961), 151-52                                                                                            

5- گيترمن، والنتين، نكاتي در باره ي ادبيات كلاسيك روس، ترجمه ي فاروق خارابي، مجله ي ارغنون، شماره ي 9-10 (بهار و تابستان 1375) ، صص 350-331

6- پيشين

Puschkin7-

8- (گيترمن، 1375)

Potogin 9-

10- (گيترمن، 1375)

Dualism 11-

Rene Dekart12-

John Locke13-

Immanuel Kant14-

Richard Rorty15-

16- (گيترمن، 1375)

Durkheim17-

Weber18-

Toennies19-

20- صفا، ذبيح الله (1374) حماسه سرايي در ايران، تهران، انتشارات فردوسي

Carlyle21-

Marx22-

Hegel23-

Goethe24-

Baudelaire25-

Dickens26-  

Marshall Berman27-

28- برمن. مارشال (1379) تجربه ي مدرنيته، ترجمه ي مراد فرهاد پور، انتشارات طرح نو، تهران، صص 271-270

29- پيشين، صص 283- 282

30-  اصطلاحي اداري براي ناميدن همه ي كساني كه عضو طبقه ي اشراف يا زمينداران نبودند.