زندگانی شعله می‌خواهد...

*نسرین پورهمرنگ

از خون سیاوش/

سیاوش کسرایی/ (منخب سیده دفتر شعر)/ انتشارات کتاب اختران/ 505 صفحه

   جمعه‌ی گذشته -13 تیرماه(93)- همزمان بود با فرارسیدن روزهای جشن باستانی تیرگان که بنابر منابع موجود بین روزهای 13 تا 22 تیرماه برگزار می‌شد. 13 تیر ماه آغازین روز جشن تیرگان با عنوان "تیرروز" تا 22 تیر ماه روز پایانی جشن تیرگان با عنوان "بادروز" از جمله روزهای خجسته‌ای بودند که در کنار فراوان روزهای جشن شکرگزاری و شادمانی در حافظه‌ی کهن و تاریخی مردمان این سرزمین ثبت شده است. البته هموطنان زرتشتی در دهم تیرماه این جشن را برگزار می‌کنند.

درباره‌ی خاستگاههای این جشن باستانی که به جشن آبپاشان نیز شهره است در کتاب‌های تاریخی به تفصیل سخن گفته شده است که می‌توان آنها را چنین خلاصه نمود:

1-   پاسداشت نویسندگان و کاتبان و بزرگداشت قلم به دستور هوشنگ پادشاه پیشدادی

2-   غلبه‌ی تیشتر الهه‌ی باران بر اپوشه دیو خشکسالی و افزایش رزق و روزی

3-   پرتاب تیر به وسیله‌ی "آرش کمانگیر" و مشخص شدن مرز ایران و توران و رها شدن وطن از دست دشمن و جنگهای ویرانگر و بازگشت صلح و آسایش به زندگی مردم.

مرور منظومه‌ی جاودانه‌ی آرش کمانگیر از دفتری به همین نام از مجموعه‌ی از خون سیاوش اثر زنده‌یاد "سیاوش کسرایی، به همین مناسبت فرخنده انجام گرفته است.

   تصویر غروبی غم انگیز و ملتهب از انتظار رسیدن کاروانی که زنگوله‌های بربسته شده بر گلوگاه چهارپایانش، نویدبخش تداوم آهنگ زندگی در دشتی سرتاسر پوشیده شده از برف و یخبندان می‌دهد؛ نخستین صحنه‌ی این پرده‌ی نمایشی را تشکیل می‌دهد. اما شاعر نمی‌خواهد خوانندگان و شنوندگانش را در این انتظار چندان برنجاند، چون مردمانی با اصل و نسب که شعله‌های چراغ زندگی را در این سرزمین با الهام از نفسِ گرم "عمونوروز" زنده نگهدارند، کم نبوده و نیستند. انتظار اصلی درجای دیگری رقم می خورد؛ آنجا که ایجاد صلح، تداوم امنیت و گرمابخشی شعله‌های زندگی نیازمند "ازخودگذشتگی و فداکاری" است.

...در گشودندم،

مهربانی ها نمودندم.

زود دانستم که دور از داستان خشم برف و سوز،

در کنار شعله‌ی آتش،

قصه می‌گوید برای بچه‌های خود عمو نوروز،

...گفته بودم زندگی زیباست.

گفته و ناگفته، ای بس نکته‌ها کاینجاست.

آسمانِ باز،

آفتاب زر،

باغ‌های گُل،

دشت‌های بی‌در و پیکر...

عمو نوروز به حکایت خود ادامه می‌دهد؛ از زیبایی‌های زندگی می‌گوید؛ از گل‌هایی که می‌رویند، سبزه‌هایی که نوید بهار می‌دهند، عطر خاک باران خورده، رقص نرم ماهی در تُنگ بلور، گندم‌زارهایی که در زیر نور طلایی آفتاب چشم انتظار آغوش نقره‌ای مهتاب هستند، امدن و رفتن های زندگی، غم خوردن‌ها، شادمانی‌ها و پای کوبید‌ن‌ها و البته عشق ورزیدن و عاشقانه زیستن‌ها ...

حتی عمونوروز از شب‌های برفی نیز دلگیر نیست؛ وقتی که تماشای شعله‌های آتش می‌تواند رویاهای دامنگیر را در دل‌ بپروراند... پس بیهوده نیست که عمونوروز با اطمینان می‌گوید که:

آری، آری زندگی زیباست،

زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست.

گربیفروزیش، رقص شعله‌اش در هر کران پیداست.

ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست.  

اما نیاز زیبا بودن و زیبا ماندن شعله‌های گرم آتش است؛ شعله‌هایی که از هیمه‌ها برافروخته می‌شوند و هیمه‌هایش از جنگل وجودی انسان تامین می‌شود.

زندگانی شعله می خواهد، صدا سر داد عمو نوروز،

شعله‌ها را هیمه باید روشنی افروز.

کودکانم داستان ما ز آرش بود؛

او به جان خدمتگزار باغ اتش بود.

شاعر در ادامه به توصیف روزگار تلخ و تاری می‌پردازد که بر این سرزمین دامن گسترده بود و بال‌های مرگ در آن به پرواز در می‌آمدند و کسی را یارای جنبیدن نبود. هراندازه که سنگر آزادگان به خاموشی گراییده بود، خیمه‌گاه دشمنان از جوش و خروش برخوردار بود. زمانه‌ی روزهای دلهره‌آور ساکنان این سرزمین بود که دشمن خان و مانش را به تاراج می‌برد؛

باغ‌های آرزو بی‌برگ،

آسمان اشک‌ها پُربار،

گرمرو آزادگان دربند،

روسپی نامردمان درکار...

در این اوضاع و احوال خبر رسید که قرار است پرواز تیری سرحد مرزهای کشور را سامان دهد:

آخرین فرمان، آخرین تحقیر...

مرز را پرواز تیری می دهد سامان!

گَر به نزدیکی فرود آید،

آرزومان کور...

ور بپرد دور،

تا کجا؟... تا چند؟...

آه!... کو بازوی پولادین و کو سرپنجه‌ی ایمان؟

نگرانی‌ها در دل رسوخ کرد، انتظارها اوج گرفت، اضطراب سخت و دردآور شد، حالا دیگر کودکان نیز بر بام و در برزن در کنار دخترکان چشم انتظار و مادران گریان چشم به‌راه قدم‌های مردی هستند که "جسارت از خودگذشتن" داشته باشد.

کم کَمَک در اوج آمد پچ پچِ خفته

خلق چون بحری برآشفته،

به جوش آمد

خروشان شد

به موج افتاد

بُرش بگرفت و مردی چون صدف از سینه بیرون داد.

-منم آرش-

چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن

منم آرش؛ سپاهی مرد آزاده،

به تنها تیر ترکش آزمون تلخ‌تان را اینک آماده...

آرش از نام و نسب خود نگفت، از رنج و کاری سخن به میان آورد که طی زندگی‌اش متحمل شد. آرش از رزمش گفت، از دستان پرتوان و بازوان گشوده‌اش گفت و اینکه اگر همه‌ی وجودش را در راه سرزمینش تقدیم نماید اندوهی به دل نخواهد گرفت. اما همچنان افزود که در این رزم نابرابر نیازی به تن پولادین و نیروی جوانی نیست، تیری که پرتاب می‌شود باید از همه‌ی وجود و از "جان" به پرواز درآید.

درود ای واپسین صبح ای سحر بدرود

که با آرش تو را این آخرین دیدار خواهد بود

به صبح راستین سوگند

به پنهان آفتاب مهربار پاک‌بین سوگند،

که آرش جان خود در تیر خواهد کرد،

پس آنگه بی‌درنگی خواهدش افکند.

   آرش چنین کرد و در حالی‌که دعای خیر هزاران نفر از مردم سرزمینش را به همراه داشت، همه‌ی قوایش را جمع کرد، سر به آسمان سایید و به راز و نیاز پرداخت، آخرین سخنانش را از دل گذراند و با خدای آسمان‌ها سخن گفت و به چشمه ی جوشان خورشید پیام فرستاد که تشنه‌ی بی‌تاب تو هستم و در چشمه‌ی روشنایی شست و شو خواهم کرد و از گُلبرگهای گلهای زرین رنگ و بو خواهم گرفت. آرش از شکاف دامن البرز بالا رفت و پرده‌های اشک بود که درپی او فرود می‌آمد. پس آنگه همه‌ی وجودش را به تیری منتقل کرد که بر کمانش نهاده بود و رو به آسمان پرتاب کرد.

شامگاهان،

راهجویانی که می جستند آرش را به روی قله‌ها پیگیر،

بازگریدند

بی‌نشان از پیکر آرش،

با کمان و ترکشی بی‌تیر!

آری آری جان خود در تیر کرد آرش،

کار صدها صد هزاران تیغه‌ی شمشیر کرد آرش.

تیر آرش را سوارانی که می‌راندند بر جیحون

به دیگر نیمروزی از پی آنروز،

نشسته برتناور ساق گردویی فرو دیدند،

و آنجا را از آن پس

مرز ایرانشهر و توران بازنامیدند.