الکساندر آندوریل؛ همبستگی تخیل و واقعیت*

نسرین پورهمرنگ

 

الکساندر آندوریل یکی از نویسندگان صاحبنام، پویا و جوان سوئدی است که هشت رمان و پانزده نمایشنامه نوشته است.

نشريه‌ي گوته بورگ اشپوستن درباره‌ی او مي‌نويسد: " نویسندگی الکساندر آندوریل منحصر به فرد است."

او در سال 1967 در استکهلم متولد شد و دانشجوی سینما، مذهب و فلسفه دانشگاه استكهلم بوده است. او نخستین بار کار خود را به عنوان یک رمان‌نویس در سال 1989 با رمان Den akta kvinnan آغاز و پس از انتشار دومین رمانش با عنوان Om Hjartat ar vidrigt شروع به کار تمام وقت به عنوان یک نویسنده‌ کرد. الکساندر آندوریل با الکساندرا کوئلو آندوریل ازدواج کرده که او نیز یک نویسنده است؛ آنها سه فرزند دختر دارند. "کارگردان" هشتمین رمان الکساندر آندوریل است.

اسونزا دگبلدت درباره‌ی اين رمان می‌گوید: " رمانی بسیار غنی و عمیقا تکان دهنده، به درور از ادب و پر از عشق که به هیچ رمان دیگری که تا به حال خوانده‌ام، شباهتی ندارد."

خود الکساندر آندوریل اینطور می‌گوید: " واقعیت همیشه در تخیل نفوذ کرده است و تخیل همیشه بر واقعیت تاثير داشته است . اغلب مردم تخیل و واقعیت را به عنوان دو مفهوم کاملاَ متضاد در نظر می‌گیرند که شاید با هم در ارتباط باشند، اما من نظر متفاوتی دارم. گفتن اینکه آنها با هم ارتباط دارند کافی نیست، چون این دو مفهوم در واقع یک جسم واحد با یک صدا هستند. تخیل و واقعیت یک چیز واحد و یکسان هستند."

الکساندر آندوریل رمان را با عشق و حساسیت تالیف می‌کند تا از واقعیت اوایل دهه‌ی 1960 زمانی را به تصویر بکشد که چنین تاثیر شگرفی بر روی بسیاری از ارزشهای امروزی و  دورنمای زندگی ما داشته است.

"کارگردان" یک بيعت احساسی و محجوب به هنر، عشق و بسیاری از دروغهای کوچک است که روی هم رفته واقعیت را می‌سازند.

"کارگردان" در اوایل دهه‌ی 1960 در سوئد اتفاق می‌افتد؛ کشوری که فعالانه از مدرنیته و همكاري‌هاي بین‌المللی حمایت می‌کند، در حالی که در همان زمان با یک میراث لوتری سخت و تنگ نظری کوته فکرانه دست و پنجه نرم می‌کند. در هسته‌ی مرکزی این کشمکش اینگمار برگمن قرار داشت.

اینگمار به طور آزمایشی شروع به کار کردن روی فیلم "روشنایی زمستان" می‌کند که این فیلم درباره‌ی کشیشی است که باور داشتن برایش دیگر غیرممکن شده است. یک بار برای همیشه او باید به والدینش توضیح دهد که چرا مثل پدرش نمی‌تواند یک کشیش باشد.

در ابتدا همه‌چیز به نظر اشتباه از آب درمی‌آمد. پدر با سرسختی حتی نمی‌پذیرد که نوشته را بخواند. او دروغهای پی درپی می‌گوید تا هم ازدواج و هم کار به پیش برود. تیم گله می‌کند، تهدیدهایی از طرف شرکت تولید وجود دارد و اینگمار می‌ترسد که این کسل کننده‌ترین فیلم او از آب دربیاید.

"کارگردان" رمانی درباره‌ی فیلم برداری یک فیلم سینمایی است؛ فیلمی سرگرم کننده و نسبتاَ فرا واقعیت گرایانه(سوررئالیست)، به گونه‌ای که شبیه به فیلم" جان ملکویچ بدودن" یا فیلم "8 1/2" فلین است.

درون مایه‌ی اصلی رمان گام به گام آشکار می‌شود؛ اینکه ما چطور گاهی اوقات خودمان را گول می‌زنیم تا به واقعیت دست یابیم. الکساندر آندوریل اجازه می‌دهد که رئالیسم جادویی به آهستگی تصویر همه‌جانبه‌ی سوئدی را لمس کند. واقعیت پیرامون اینگمار برگمن مثل لنزهای یک دوربین در عین حال قابل پراکندن و نزدیک به حقیقت است.

روزنامه‌ی سیدز ونسکان می‌نویسد: " این رمان، افسانه‌ی یک پدر و پسر و زخمهایی است که آنها پی در پی به یکدیگر وارد می‌کنند. حکایت هنر به عنوان یک جاده‌ی تاریک و پر پیچ و خم برای آشتی کردن است. پایان رمان، با متراکم شدن تکه‌هایی از خاطرات هنگام پایان دادن به فیلم‌برداری، در کمال صداقت به شدت تاثیرگذار است. در سوی دیگر لنزهای دوربین خراشیده، مردم در داستان در حال حرکت هستند. این افراد با کلماتی با یکدیگر گفتگو می‌کنند که به آنها داده شده است؛ طوری زندگی می‌کنند که به آنها تحمیل شده است. ما می‌توانیم آنها را ببینیم. اما نمی‌توانیم درباره‌ی آنها داوری کنیم. آنها حقیقتا کاری را انجام می‌دهند که مجبور به انجام آن هستند. آنقدر زیباست که قلبتان را به درد می‌آورد."

روزنامه‌ی اسونزکا دگبلدت نیز می‌نویسد: " موضوع اصلی کارگردان این است که چطور مرزهای بین زندگی و تخیل توسط خود خالق که بی پروا هرچیز و هرکسی را مطیع خلقت خود قرار می‌دهد و همچنین توسط زبان هنری در محدوده‌ی خودش، از بین می‌روند. وقتی این زبان رهبری را بر عهده می‌گیرد، آنچه ما زندگی و آنچه که تخیل می‌نامیم دیگر نمی‌توانند از هم جدا باشند. افراد زیادی همین تفکر را دارند، مثلا استریندبرگ در رمان بازی رویا، اما عده‌ی معدودی آن را با چنین شادکامی و چنین پیچ و تاب دلپذیری محقق کرده‌اند و افراد کمی توانسته‌اند با چنین لذتی که آندوریل به کار برده، این باور را صیقل دهند. آیا رمان کارگردان یک هجو است یا یک تجلیل، یک پدرکشی با نام هنر است یا یک نامه‌ی عاشقانه؟ البته این رمان هر دو مفهوم را در بر دارد. و همین مسئله آن را بسیار غنی می‌کند."

وقتی اینگمار برگمن نوشته را می‌خواند، از الکساندر آندوریل می‌پرسد: " از کجا این را می‌دانستی؟ من هرگز درباره‌ی این موضوع با کسی صحبت نکرده بودم."

شخصیت اصلی رمان "کارگردان" همان اینگمار برگمن؛ کارگردان مشهور و فقید سوئدی است. وقایع رمان در سال 1961 اتفاق می‌افتد؛ و فضای آن فیلمبرداری از "روشنایی زمستان" است، فیلمی درباره‌ی اینکه زندگی‌اش در صورت تن دادن به خواسته‌های پدرش و روی آوردن به کشیشی چطور می‌شد. وقتی بازیگران و کارکنان برای فیلم برداری از "سرنوشت اختیاری" گرد هم می‌آیند، برگمن تلاش می‌کند تا پدرش را وارد صحنه کند و فاصله‌ی بین آنها را از بین ببرد؛ اما خیلی سریع غرق احساسات دوران کودکی‌اش می‌شود که هم یادآور وحشت از پدر بی‌رحم و سلطه‌گر خود و هم اشتیاق نا امیدانه برای اثبات خودش است. داستان به تدریج شروع به شکل‌گیری در روی صحنه می‌کند اما حس اصالت وجود مدیر صدمه می‌بیند و او را به سمت دنیای مبهمی از خاطرات غلط و تخیلات خطرناک می‌کشاند. "کارگردان" رمانی است که در طی 15 سال گذشته در سوئد بیشترین بحث‌ها را به دنبال داشته است.

رمان "کارگردان" یک رمان شدیدا و اساسا اصیل است که حقیقت زندگی‌نامه‌ای را با تصورات گوناگون در هم می‌آمیزد تا تصویر پسر و مردی را در پس چهره‌ی یک فیلم ساز بزرگ فاش کند.

آندوریل در باره‌ی واکنش برگمان به نگارش این رمان چنین می‌گوید: ویراستار من قبل از انتشار دست نوشته در مطبوعات، به برگمن فرصتی داد تا آن را بخواند. من چندین بار از خودم پرسیده بودم که اگر برگمن از من بخواهد رمانم را منتشر نکنم، در آن صورت چه کار خواهم کرد. خوب او این کار را نکرد و این جواب من بود. شاید من به هر حال رمانم را منتشر می‌کردم، اما شاید هم به حرف او گوش می‌دادم تا در صورت تمایل تغییراتی را اعمال کند. اما او این کار را نکرد و از من نخواست که هیچ کلمه‌ای را تغییر دهم.

نشریه‌ی کریستین استادز بلدت می‌نویسد:ما در اینجا شاهد احترامی برای شخص برگمن و همچنین خود رمان به عنوان یک اثر ادبی هستیم که توازن بسیار ماهرانه‌ای دارد.

اینگمار برگمن دست نوشته را قبل از انتشار آن در مطبوعات خواند. و وقتی آخرین صفحه‌ی آن را ورق زد، خانه‌اش را ترک کرد تا در میان برفهای عمیق قدم بزند. وقتی به خانه برگشت تلفن را برداشت، به الکساندر آندوریل زنگ زد و گفت: " من عمیقا تحت تاثیر قرار گرفتم و معتقدم که تو رمان‌نویس خارق‌العاده‌ای هستی." اما شش ماه بعد در آخرین حضورش در تلویزیون اعلام کرد که رمان " یک توهین و تحقیر بوده است."

پس از مرگ برگمن، مارت کاسکینن درباره‌ی پرورش شاعرانه‌ی ارتباط معیوب پدر و پسری توسط الکساندر آندوریل از طریق منشور کارگردانی به نام برگمن و فیلم "روشنایی زمستان" مطالبی را می‌نویسد.

   مارت کاسکینن می‌گوید: " برگمن در اکثر مواقع موفق می‌شود که یک رویکرد راحت طلبانه به شخصیت عمومی خود داشته باشد که اغلب با سوم شخص به آن اشاره می‌کند. او این شخصیت را به عنوان یک خویشاوند دور در نظر می‌گیرد که در فضا شناور است و قابلیت فرار کردن و تشکیل یک زندگی جداگانه را دارد. او با ارائه‌ی اظهاراتی علیه کتاب آندوریل در ملا عام، مناقشه‌ی بزرگی به وجود آورد که یک استثنای نادر بود؛ در آن زمان به نظر می‌رسید که برگمن این فاصله را از دست داده و فراموش کرده است که تصویر سینما دیگر به او تعلق ندارد. یا شاید اگر بهتر بگوییم، او دیگر شخصیتهای دیگر را در اختیار ندارد؛ آنهایی که به گذشته تعلق دارند و خارج از دسترس موسس خود هستند."

کارل یوهان مالمبرگ می‌گوید: " برگمن همیشه مصمم بود که یک گام جلوتر باشد؛ او از طریق هنر بی‌پرده و بی‌رحمانه‌ی قاعده‌سازی، توانست بار دیگر منتقدان زمان خود را فریب دهد. تا اینکه رمان الکساندر آندوریل به عنوان "کارگردان" از پاییز سال 2006 جرئت کرد که یک قدم جلوتر از خود استاد برود."

بنابه اظهارات الکساندر آندوریل: " برگمن همیشه از زندگی افراد در قید حیات استفاده می‌کرد، بدون اینکه از آنها اجازه بگیرد و حالا من از او استفاده کردم و دیگر درباره‌ی آن فکر نکردم. من می‌خواستم درباره‌ی فیلم‌ساز بزرگ واقعیت را بگویم که این کار را مستقیم تر از خود برگمن انجام دادم؛ اما در عین حال می‌خواستم که در بخشهای سوررئال رمان، گونه‌ی عمیق تری از حقیقت را کشف کنم، گونه‌ای که یک زندگی‌نامه‌نویس هرگز آن را فاش نمی‌کند."

الکساندر آندوریل از تمام لایه‌های پنهان استفاده می‌کند تا در رمان خود طنین ایجاد کند و این کار را با مهارت فراوان انجام می‌دهد. رمان در زمان تصویربرداری از فیلم "روشنایی زمستان" اتفاق می‌افتد، جایی که در آن بازیگر زن زیبا به نام اینگرید تولین مجبور می‌شود که یک کلاه پشمی وحشتناک روی سرش بگذارد و تاریکی ماه نوامبر بر همه‌چیز و همه‌کس غالب می‌شود. کشیش سرماخوردگی دارد. سکوت خداوند در حال غریدن بر کشور سوئد است. اینگمار برگمن مثل حساسیت یک کاغذ لیتموس (تورنسل) همه‌چیز را ثبت می‌کند. خود برگمن ادعا می‌کند که بخشی از فیلم "روشنایی زمستان" از تجارب پدر کشیش خود الهام گرفته است. بخش عمده‌ای از رمان الکساندر آندوریل با تنشهای بین پدر و پسر و تلاش پسر برای جلب توجه پدر سروکار دارد. آندوریل افسانه‌ی برگمن را بازسازی می‌کند و آن را تغییر می‌دهد و در نهایت اجازه می‌دهد که پدر و پس با هم آشتی کنند؛ چیزی که در زندگی واقعی برگمن هرگز اتفاق نیفتاده است.

رمان آندوریل در واقع بحث مدرک در برابر تخیل را برمی‌انگیزد. این موضوع اختیاراتی را می‌طلبد. او به خود جرئت می‌دهد تا همه‌ی نوشته‌های چاپ شده توسط خود برگمن، مثل فیلم‌ها، نوشته‌ی خودزندگی‌نامه با عنوان "فانوس جادویی" و غیره را به دقت مورد بحث قرار دهد. هرکسی که کمی با جهان اینگمار برگمن آشنا باشد، نتیجه خواهد گرفت که هیچ حقیقت محضی درباره‌ی هنرمند بودن یا انسان بودن وجود ندارد.

جویس کارول اوتس  نوشته که اگر به وضوح اشاره شود که "کارگردان" یک رمان است، خواننده‌ی هوشمند باید بداند که منظور از آن یک مستند تاریخی نیست. درباره ی برخی از پرسشهای زیبایی‌شناسانه تنها می‌توان در دادگاه حقوقی داوری کرد. اما البته نظرات اوتز کاملا فرضی بودند، چون او قبل از ترجمه‌ی رمان امکان خواندن آن را نداشت. و حالا او پس از خواندن رمان اینطور گفته است: " یک رمان کاملا عجیب، اصیل و مغشوش کننده در حالی منتشر شد که موضوع آن هنوز پابرجا بود. کارگردان مثل یک کالبدشکافی که روی انسان زنده صورت می‌گیرد، توجه ما را به خود جلب می‌کند.

 

-----------------------------------

*  این نوشتار در ویژه نامه‌ی ادبیات سوئد هفته نامه‌ی هاتف منتشر شده است.