از گمینشافت تا گزلشافت ادبیات مدرن آفریقا *

نسرین پورهمرنگ

 

ادبیات داستانی آفریقا در شرایط مفهومی و ساختاری متناقضی متولد شد. تناقض‌ها همچون سایر مفاهیم می‌توانند کارکردی دو یا چندگانه داشته باشند و همچنانکه ممکن است تاثیراتی مخرب برجای گذارند، از تاثیراتی سازنده نیز برخوردار باشند. در حالی‌که داستان نویسی مدرن در غرب به دنبال رواج اندیشه‌های فردگرایی پدیدار شد و داستان‌های مدرن، روایتگر زندگی خصوصی و روزمره ی افراد گمنامی شدند که از خلال روابط اجتماعی می‌کوشیدند تا به آرمان‌ها و آرزوهای کاملا" شخصی، روزمره و دنیوی خودشان دسترسی پیدا کنند، ادبیات مدرن آفریقا در شرایطی متفاوت متولد شد.

اگر داستان‌نویسی مدرن غربی بیانگر پدیداری خود‌آگاهی فردی است، داستان نویسی مدرن آفریقا در شرایط ظهور خود‌آگاهی جمعی پدیدار شد و علت آن نیز چیزی جز حضور دولت‌های استعمارگر در این کشورها نبود. یعنی به‌طور دقیق همان چیزی که این نویسندگان در اعتراض به حضور آنها، به خلق آثار خود پرداختند.

حضور کشورهای استعمارگر، اگرچه برای مردمان ساکن کشورهای آفریقایی همچون هر کشوری دیگر که حضور استعمارگران را تجربه کرده‌اند ناراحت کننده بوده است، اما به مثابه یک عامل وحدت بخش به همبستگی مردم این کشورها منجر شد و در فقدان عوامل وحدت‌بخشی همچون یک دین فراگیر و یا یک زبان ملی که همگی بدان صحبت نمایند، نقش انسجام و وحدت‌بخشی میان مردم کشورهای‌ آفریقایی را ایفاء کرد.

تضاد و تقابلی که مردم با فرهنگ مهاجم بیگانه احساس می‌کردند، آنان را به سمت خود‌آگاهی جمعی سوق داد و به تولد مفهوم ملیت در این کشورها یاری رسانید. در شرایطی که بسیاری از کشورهای آفریقایی از ساختاری قبیله‌ای و طایفگی برخوردارند و اقوام متعدد با عقاید دینی متنوع و آداب و رسوم گوناگون، خود را بی‌نیاز از همبستگی با اقوام دیگر می‌بینند، حضور عاملی به نام فرهنگ استعماری توانست به ایجاد حس خود‌آگاهی جمعی بین ساکنان این کشورها منجر شود.

داستان مدرن اگر بیانگر تلاش‌های انسان‌هایی است که می‌کوشند تا در نظامهای اجتماعی دمکراتیک به ارضای امیال خود بپردازند، داستان مدرن آفریقا تصویرگر درماندگی روحی و فکری انسان‌هایی است که در اسارت ساختارهای اجتماعی غیر دمکراتیک گرفتار آمده‌اند و چه بسا خود نیز در بازتولید این ساختارها بی‌تاثیر نباشند.

در جامعه‌ی مدرن غربی (گزلشافت)، انسان‌ها با پشت سرنهادن دغدغه‌های اجتماعی، می‌خواهند قهرمان حیات زندگی شخصی خود باشند. گرچه همین میل و علاقه می‌تواند در قهرمانان رمان‌های آفریقایی نیز وجود داشته‌ باشد، اما مبارزه با شرایط دشوار اجتماعی‌شان(گمینشافت)، بهایی است که باید بپردازند. اما اگر در این مبارزه بازنده شوند، همه‌ی آرزوهایشان برای ارضای آرزوهای نفسانی یکسره برباد خواهد رفت. از اینرو عقلانیتی که در این‌جا پدید می‌آید آمیخته با اوهامی است که می‌تواند به استحکام بیشتر همان ساختارهای پوسیده‌ی موجود یاری رساند.

ترس، نگرانی و اضطراب نه از بابت نیروهایی است که از بطری رها شده‌اند، چون چنین نیروهایی اصلا" موجود نیستند؛ هرچه هست ارواح سرگشته‌ای می باشند که بر وهمناکی فضا می‌افزایند و آشوب ذهن را پیچیده‌تر می‌کنند.

داستان نویس روشنفکر آفریقایی برای دستیابی به همان ساختار وحدت بخش دولت- ملت، از نیروهایی مدد می‌گیرد که می‌خواهد در مقابلشان بایستد؛ یعنی استعمار، و برای بهره‌مندی از جذابیت‌ها و فرآورده‌های مدرنیته، ناگزیر از الهام گرفتن از شیوه‌های حیات اجتماعی همان دولت‌هایی است که لقب استعمارگر را در نزد او گرفته‌اند. او باید با یک دست آنها را از خود براند و با دستی دیگر پیش بکشد. و این تناقضی است پیچیده که در بطن ادبیات مدرن آفریقا و تحولات اجتماعی کشورهای این قاره نهفته است.

نویسنده‌ی آفریقایی برای اینکه نوشته‌هایش هراندازه بیشتر تاثیرگذار باشد خود را ناگزیر از انعکاس دقیق و عمیق واقعیت‌های جامعه‌ی خود می‌بیند، اما همه ی این واقعیت‌ها، با غرور و عزت نفسی که فرهنگ مدرنیته به شهروندان خود اهداء می‌کند مغایرت دارد. روشنفکر آفریقایی برای گریز از این تناقض‌ها به لایه‌های کهن تمدن سرزمینش رجوع می‌کند؛ آنها را زیر و رو می‌نماید. هرآنچه را که به نظرش جذاب می‌نماید و به ویژه‌ می‌تواند مورد تحسین پُست مدرن‌ها واقع شود را به عنوان تصاویری منحصر به فرد بازسازی می‌کند تا مورد توجه جهانیان قرار گیرد. تصاویر شگفت انگیز و هراس‌آور است: نزاع دائمی گرو‌هها و فرقه‌ها و جزر و مد بی‌وقفه‌ی پیشداوری‌ها و عقاید متخاصم. با وجود اینکه همه چیز گُنگ و مبهم است اما موجب دگرگونی نمی‌شود، زیرا همگان به همه چیز عادت کرد‌ه‌اند. در دنیایی که این تصاویر آن را می‌آفرینند حقیقت و نادرستی، خوب و بد و زشتی و زیبایی، صرفا" موجودیتی محلی و محدود دارند. این هویت محلی می‌تواند تاثیراتی دوگانه داشته باشد؛ هم موجب همدردی شود و هم بیگانگی و عدم تفاهم را سبب گردد.

اما نه آن همدردی و نه این احساس بیگانگی هیچ‌یک نمی‌تواند به کار جامعه‌یی بیاید که خودش قصد رها شدن از قید و بندهایی که بر دست و پایش نهاده شده است را ندارد و یا نمی‌داند از کجا باید شروع کند.

شاید از همین روست که نسل جدید داستان نویسان و شاعران آفریقایی می‌کوشند تا خاطره‌های تلخ گذشته را کم کم به فراموشی بسپارند و واقعیت‌های موجود جامعه ی خود را با نگاهی دوباره مرور نمایند و در این مرور دوباره، فردیت انسان‌هایی را به تصویر بکشند که خواهان لذت بردن از فرصت‌های زندگی‌شان هستند. هرچند که ممکن است این فرصت‌ها در میان تار و پود جامعه‌یی که  نه به تمامی از ساختارهای سنتی خود رهیده است و نه به تمامی ساختارهایی نوین برپا کرده است، پنهان گشته باشد.

قهرمانان این داستان‌ها می کوشند تا با تب و تابی بسیار، چیزی سخت و استوار به چنگ آورند و بدان درآویزند. اما آنان فقط اشباحی را مشاهده می‌کنند که پیش از آنکه فرصت به چنگ آوردنش فراهم شود از نزد آنان می‌گریزد و قهرمان داستان در جوی از مستی و گیجی، تنش و تلاطم و تخریب مرزهای اخلاقی و پیوندهای عاطفی و از میان رفتن عزت نفسش و یا بازسازی دوباره‌ی آن سرگردان می‌ماند.

آیا در چنین جَوی خُلق و خوی مُدرن زاده می‌شود؟!         

 -----------------------------------

*  این نوشتار در ویژه نامه‌ی ادبیات آفریقا هفته نامه‌ی هاتف در آذر ماه 1391 منتشر شده است.

  ** گمینشافت و گِزلشافت، دو مفهوم آرمانی در جامعه شناسی می  ‌باشند که هریک بیانگر نوعی از جامعه هستند. گمینشافت بیانگر جوامع پیشامُدرن است که بر پایه‌ی روابط خویشاوندی، قومی ، قبیله‌ای ، عاطفی و اراده‌ی طبیعی انسان‌ها بنا نهاده شده بود. اداره ی این‌گونه جوامع  در اختیار گروههای دوستی، طایفه‌ها، همسایگی‌های دهقانی و فرقه‌های مذهبی بود.

گِزلشافت بیانگر نوعی آرمانی از جوامع پس از دوره‌ی مدرن است که برپایه ی نظامهای عقلانی، بوروکراسی، فردگرایی و مالکیت خصوصی بنا نهاده شده است.